<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766</id><updated>2011-04-22T05:19:12.390+04:30</updated><title type='text'>تلخون</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>162</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2536869227674783741</id><published>2008-08-16T10:52:00.002+04:30</published><updated>2008-08-16T11:45:38.331+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اولین اسباب کشی که یادم میاد ، اولین اسباب کشی زندگیم نبود.(یعنی اولیشو یادم نمیاد.فارسی شکر است.)ولی اولین باری بود که عاشق شدم.عاشق دوست پسر عمه م که اومده بود بهمون کمک کنه.همه کشهای رنگی که اینور اونور نشونه رفته بودم،تیله هایی که گم شده بود و پوست پفکها و اسمارتیزایی  که قایم کرده بودم همه پیدا میشد و من ذوق مرگ میشدم&lt;br /&gt;همه اینا رو گفتم که بگم دارم از این خونه اسباب کشی میکنم.اینجا رو بی نهایت دوست دارم.تصمیم برای تاسیس بلاگ ورد پرس مدتها طول کشید.نقل مکان و اینها هم همینطور.دستم نمی رفت.حالا دیگه دارم میرم.اون قدری هم که میشد ازاینجا برد دارم میبرم.خونه جدید نامرتب و نیمه کاره ست.در و دیوارش هم به لطف وردپرس ابله چنگی به دل نمیزنه.باید یک مدتی رو بد بگذرونم.تا یادم نرفته:یکی از بزرگترین دلایل این اسباب کشی کار نکردن این کامنتدونی زپرتیه .پیشاپیش از اینکه کامنتدونی وبلاگ جدید هم کماکان خالیه و هر از گاهی آقای مش غلام حسین تشریف میارن که راجع به تلاطمات هورمونی من توضیح بخوان کمال تشکر رو دارم&lt;br /&gt;آدرس رو هم محض ناپرهیزی گذاشتم&lt;br /&gt;talkhoon.wordpress.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2536869227674783741?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2536869227674783741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2536869227674783741&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2536869227674783741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2536869227674783741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/08/blog-post_16.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4368323479224049376</id><published>2008-08-08T22:27:00.001+04:30</published><updated>2008-08-08T22:45:58.624+04:30</updated><title type='text'>کافه سارا</title><content type='html'>چقدر این چهاردیواری تاریک دودگرفته رو دوست دارم.وقتی در رو باز میکنم و اولش هیچی نمی بینم.برای وقتهای خیلی ابری یا خیلی آفتابی.برای وقتایی که جایی نداری که بری حتی خونه ت .دوست دارم مخصوصآ زمستونهاش رو ، وقتی روی جدول جوب پت و پهن خیابون ولی عصر راه میرم و دستام ته جیب کاپشنم دنبال چیزی نمیگرده.زیر لبی یواش چیزی میخونم یا اشکهایی رو که قل میخورن گوشه لبهام میخورم.اینجا هیچ خاطره و هیچ آشنایی ندارم.آروم و بی سر و صدا میام و میرم.برای خودم میشینم یه گوشه ای ، کتاب میخونم ، زل میزنم به آدما و سعی میکنم حدس بزنم دماغشون که پشت دود سیگارشون قایم شده چه شکلیه یا دارن به هم چی میگن.&lt;br /&gt;تنهایی شو دوست دارم.با کسی اومدنشو دوست دارم.جای مشخصی ندارم.هیچ صندلی رو بیشتر از اون یکی دوست ندارم.همه شون صندلی های حصیری گرد و صدا دارن با تشکچه های چرک گرفته و هر دفعه یادم میره به امید بگم که اینا رو بده بشورن.روی صندلی خالی روبروی من آدمهایی میشینن که من عاشقشون شدم یا نشدم.آدمهایی که عاشق من نیستن و معلوم نیست که از کدوم خیابون تا اونجا با من اومدن، از توی کدوم خواب من. حرف میزنن و میخندن.هیچ کدومشون کچل یا سیبیلو نیستن.با هم  شیمبورسکا میخونیم و وقتی به "این اطمینان زیباست ، اما ، تردید زیبا تر است..." میرسیم ذوق میکنیم.اینجا فقط آرش ِ کافه گودو رو کم داره با کوله پشتیش که پر از نخ کوبلن های رنگی رنگیه.که بیاد سر میز بشینه و بهش بگم یه چیزی بباف.بپرسه چی و من بگم هرچی.یه چیز غمگین بباف.وشروع کنه به دستبند بافتن و شعرای خودشو بخونه و دفعه بعد ، باز منو یادش نیاد.گاهی یه دوست با من میاد.دیر تر یا زودتر،گاهی با هم میرسیم.گاهی اتفاقی هم دیگه رو میبینیم.و حرف میزنیم.درد و دل میکنیم و می نالیم.و هرچی باید بگیم رو ته دلمون نگه میداریم.&lt;br /&gt;دلم نمیخواد دلم برای کسی تنگ بشه.بیام اینجا با هوای دیدن کسی.یک گوشه کوچیک بی خاطره دارم ، جایی بدون دلبستگی.برای همین عصرای جمعه ، فرار میکنم از هجوم هزار تا فکر و خاطره و میکنم از وابستگی هام.میرم جایی که کسی رو ندارم . کسی مننظرم نیست.جایی که کسی رو دوست ندارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4368323479224049376?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4368323479224049376/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4368323479224049376&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4368323479224049376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4368323479224049376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/08/blog-post_08.html' title='کافه سارا'/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4920657709975323874</id><published>2008-08-07T12:47:00.000+04:30</published><updated>2008-08-07T14:43:02.790+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خواستم این را پی نوشت کنم زیر چیزبی ربطی که نوشته بودم &lt;br /&gt;نشد&lt;br /&gt;همه پریشب و دیشب و دیروز را داشتم فکر میکردم.فکر میکردم&lt;br /&gt;توی آشپزخانه ، پای گاز ، توی جلسه کانون کار ، موقع دوباره کول کردن خروار کاغذها و نامه ها و رسیدهای حسابداری ، وقت چایی تعارف کردن به دایی و خاله ، موقع خداحافظی&lt;br /&gt;فکر میکردم که ...نمیدونم&lt;br /&gt;نه میگویم بی معرفت ، نه میگویم رفیق نیمه راه.کدام معرفت؟کدام راه؟میدانی و میدانم خیلی وقت شده که از حال و احوال هم بی خبریم.انقدر که ندانیم کداممان داریم زودتر فرو میریزیم.راه ما شاید فقط همان راه پله های خاکستری بود که گاهی با هم ازشان رد شدیم ، گاهی هم نه&lt;br /&gt;خیلی گذشته ، خیلی&lt;br /&gt;همه مان یکی چند دست عاشق شدیم ، فارغ شدیم ، تو شوهر کردی ، مهدخت رفته فرانسه ، سمیرا عاشق پسرداییش شده،من این وسط برای خودم می چرم &lt;br /&gt;از پریشب دارم فکر میکنم چرا؟چرا اینجوری کردی؟چه جوری؟&lt;br /&gt;راستی خودکشی مگر حرام نبود؟ رفیق مومن من؟نکند تو هم مثل ما چوب حراج زدی به دین و ایمون؟کجا بودی این همه وقت؟ما کجا بودیم؟&lt;br /&gt;یادته چه زوری میزدی سر بحث کردن ؟ یادته دلم که پر بود میگفتم دورکعت زیادترش کن جای من هم بخون؟میخندیدی.میگفتی این چه وضعشه؟میگفتم که مذهب پویایی تاریخ را قبول ندارد ، مبارزه طبقاتی را ، من هم زیر بارش نمیروم.میگفتی چی چی ؟ میخندیدم.حالا به خودم هم میخندم.هنوز هم گاهی به سممیرا میگم تو جای من بخون&lt;br /&gt;میدانی که میدانم خاطره زیادی از هم نداریم.فقط شنیدنش ، فهمیدنش سخت بود.انگار سر آن روزهای مرا بریده اند.سر آن وقتها که عین خودت رفت و دیگر پیدایش نشد.روزهایی که شیرینی اش رفته و طعم گسش مانده.مثل یک جمعه خوشمزه که غروبش مانده.میگفتی تو دیوانه ای ...وچه دیوانه ای بودم من...15 ساله ، 16 ساله ، همه دنیا مال من بود.عاشق ترین عاشق دنیا عاشق من بود ، یک عالمه کار ، ساز ، آهنگ ، شعر ...همه کاره دنیا بودم ، دکترِ شاعرِ نویسنده سولیست پیانوی فوتبالیستِ عاشق .یادته تا چند وقت جواب همه تان را با دیالوگهای هامون میدادم؟راستی هامون مرد ،فهمیدی؟ تو عاشق چی بودی؟یادم نمی آید.از دو شب پیش دارم فکر میکنم تیغ که گرفتی دستت ، عشقت آمد جلوی چشمت؟کجا بود پس که دیر رسید؟نه که فکر کنی عشق ماها ، تیغ را از دستمان انداخته زمین ، نه ،خنده ام ننداز دوباره.تلخی تکرار و تکرار و تکرار کُند و زنگاری مان کرده.هر کداممان یک وری رفتیم و هیچ کداممان هم  نرسیدیم انگاری&lt;br /&gt;زدی به هدف رفیق.این همه چرخیدم که این را بگویم بهت.اولش باورم نشد ، اول بُهت آمد ، ترس و بغض و اشک و بعدش...تحسینت کردم که حداقل این یک کار را کامل کردی وسط این همه ناتمامی که به جان همه مان کبره بسته.راستش را بگویم.فکر نمیکردم ازت بر بیاید.فکر میکردم دستت میلرزد.عین خودم.عین خودم.مثل آن وقتی که ترس ،این همه دلبستگی و هزار تا فکر به دست و پای آدم میپیچد و میپیچد و قبل اینکه خودت کاری کنی خفه ات میکند.نمیگم کار خوبی کردی.نه.بد کردی به خودت.ولی نمیدانم اگر خوشحال تری حالا ، بشود بهت گفت که بد کردی &lt;br /&gt;بگذریم رفیق.خوب و بدش با خودت.از دیشب و پریشب دارم فکر میکنم شاید آن روزها هم مثل تو هوس رفتن بزند به سرشان.شاید اگر سرشان را به باد بدهند خوش تر باشند از اینکه گوشه دل ما بپوسند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4920657709975323874?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4920657709975323874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4920657709975323874&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4920657709975323874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4920657709975323874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4013549069610500764</id><published>2008-07-19T13:50:00.000+04:30</published><updated>2008-07-19T13:51:17.589+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای شکیبایی،نه،حمید هامون&lt;br /&gt;داشتیم؟ یعنی همه اون زمزمه ها ، زندگیا ، عشقا ، دروغ بود؟ اون جوری پوزخند نزن لعنتی ، من اگه بودم کفشمو صاف میزدم توی سرت که مواظب خودت نبودی.به فکر ما هم نبودی.&lt;br /&gt;این حس غریبی گلوی من رو گرفته و ول نمی کنه.از همین چند وقت پیش که هامون دوره میکردم تا دیروز صبح که رفتی.تا همین الان.به قول دبیری : تموم شد.راحت شدی.برای تو نمینویسم.برای خودم مینویسم.تو که سر جاتی.برای من همیشه حمید هامونی و الان توی طبقه بالایی کمد اتاق 6 داری خاک میخوری.&lt;br /&gt;آی که میفهممت.این روزها منم که دارم عین خودت سرگردون میدوم.فکر کن که منم.میزنم به این در و اون در.کارایی میکنم که قبلآ نمیکردم.بلند بلند گریه میکنم و میخندم. داد میزنم .گیر میدم.تفنگ میکشم و نمیزنم.میزنم.باورت میشه؟ به خودم میگم ترسو بزدل بزن برو ولی بالای اون دره برفی که میرسم زانوام میلرزه. چرا اینقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟من دیگه به هیچی اعتماد ندارم ، به هیچی اعتقاد ندارم.دارم فرو میرم.این یعنی چی؟ آی که میفهممت.یه راهی رو دارم میرم که جای من نیست.چسبیدم به خاطره هایی که مال من نیست.نمیدونم سهم من و حق من هست یا نه ولی عشق منه.همینه که غریبه ام.حتی برای عزاداری هم غریبه ام.ولی چه کار کنم که منم عشقو اینجوری فهمیدم.گیرم که ربطی به اون دوران و اون روزا ندارم ولی اینجوری فهمیدم. کاش توی روزهای من "لا مصب نمیونی هنوز چقدر دوستت دارم...." بی معنی نبود.کاش هر چند ماه نشستن و هامون دیدن مسخره نبود.چه کار کنم که هست.چند بار پروردمت به ناز رو خوندم و اشک ریختم؟ چند هفته پول تو جیبیمو دادم و انار صدا دار خریدم؟ نمیدونم&lt;br /&gt;وقتی تو هامون شدی من 3 سالم بود.داغ دلم تازه شده با رفتنت.داغ این همه سرگردونی و غریبگی.من...عاشق هم فکر کردم که شدم.ولی نه خل بازی و شوق و ذوق بچگونه ای توی کار بود و نه سواد و معلوماتی.پوست هم انداختم.شدم یک کس دیگه.وقتی روبروی دیوار مینشستم و میگفتم : از همون سیلی ، از همون خشونت بی دلیل و ظالمانه ش دلم شکست.دیدم بی اینکه گناهی کرده باشم تنبیه و خوار و ذلیل شدم.فقط به خاطر اینکه یکی بالای سرم هست که زورش از من بیشتره و باید بهم زور بگه.اه....دروغ نگم، اون لحظه مهشیدتو بیشتر دوست داشتم. توی حال و هوای تو بودم.هنوز هم هستم.&lt;br /&gt;ای احمد درودیان ، همکار قدیمی و صمیمی، باز کجا غیبت زد؟ تو که دوسال با من در به در محک و بیمارستان مفید و بهزیستی بودی ، میدونی که چند وقت علی عابدینی بودی برای من؟ میدونی عاشق اون آرامش و سکونتم؟ میدونی چقدر یادم دادی؟ همیشه توی اون لحظه "امیدوار ، خوشبین ، نا امید ، بدبخت....چه فرقی میکنه؟" یاد تو می افتادم.دیروز بدجوری یادت کردم.بدجوری دلم خواست دوباره توی اون پارک فکسنی بشینیم و من حرف ، حرف ، حرف بزنم و ساکت گوش کنی.همه چی زنده جلوی چشمم بود.دستم نرفت به تلفن که زنگ بزنم بهت.به خودم گفتم : با این حال چی میخوای بهش بگی؟ اون چی کار میتونه واسه ت بکنه؟ بذار به کارش برسه.خیلی وقت بود علی عابدینی خودم از یادم رفته بود.کاشکی من اینقدر کوچیک بودم که جلوی سقاخونه جلوم بشینی  و بغلم بزنی و با خودت ببری ام.&lt;br /&gt; توی هزار تا خاطره و احساس و حرف غوطه میخورم.از دیروز که هامون زنده یاد شده تو هزار حال رفتم و برگشتم.هرچی توی این کلاف سر در گمی چرخ میزنم بیشتر به هم تنیده میشه.آخرش برات نگفتم که چقدر عوضم کرد هامونت.چقدر.دلم شکسته.تنها موندم.غمخواری ندارم.از ریختن و پاشیدن و ساختن هم خبری نیست.&lt;br /&gt;حالا میبینی چقدر گول خوردی؟ تو هم عین منی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4013549069610500764?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4013549069610500764/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4013549069610500764&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4013549069610500764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4013549069610500764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/07/blog-post_19.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2248601096272463386</id><published>2008-07-15T14:41:00.000+04:30</published><updated>2008-07-15T14:42:16.495+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بابا جان سلام.خوبی؟ نمی دانم اینجا را مثل وبلاگ قبلیم یواشکی میخوانی یا هنوز پیدایش نکرده ای.آخر من جلو چشم مردم همه چی مینویسم و توی خانه خودم دزدکی.&lt;br /&gt;خیلی وقته با هم حرف نزده ایم.یعنی اصلآ هیچ وقت نزده ایم.همیشه از هم در رفته ایم و ماست مالی کرده ایم ، با توافق غیر سمی.یادته بچه که بودم برایت نامه مینوشتم؟عین همان سال عید که رفتیم آشوراده و من ماهی بوگندوی نهار را نخوردم و کلی اذیت کردم و وقت برگشتن هم دم اسکله خم شدم که ماهی ریزه ها رو از روی آب بگیرم و با کله افتادم توی عمق 14 متری و تو وقتی کشیدیم بیرون دستات میلرزید ؟ یادته کتت رو بهم دادی و گفتی که باهام قهری؟من همه راه هی گریه ام رو میخوردم و دلم میخواست باهات آشتی کنم و آخرش برات نامه نوشتم.نوشتم که قول میدم بچه خوبی بشم.من بچه خوبی نشدم ولی تو قبول کردی.برایم شکلات مارس خریدی و مامان دعوات کرد.یادته بابا؟خیلی گذشته و ما دیگر راجع به خیلی چیزها حرف نمیزینم.حتی همین دم عید که الکی الکی زدی توی گوشم و دیگر نمیخواستم ریختت رو ببینم.هی زنگ زدی منت کشی غیر مستقیم که ماشین دارم بیام دنبالت و پول میخوای وبرای شام سوسیس پنیری خریدم و چقدر دلم میخواست جای همه اینها بهم بگی خوب کردم ! حقت بود ! چون باباتم و اختیارت رو دارم!حداقل میفهمیدم ته دلت قرص است که توی همون لحظه هم عاشقتم و شب هم که نمیایم خونه یواشکی به بهادر زنگ میزنم که مطمئن بشم که جر نمیزنی  وقاطی قرصهای قلبت قرص لوواستاتینت را حتمآ میخوری.همون سبز بزرگها که میگی پایین نمیره.&lt;br /&gt;بابا خیلی دلم پر است.خیلی.کاش بابای خوبی نبودی.کاش یک مدتی میرفتی مرخصی و به فکر ما نبودی.کاش بابای بیخیالی بودی ولی بیشتر میخندیدی.بیشتر حرف میذدی.بیشتر نگاهم می کردی.کاش آدم خوشحال تری بودی بابا.به من هم باد میدادی آدم خوشحال تری باشم.اگر یاد دادنی نیست و یاد گرفتنی،اگر به دست آوردنی، کاش میگذاشتی آدم خوشحال تری باشم بابا.کاش اجازه میدادی گاهی ناراحت باشم .گاهی جرات کنم که ناراحت باشم و نترسم که غصه هایت بیشتر میشود.که دیگر جا نداری به جز غم آب و نون غم حالم را هم بخوری.کاش از این گذشته لعنتی میامدی بیرون.از خودت میامدی بیرون که ببینمت.کاش میشد دنبال همه این سردرگمی هایم ، دنبال همه این ترسیدن از ازدست دادنها و دور شدنها و یک کاری برای کسی کردنها توی خانه خودم بگردم ، توی خانه تو ، نه مردم. کاش مجبور نبودم بهت بگم که امتحانم را افتاده ام یا لنز توی چشمم مانده که باد کرده.بابا.به جایش بهت بگم که گریه کرده ام.بهت بگم چقدر تنهام و چقدر میترسم و هیچ کس جز شما را ندارم.کاش میشد غصه هام رو فقط به تو نشون بدم بابا و برای کسی حراجش نکنم.کاش با من درددل میکردی که این آرزو به دلم عقده نشود برای هرکسی.کاش تو هم با من گریه میکردی.با هم مینشستیم و سیگار میکشیدیم و به هم میتوپیدیم ونظر همدیگر را مسخره میکردیم ودعوا و  بعدش هم آشتی.عین سیامک ، اون شب که رفته بودیم خونه شون.خیلی بهش حسودیم شد و موقع خداحافظی سر همین اشکم سرازیر شد وگرنه اندازه پشکل هم برایم مهم نبود که داره میره آمریکا و اگه مثل بچگیهایمان زورم میرسید دوباره سیر کتکش میزدم.اون شب که با دوستهات گریه میکردی چقدر دلم میخواست دستت رو بگیرم ، همون دست که جای سوختگی زندان رویش مانده و پیشت بشینم ولی تو ته سیگارها و گریه ات را از من قایم میکنی.&lt;br /&gt;یادته اولین اسکیتی که داشتم چهارچرخه قرمز بود که جایزه کلاس چهارم برایم خریدی؟یادته اولین بار که رفتیم پیست اسکیت پارک ملت دستم را نگرفتی و بغلم نکردی و وقتی باباهای دیگر را نشانت دادم بهم گفتی: تو دختر منی.نباید بترسی.من هنوزم دختر توام بابا.کاش مجبورم نمیکردی انقدر زود بزرگ بشوم.کاش صبر میکردی بچگیهایم خودش دانه دانه لق شود و بیفتد که حالا اینطور توی ذوق خودم و خودت و همه نزند.بابا کاش وقتی التماست میکنم که مواظب خودت باشی و دکتر بروی نمیگفتی که چی بشه؟بذار بمیرم و راحت شم.کاش وقتی دندانت عفونت کرده و برایت وقت میگیرم از لج من نگویی پول ندارم.کاش دلم را نمیسوزاندی.نمیگفتی من تمام شده ام.میخواهم تو باشی و خوب زندگی کنی و بسازی.من هنوز خیلی کوچولوئم بابا.تنهایی نمیتوانم.چرا کمکم نمیکنی؟چرا میگذاری از ترس غصه خوردنت به بقیه رو بیندازم؟نگاه به این 7 8 کیلو اضافه وزنم نکن ، مگر من چند صد ساله ام که فکر میکنی این همه بزرگ شدم؟کاش جرات میکردم که به تو بگویم بلد نیستم خیلی چیزها را.بلد نیستم رفاقت کنم.بلد نیستم عاشق شوم.بلد نیستم توی دست و پا نباشم.یادم بده.هنوز قبولت دارم.بیشتر از آن که فکرش را بکنی.یادته راهنمایی که بودم چقدر از خروشکف خوشم میامد چون تو ازش خوشت می آمد؟ یادته توی مدرسه بلند میشدم حرفایت را برای معلم پرورشی سیبیلویمان بلغور میکردم و انشاهای انقلابی مینوشتم؟مگر میشد تو چیزی بگویی و اشتباه باشد؟ نه نمیشد. حالا را نگاه نکن که میگویم چریک بازی اشتباه بود و تو داغ میکنی.تو صدای آمریکا نگاه میکنی و من نه.به خاطر همینها فکر می کنی مثل قدیم دوستت ندارم؟یا اینکه پول توجیبی ماهم یک هفته عقب بیفتد یا بخواهم بروم کار کنم؟یک بار به من گفتی دلم میخواهد انسان باشی.سالم و شریف زندگی کنی و از شرافتت خجالت نکشی.خیلی سعی کردم بابا.خیلی.نمیگویم اصلآ کج نرفتم ولی گناهی که تو گناهش بدانی نکردم بابا.میدانم کثافتی که پیچیده بود به دست و پایم و اسمش را گذاشته بودم دوست داشتن ، فهمیدی و هیچ وقت به رویم نیاوردی.به رویم نیاوردی که چرا با شما خاوران نیامدم. یک جایی فقط به من گفتی: هیچ وقت کاری نکن که انقدر ازش شرم کنی.سوختم از حرفت بابا سوختم.نمیدانی همان موقع ها چقدر بهت احتیاج داشتم.کاشکی پیشم بودی .&lt;br /&gt;دیشب فیلمهایی که از فرودگاه گرفته بودم نگاه میکردم.چه پیر شده ای بابا.موهات سفید می زند.وقتی میخندی صورتت چقدر چروک میشود.ندیده بودم ، بس که نمیخندی. بابا من دوباره بعد ده سال و اندی میخواهم به تو قول بدهم که بچه خوبی باشم.که دوباره اشتباه هام رو بشمری و به من بگی:تو دختر منی.بگذار دوباره دخترت باشم.یادته یکبار دفتر شعرم رو بهت دادم و تو نخوانده زدی توی ذوقم که این چه خطیه؟چرا اینقدر توهم توهم نوشتی؟دیگر هیچ وقت شعرهایم را نشانت ندادم.ولی حالا دیگر چیزی توی دلم نیست بابا.شعر هایم را بخوان و غلط املایی هایم را بگیر.از همه خسته ام.خیلی زخمی ام بابا.بگذار بعد این همه مدت پناه بیاورم بهت که چنگ  و دندانت هم زخمی ام نمیکند.دلم خیلی گرفته.دلم برایت تنگ شده بابایی ، دلم برایت خیلی تنگ شده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2248601096272463386?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2248601096272463386/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2248601096272463386&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2248601096272463386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2248601096272463386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/07/blog-post_15.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3438989750181792184</id><published>2008-07-10T16:16:00.000+04:30</published><updated>2008-07-10T16:17:59.386+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ای ساروان ، ای کاروان&lt;br /&gt;لیلای من کجا میبری&lt;br /&gt;بابردن لیلای من&lt;br /&gt;جان و دل مرا میبری&lt;br /&gt;ای ساروان کجا میروی&lt;br /&gt;لیلای من کجا میبری&lt;br /&gt;در بستن پیمان ما&lt;br /&gt;تنها گواه ما شد خدا&lt;br /&gt;تا این جهان بر پا بود&lt;br /&gt;این عشق ما بماند به جا&lt;br /&gt;  ای کاروان کجا میروی &lt;br /&gt;لیلای من چرا میبری&lt;br /&gt;تمامی دینم به دنیای فانی&lt;br /&gt;شراره عشقی،که شد زندگانی&lt;br /&gt;به یاد یاری، خوشا قطره اشکی&lt;br /&gt;به سوز عشقی ،خوشا زندگانی&lt;br /&gt;همیشه خدایا محبت دلها&lt;br /&gt;به دلها بماند به سان دل ما&lt;br /&gt;که لیلی و مجنون فسانه شود&lt;br /&gt;جکایت ما جاودانه شود&lt;br /&gt;تو اکنون زعشقم گریزانی&lt;br /&gt;غمم را زچشمم نمیخوانی&lt;br /&gt;از این غم چه حالم نمیدانی&lt;br /&gt;پس از تو نمونم برای خدا&lt;br /&gt;تو مرگ دلم را ببین و برو&lt;br /&gt;چو طوفان سختی ز شاخه غم&lt;br /&gt;گل هستیم را بچین و برو&lt;br /&gt;که هستم من آن تک درختی&lt;br /&gt;که در پای طوفان نشسته&lt;br /&gt;همه شاخه های وجودش&lt;br /&gt;زخشم طبیعت شکسته&lt;br /&gt;ای ساربان، ای کاروان&lt;br /&gt;لیلای من کجا می بری&lt;br /&gt;با بردن لیلای من&lt;br /&gt;جان و دل مرا می بری&lt;br /&gt;ای ساربان کجا می روی&lt;br /&gt;لیلای من چرا می بری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ وقت شده یه لحظه حس کنی چیزی ، کسی ، جایی رو قبلآ توی خواب دیدی؟ و الان دوباره همون جایی؟نمیدونم چرا از لحظه ای که این آهنگو شنیدم ، میدیدمش.نمیدونم چرا.نمیدونم چه جور قفسی هستم من که درش همیشه بازه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3438989750181792184?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3438989750181792184/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3438989750181792184&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3438989750181792184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3438989750181792184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4191979237139049830</id><published>2008-06-18T19:35:00.000+04:30</published><updated>2008-06-18T20:04:21.116+04:30</updated><title type='text'>روز نوشت این روزها</title><content type='html'>تختمو گذاشتم زیر پنجره.زیرشو جارو نکردم هنوز و هی به آشغالا نگاه میکنم و حرص میخورم.دم ظهری یه ماشین از زیر پنجره رد میشه و از دور که صدای نوارش بلندتر میشه گوشام تیز میشه.نه دل ای دل ای و نه این اجوج مجوجای هیپ هاپی.صدا میریزه تو اتاق دم کرده خوابگاه شماره 1 : دلم از خیلی روزا با کسی نیست ، تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست ، شدم اون هرزه گیاهی که گلاش....دور میشه.حالی میشم که نپرس.میرم عقب.به خیلی قبل ترا ، به همین الانا... تا بجنبیم و پنجره رو باز کنم ببینم که کیه ماشینه رفته و من مات دم پنجره موندم.جوونکی از توی کوچه واسه من که پرده رو زدم کنار و پنجره مات رنگ شده رو باز کردم سوت میزنه و رد میشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- فوتبال میبینم و  حالش رو می برم.هنوز کسی نتونسته منو از اتاق بندازه بیرون که برم پایین بازیا رو ببینم.دوستان گلم فوتبال دوست ندارن و نگاه نمیکنن.فعلآ به اندازه دنگ قسط تلویزیون  جا دارم.واقعآ نظرم 180 درجه نسبت به هلند عوض شد خصوصـآ از شبی که قرانسه رو کوبیدن و ریختن پایین.بعد مدتها یه فوتبال عالی دیدم که منو که مخاطب عام فوتبالم جذب کرد.دوست دارم این جام نارنجی بشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-کنسرت شجریان نزدیک تر و نزدیک تر میشه و من هنوز بلیط ندارم.عمیقآ غصه دارم.طبعآ از کسی سئوال نمیکنم که بلیط داره یا نه.اه لعنت به اون روزی که این اینترنت بیمارستان کار نمیکرد و بین همه روزا باید سر ما شلوغ می بود و من نتونستم این خرید مسخره اینترنتی رو یه کاریش بکنم.یاد کنسرت دوم می افتم که اون لحظه ای که برای اولین بار صدای شجریانو زنده شنیدم همه جونم میلرزید&lt;br /&gt;(راستی یه شانس واسه گرفتن بلیط مهمان داشتم که تو همین هفته جاری توی راهرو دانشکده پروندمش.نگین میگه برو بگو تا هفته بعد تغییر عقیده دادم.)دو نقطه دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- گرمه ، وزنم ثابت مونده و نمیاد پایین ، کلا فه م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اسباب کشیمون که تموم شد کوچ میکنیم به ورد پرس و این انگشت شمار عزیزانی را که اینجا تلاش میکنن برای کامنت گذاشتن از زحمت فحش دادن به خودمان و بلاگ اسپات ، میرهانیم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4191979237139049830?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4191979237139049830/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4191979237139049830&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4191979237139049830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4191979237139049830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/06/blog-post_18.html' title='روز نوشت این روزها'/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-112620782458607368</id><published>2008-06-13T12:36:00.002+04:30</published><updated>2008-06-13T14:19:34.844+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ساعتها مثل شن از لای انگشتهام میریزه و میره روزها در عین این که جون آدمو بالا میارن تا نگاه میکنی گذشتن و رفتن&lt;br /&gt;اصلآ اصلآ اصلآ قصد ندارم که بنالم . این روزا به هر کسی میرسی داره میناله&lt;br /&gt;یک روزی اولین ترانه مو نوشتم که اینجوری شروع میشد&lt;br /&gt;آسمان را چو چادری کهنه&lt;br /&gt;ابر سرد سیاه چین انداخت&lt;br /&gt;کودکی با عروسکی در دست&lt;br /&gt;نیمه سیب را زمین انداخت&lt;br /&gt; و آخراشم تقریبآ اینجوری تموم میشد&lt;br /&gt;به خیالم یه روزی خوب میشن&lt;br /&gt;داغهایی که تو ندیدیشون&lt;br /&gt;بال باز کردم اومدم پیشت&lt;br /&gt;گفتی اینجا بمون و چیدیشون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که البته هیچ سر و ته نداشت و وسط قابل قبولی هم پیدا نکرد.یاد داستان هام میافتم.به قصه تایماز و خودم فکر میکنم که نتونستم یه آخری براش بذارم.هرچی محسن گفت براش روایت پیدا کن ،داستان قصه لازم داره ، نشد.همه ش همون هذیان و سیال موند که موند&lt;br /&gt;خیلی به فکر نوشتنم.به این فکر میکنم که یه گوشه ای یه تیکه ای از خودم ، یه من دیگه رو تو نوشتن شاید بتونم پیدا کنم که هیچ جای دیگه نمیتونم.انگار یه جایی نشستی و صدای رد شدن آب میاد.نمیدونی کجاست ولی اگه از اونجا دور بشی دیگه نمیشنویش.یه آدم تازه میخوام پیدا کنم.یه جوری دست از تنبل بازی بردارم.آدما الکی دنبال توجیه میگردن.دارم وقت نداشتنو دور بودن و حبس بودنو بهانه میکنم.دارم میپوسم.باید یه فکری بکنم.بید یه کاری واسه خودم دست و پا کنم.&lt;br /&gt;با پناه فرهاد بهمن گپ میزدم ، یه بار براش نوشتم همیشه فکر میکردم اوووووووووووووه کلی وفت دارم ، الان میبینم که کفشام چقدر زود برام کوچیک شدن.الان میبینم اونقدرا هم که فکر میکنم وقت نیست.میترسم.میترسم سرمو بگردونم و ببینم که خیلی دیر شده.که من توی قالب امروزم ( که هیچ دوستش ندارم) اونقدر سفت و سخت شدم که دیگه نمیتونم عوضش کنم.یه جایی یه چیزی رو گم کردم و از دست دادم که دیگه برنمیگرده.میترسم از روزی که توی زندگی ، دعوام فقط با خودم وخودم باشه و اینکه اون آدمی که میخواستم بگم : ا ی ن ، م ن م ! اونقدر دور شده باشه که نبینمش و نشناسمش.از حسرت خوردن میترسم.شاید مثل خیلی چیزایی که توی خودم دنبالش میگشتم ، پیدا کنم و ببینم که نمیخوامش.نمیخوام که مال من باشه ، از من باشه.ولی نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم که پیداش کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-112620782458607368?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/112620782458607368/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=112620782458607368&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/112620782458607368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/112620782458607368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/06/blog-post_13.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6919823588596111583</id><published>2008-06-11T21:40:00.000+04:30</published><updated>2008-06-11T22:19:17.445+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سفر بودم و بد نگذشت&lt;br /&gt;مثل هر سال به اینجای سال که میرسیم جو گرفتن تصمیمات خفن منو میگیره که از دوره امتحانات دبیرستان روم مونده که حدودآ این موقع سال تصمیم میگرفتم شاگرد اول بشم (هیچ وقت هم نشدم ) &lt;br /&gt;حرف جو گیری شد ،همیشه گفتم آدم تو شهر سگا گربه شل بشه ، ولی جوگیر نشه&lt;br /&gt;یک شبی از این شبای عزیز تعطیلات من و آقای میزبان و دوستشون نشسته بودیم و حرف  به جوگیری های تشکیلاتیمون رسید...مسلمآ اولین چیزی که یادم اومد همون داستان کهیری بود که من تحت عنوان " داستان صنفی " (چه چرندی) نوشتم که توی مجله شورای صنفی چاپ بشه.قضیه هم از اونجا آب میخورد که اولآ من مجله شماره تابستونو پیچوندم و به جاش رفتم پیست اسکیت میعاد لات بازی ، وقتی برگشتم دانشگاه کلی توی جلسات انتقاد و انتقاد از خود رهنمونم کردن به اینکه انسان باشم و خودمو از شماره بعد محروم نکنم . من هم بالطبع مشغول دلبری و همکاری به صورت توامان بودم و سفارش یه داستان گرفتم که توش یک دکتری باشه.یک کشویی داشتم که توش دری وری ها و مزخرفاتی به اسم شعر و داستان کوتاه و این چیزا داشتم که یادگاری دوران دبیرستان و غیره بود که تو دیگه حدیث مفصل بخوان از این مجمل و رفتم گشتم تقریبآ تخمی ترینشون رو انتخاب کردم که توش یه معلم سوسیالیست فمینیست اکسپرسیونیست اکتیویست و اینا رفته یه جای محروم و این اراجیف ، معلمه رو تبدیل کردم به دکتر و چندتا شوک و سی پی آر و اینا رو هم تپوندم توش و یه کم همش هم زدم( اون موقع که اصل داستان رو مینوشتم تو جو چپ و دولت آبادی باهم بودم ، چه شود ) و بردم خوندم و کف مرتبی هم برام زدن و یه خر جوگیر تر از من که اونجا نشسته بود بلند شد که بعله خانوم دکتر انجمن نباید شما رو از دست بده و شما حتمآ برای انتخابات کاندیدا بشین ( حالا من چه پخی بودم که انجمن نباید منو از دست میداد بعدآ مبرهن شد و ته و ماتحت ما رو سوزوند)و منم شور حسینی برم داشت و بلند شدم و وندای وقاتلوا هم(کی؟!) حتی لا تکونوا فتنه سر دادم و بقیه هم لبیک یا بهاران کشیدن و شد آنچه نباید میشد : نه کشکی در میان ماند و نه دوغی&lt;br /&gt;دوست میزبانمون هم یه ماجرای مشابهی تعریف میکرد که یه جایی برادر آرش سیگارچی رو میبینه ، هرچی فکر میکنه یادش نمیاد اسمشو کجا شنیده، میگفت منم یه سری مانیفست ها و بیانیه های کوبنده مزخرفی در طول زندگی داشتم که مطمئن بودم این اسمه از اونجا آب میخوره ، میره میگرده میبینه داستان مال زمانیه که آرش سیگارچی  و چند نفر دیگه رو گرفته بودن و اینا تو انجمن خودشون میخواستن یه بیانیه صادر کنن که میان به دبیر سیاسی که همین آقا باشن میگن صادر کن! این میگه چیو؟ میگن راجع به دستگیری وبلاگ نویسا.میگفت من فقط پرسیدم وبلاگ چی هست؟! بعد که شیر فهم شدم رفتم یه بیانیه صادر کردم به چه ملاحت که وا آزادیا!! گرفتن ، بردن ، کشتن ، کسی نمیدونست چیا که فکر نمیکرد&lt;br /&gt;بعد سالها به کشوی اول میز تحریرم ( که دختر عمه منفورم وقتی کوچولو بودم بهم کادو تولد داد)سر زدم و نوشته های دوران جوگیری مزمن و مداومم رو خوندم.اشکم از خنده در اومد ، شایدم از حسرت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6919823588596111583?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6919823588596111583/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6919823588596111583&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6919823588596111583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6919823588596111583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/06/blog-post_11.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2668009517367488740</id><published>2008-05-16T00:48:00.002+04:30</published><updated>2008-05-16T01:43:48.759+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به حضور انورتون عارضم که یه چند وقتیه دستم به نوشتن نمیره.حالا چرا نمیدونم.شاید چون الان در بخش هلوی اورولوژی به سر میبریم و مانند تارزانی از بیماری به بیمار دیگه ای می آویزیم با رنج سنی  بالای 70 سال و زیر 5 سال که تا حدودی حوصله آدمو تو قوطی میکنه&lt;br /&gt;این بی حوصلگی مزمن یه سری عواقبی داره که به بحثهای پیشینه دار روانشناختی برمیگرده که هیچ هم مهم نیست.فقط من (عین خودت آزموی عزیز)  به روانشناسی اون هم از نوع بازاری و مریخی و ونوسی و قورباغه را قورت بده، از لحاظ فان علاقه مندم برای اینکه دستمو به دلم بگیرم و بخندم ولی ایضآ معتقدم اگه همین امروز کلش رو توی جوب بریزیم هیشکی بدبخت تر از اینی که هست نمیشه و ترجیح میدم لای این مجله های موفقیت که دوستام ماهی دوبار پول دوتا پاستیلو میدن و میخرنش سبزی خوردن بپیچم.لابد کلی آدم هم هستن که منو محکوم میکنن که بی سوادم و چیزی نمیفهمم.به درک.اینا رو گفتم که بگم یه وقتایی میشینیم با دوستان راجع به این مباحث تخمی تخیلی روانشناسانه مثل کودک درون ،ضعیف درون ،نفهم درون  بحث میکنیم و من بهشون توضیح میدم که من به جای همه اینا یک آکله درون ، یک سلیطه درون ، یک پلنگ مازندرون دارم که یه وقتایی هاگولی راه می افته.من اتیولوژی شو نمیدونم که چرا راه می افته ولی فیزیولوژیشو میدونم که عین تراکتور میمونه.یه جا من اگه این خرت و پرتای درونی رو قبول داشته باشم همینجاست.الان اگه چرتتون نگرفته باشه برمیگردیم(کجا؟)به اون عواقب بی حوصلگی مزمن.یکیش میتونه همین راه انداختن سلیطه درون باشه.که در حال حاضر راه افتاده.من خیلی آدم اهل هارت و پورتی نیستم. ولی یه وقتایی حال میکنم که با غلطک،از همونا که تو کارتون پلنگ صورتی بود از روی کس یا کسانی رد شم و بعد لبخند زنان بگم بیا در باره طعمش صحبت کنیم.به یه کسایی هم حال نمیکنم که نشونش بدم و به یه کسایی هم جرات نمیکنم.دروغ چرا؟فقط فایده مهمش اینه که عصرای گند بهاری وقتی بحث به انرژی مثبت تپونی و تلقین مثبت به خود و دیگران اماله کردن میکشه من میتونم با مطرح کردن همین موضوع بالا سریع حرفو به نفع خوم بخوابونم در جهت  اینکه شب بریم خیام سیب زمینی سزخ کرده بخوریم یا بشینیم فیلم ببینیم&lt;br /&gt;*** آناهیتا یادته سر این سلیطه درون چقدر خندیدیم؟(و تو برای من باویشکا پختی و من چقدر تو را میمیرم عسلم و بوس بوس؟هاهاها)&lt;br /&gt;پی نوشت: آی که من از این پستای صد من یه غاز که وقتی آدم به پیسی سوژه میخوره میذاره بدم میاد که نگو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2668009517367488740?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2668009517367488740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2668009517367488740&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2668009517367488740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2668009517367488740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/05/blog-post_16.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4192464650696809085</id><published>2008-05-02T12:02:00.001+04:30</published><updated>2008-05-02T13:14:47.797+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به شما که میدانید خطابم به شماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می ترسم وقتی پشت سرم را میبینم که چه عمیق و تاریک است&lt;br /&gt;میترسم وقتی آدمی قدیمی را میبینم که ته این تاریکی،&lt;br /&gt;لب این لبه&lt;br /&gt;با صورت من ایستاده و غمگین میخندد&lt;br /&gt;از چیزی که توی چشمهایش دارد میترسم من&lt;br /&gt;از این منی که در من بوده و هست &lt;br /&gt;از ماندنش ، از رفتنش ، از کشتنش&lt;br /&gt;از اینکه هیچ وقت برنگردد&lt;br /&gt;از اینکه دوباره برگردد میترسم&lt;br /&gt;این بچه نارس درونم را دوست دارم&lt;br /&gt;از آن دوست داشتنها که نباید و هست&lt;br /&gt;مواظب بودن این کوچک احمق را&lt;br /&gt; سخت ولی آخر یاد گرفتم&lt;br /&gt;و بقیه چیزهایی را که میدانم توی راهی که میروم&lt;br /&gt;به کارم می آید یک روزی&lt;br /&gt;میوه قابل خوردن ِ درختی تلخ شدن&lt;br /&gt;که تبرش نمی توان زد&lt;br /&gt;نباید زد&lt;br /&gt;دیدن آنکه ثمر این درختم&lt;br /&gt; که میشود بار بهتر بدهد یا ندهد&lt;br /&gt;حرمت تنهایی را نگه داشتن&lt;br /&gt;و دیدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     این همه را &lt;br /&gt;بدون تنها نبودن و با شما بودن&lt;br /&gt;نمیتوانستم &lt;br /&gt;که دستهایتان&lt;br /&gt;با هم و برای همه&lt;br /&gt;مهربان است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4192464650696809085?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4192464650696809085/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4192464650696809085&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4192464650696809085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4192464650696809085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-560088707972097834</id><published>2008-04-21T13:37:00.002+04:30</published><updated>2008-04-21T14:10:55.007+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه یک روز و نیم تعطیل جمعه های خاموش&lt;br /&gt;من اینجا چه کار میکنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه خسته ام.چه بی ظرفیت و ضعیفم که خسته ام هیچی نشده&lt;br /&gt;من اینجا چه کار میکنم؟&lt;br /&gt;کمک؟ نمیدانم. درس؟ نمیخوانم&lt;br /&gt;گیج میزنم.وسط این آدمها که درد و حرفشان را نمیفهمم گیج میزنم&lt;br /&gt;یک وقتهایی منم که جای بهیار ها خون دست و صورت بچه ها را با ته مانده سرم ها میشورم تا مادرشان نفسش بیاید بالا و ببیند که هنوز بچه اش نفس میکشد.نمرده هنوز&lt;br /&gt;یک وقتهایی منم که نا ندارم از روی صندلی بلند شوم بعد صبح تا شب یک لنگه پا ایستادن و حرف خوردن و نگاه ملتمس را حواله میدهم استیشن پرستاری که مستقیم میخورد به نخود سیاه آباد&lt;br /&gt;چه خسته ام&lt;br /&gt;بین این آدمها چه کار میکنم؟ بین آدمهای بدبختی که توی راهرو ها میدوند دنبال بیمه و پذیرش و صندوق ، و همان وقت هم یادشان نمیرود که توی شلوغی دستشان را به باسنت بزنند ، که پول ندارند ، راهشان دور است ، کلی بچه دیگر با دهان باز گرسنه دارند،معتادند و برای مسکن و شیاف بیزاکودیل التماس میکنند؟&lt;br /&gt;ملاقات بچه های اورژانس دیگر نمیروم یعنی رو ندارم وقتی آستین آدم را میکشند به التماس   که این خوب میشه؟زنده میمونه؟  من چه میدانم آخر؟همان یکباری که به مادر امیرحسین همینجوری بی هواگفتم یک کمی بهتر شده و این یک جمله صاحب مرده را گرفت و ول نکرد بسم بود که از فردا عمه و خاله و عمو هم تا میدیدندم پس گردنم را میگرفتند که تو رو خدا چرا خوب نشد؟چرا چشم باز نکرد؟ روزی هم که مرد مادرش وسط خوش را به آسفالت کوبیدن چشم توی چشمم انداخت که &lt;br /&gt;مگه نگفتی خوب میشه؟&lt;br /&gt;گاهی فکر میکنم هیچ اینکاره نیستم.زود پر و خالی میشوم.پر نفرت پر خشم پر رحم پر شادی احمقانه ،پر از خالی ، بی حسی ، خلا.اینجایی که باید خودت پر پر باشی و چیزی تکانت ندهد.هیچ رقمه کوتاه نیایی که مریضی که دارد میمیرد نه پتو میخواهد نه فشار گرفتن نه هیچ.همان دو دقیقه را به جای اینکه هدرش کنی میخوابی تا فردایی که ته ندارد.انجام و سرانجام ندارد.حرص نخور.خونسردوراحت.خون نمیرسد.آی سی یو جا ندارد.دستگاه ها خراب است.شارژ ندارد.مسئول انبار رفته نماز.سوختگی درصد بالا رو قبول نمیکنیم.مریض بد حال احیا نمیخواهد.غر میزنند رزیدنتهای  بیهوشی هربار که کد میدهی ،پاویونشان دور است و آخر آخرش میبینی که دیگر دلت هم چندان نمیسوزد&lt;br /&gt;یک وقتهایی رزیدنتهایمان را نگاه میکنم ، دختر ها را بیشتر که چه خالی اند.روح از تنشان کشیده اند انگار و من باید فرزانه احمق را که هر دفعه پشت تلفن از زندگی ماشینی و بی روحی حرف میزند دو روز اینجا به صندلی ببندم تا بفهمد ماشین و روح کجای کارند&lt;br /&gt;دستم به کاری نمیرود.هرکی میرسد همین را میگوید که درست میشود.بهتر میشود.عادت میکنی&lt;br /&gt;عادت کرده ام.&lt;br /&gt;چه خسته ام.چه قدر خسته ام&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-560088707972097834?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/560088707972097834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=560088707972097834&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/560088707972097834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/560088707972097834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/04/blog-post_21.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7892155685694556001</id><published>2008-04-14T13:40:00.002+04:30</published><updated>2008-04-14T13:45:16.786+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بوی خون خفه م میکنه. و آدمای ابله ودر عین حال بیچاره.دیگه جای ترحمی واسه تو نمونده.مرخصی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7892155685694556001?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7892155685694556001/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7892155685694556001&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7892155685694556001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7892155685694556001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2769283327154478389</id><published>2008-03-29T22:43:00.000+04:30</published><updated>2008-03-29T22:48:53.280+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>محض اینکه یه گیری به یه چیزی داده باشم چونکه من اصولآ آدم گیری هستم و اینو همه میدونن و همه هم باهاش عین مسائل تستیکولارشون برخورد میکنن ،الان گیر دادم که هرچی دیانت رسمی و غیر سمی روی سیارات هست رو با این جرثقیلها که یه گوی آهنی گنده داره و توکارتون رود رانر هست بریزم پایین یعنی بعد از خراب کردن میدون آزادی و بانکها و ساختمون وی.او.ای این در برنامه بعدی هست بَلکَندم که جلوتر.من اگه خدا بودم اول از همه کلآ فانکشن مغز و اعصاب رو یه جور دیگه ای دیزاین میکردم و اول چاله چوله های عصبی رو پر از پاستیل میکردم واسه روز مباداو ارتباط انتهایی مغز رو با اعصاب تبدیل به نقطه کور میکردم.روح رو هم کلآ حذف میکردم و  جاش فضای سبز میساختم با سرویس بهداشتی مفصل.من اگه خدا بودم کلی کار مفید دیگه میکردم که همه خوشحال بشن و باهام دوست باشن نه اینکه بیام گیر بدم که چرا گل روی پرده سرخ و سفید و زرده و هی سرمو بکنم توی زندگی و رختخواب و لیوان مردم و هی نظر بدم.خداییش این خدا بیشتر از من گیر میداده ولی همه دوسش دارن.اونم به دلیل اینکه اون موقع اینترنت و تپش و اسمس و بلاگ اسپات و فشن تی وی نبوده و حالا که هست فک کنم خودش بی خیال شده ولی نون رو نو سفره ما گذاشته و جیم شده  ومن با اینکه میتونم درکش کنم که بعد عهد عتیق فرستادن تورات میتونسته به مثابه حرکت خوشگل زدن باشه ولی باهاش قهرم چه برسه به ادامه ش که دیگه خیلی قهرم.اونم چندوقته کونشو کرده به من و کاری به کارم نداره مگه توی تعطیلات که میاد خونه ما عید دیدنی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2769283327154478389?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2769283327154478389/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2769283327154478389&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2769283327154478389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2769283327154478389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/03/blog-post_29.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4785762139703176028</id><published>2008-03-19T20:00:00.001+03:30</published><updated>2008-03-19T20:09:41.710+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>برای بابا و این نصف روز تنهایی بابا و دختری و حرفهایی که بعد چند سال ، بالاخره ،خونه تکونیشون کردیم&lt;br /&gt;آرزوی خوشحالی و سلامتی برای همه&lt;br /&gt;بوی عیدی بوی توپ&lt;br /&gt;بوی کاغذ رنگی&lt;br /&gt;بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو&lt;br /&gt;بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ&lt;br /&gt;با اینا زمستونو سر میکنم&lt;br /&gt;با اینا خستگیمو در میکنم&lt;br /&gt;شادی شکستن قلک پول&lt;br /&gt;وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد&lt;br /&gt;بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب&lt;br /&gt;با اینا زمستونو سر میکنم&lt;br /&gt;با اینا خستگیمو در میکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: پست هل هلی قبل عید عین بقیه کارهام ، بعد از دید و بازدید اموات و قبل از رسیدن به زنده ها.سال نو مبارک&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4785762139703176028?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4785762139703176028/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4785762139703176028&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4785762139703176028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4785762139703176028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/03/blog-post_19.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-8992871159042614106</id><published>2008-03-18T14:02:00.002+03:30</published><updated>2008-03-18T14:25:39.815+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>مکرمه ابراهیمی، محکوم به سنگسار، پس از 11 سال، ساعت 8 شب دوشنبه، 27 اسفند از زندان چوبیندر قزوین آزاد شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                            عدالت برای  همه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a target="_blank"  href="http://meydaan.org/campaign.aspx?cid=46"&gt;&lt;img src="http://meydaan.org/campaign.aspx?cid=46"&gt;&lt;/a&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من چون بلاگرم با مشکل باز میشه نمیتونم لینک بدم.آدرس خبر کامل اینجا هست &lt;br /&gt;http://meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=502&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-8992871159042614106?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/8992871159042614106/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=8992871159042614106&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8992871159042614106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8992871159042614106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/03/11-8-27.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2672120730852639607</id><published>2008-03-17T21:45:00.002+03:30</published><updated>2008-03-17T22:26:22.138+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>روز رای گیری حالم خراب بود و کله سحر گفتن که زود بیاین بیمارستان و اتوبوس چپ کرده و شلوغه و این خزعبلات.من و نگین و فرناز ( البته نگین با توسری چون اولش تحریمی بود ، این است دموکراسی من! )شناسنامه به دست هیچ غلطی نتونستیم بکنیم.من که تو باغ نبودم و اون دو تا گیلاس هم نمیدونستن که نمیشه از قزوین واسه نمایندگان تهران رای داد.خلاصه همینجوری هم دیر رسیدیم و فحش مبسوطی خوردیم ، موندن در صف ملت زیادی در صحنه که دیگه هیچی.خلاصه تلاشمون واسه شناسایی قزوینیان اصلاح طلب هم ناکام موند ( گویا خاتمی تو قزوین خطر یارکشی رو تقبل نکرده) و با لب و لوچه آویزون تصمیم گرفتیم هر کس یه نفراز آشناهاشو که دو دل بود با قسم و آیه و من بمیرم تو بمیری راضی کنه به نمایندگی از ما برن رای بدن.من کی رو راضی کردم بماند.حوصله بحث انتخاباتی ندارم هیچ ، وبلاگ نخوندم این مدت به جز &lt;a href="http://aloochehkhanoom.blogspot.com"&gt;آلوچه خانوم&lt;/a&gt; که پسندیدم.فقط بگم که ریاست جمهوری رای ندادم و از سگ پشیمون ترم نه واسه اینکه محمود الان رئیس بامبوله،چون تو اون مقطع یادم رفته بود که این مملکت جای این سوسول بازیای من از اساس و بن و از نقطه نظر افلاطون یا بقراط و بنای انتخابات آزاد و ایده آلهای کشک نیست.جای اینه که بتونی حدس بزنی فردا زنده ای یا نه.جای جون کندنه.مثل وقتیه که یه ونتیلاتور داری و دوتا مریض که یکیشون حتمآ میمیره و یکیشون شاید بمیره.اگه بشینی بگی من به عنوان اعتراض به کمبود امکانات و عدم رعایت حقوق انسانی بیمار کار نمیکنم چی هستی؟ جالب هستی! اینه که میگم همیشه نمیشه نایس بود همینه ها ، یعنی باید بکارنت بالای سر بیمار تا آمبو بگ بزنی تا جونت در آد و حرف اضافه هم نباشه.چطور تا وقتی زور بالای سرمون هست خفه خون مرگ میگیریم ولی تا جایی میرسه که انتخاب با خودمونه (یه کوچولو با خودمونه، دکورش با خودمونه ، چه میدونم) یادمون میاد این انتخاب مدلش ایده آل ما نیست؟ باز رسیدیم سر راه حل عملی که باید چیز کنیم یعنی فقط به اون فکر کنیم و بحث حوصله سر بر قبلی .بماند.حداد عادل فعلآ اوله.یاد خرداد 84 افتادم که با دوستان چقدر بحث و دعوا کردیم که آیا تورا من چشم در راهم یا اینکه من از یادت نمی کاهم؟! و تا چند ماه مونده به تحلیف "این محموده ، این محموده " هنوز یا هم قهر بودیم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2672120730852639607?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2672120730852639607/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2672120730852639607&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2672120730852639607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2672120730852639607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/03/blog-post_17.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-9041484191375597471</id><published>2008-03-10T20:05:00.002+03:30</published><updated>2008-03-10T20:11:56.515+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هفته آخر اتحاد ملي انسجام اسلامي ويا شايدم برعکس انتخابات ميباشد ومن هنوز براي هيچ غلط خاصي تصميم خاصي نگرفتم ولي در هر حال ميدونم که سال ديگه زمستون همگي از سرما يخ ميزنيم و سقط ميشيم.الان حاضرم هر کي دم دستمه رو با يه گرين کارد تاخت بزنم.شوخي کردم ولي ظهراانقدر اي ايران ايران دامان پاکت فلان فلان محمد نوري رو از سيماي خانواده گوش دادم دارم اوغ ميزنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-9041484191375597471?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/9041484191375597471/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=9041484191375597471&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/9041484191375597471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/9041484191375597471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/03/blog-post_10.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-933447962508503461</id><published>2008-03-03T20:06:00.002+03:30</published><updated>2008-03-03T20:39:21.242+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چرا اينقدر در برابر ابراز قدرت ضعيفم؟ اين ضعف من از کجا مياد ؟ از پدرم ؟ مادرم ؟ وطنم؟ از....؟نه از هرجا بياد از اون نمياد!اميدوارم اين دفعه که بياد اورژانس مستقيم ببرنش واسه سي پي آر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-933447962508503461?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/933447962508503461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=933447962508503461&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/933447962508503461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/933447962508503461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3981837448835376193</id><published>2008-02-27T22:29:00.000+03:30</published><updated>2008-02-27T22:30:45.250+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک هفته ای نمبودم و نمیشد که چیزی بنویسم.یک شبهایی واقعآ دلم میخواست یک چیزی بنویسم&lt;br /&gt;راستش مثل همه چیزهایی که یکهو همه جا را میترکانند دوست داشتم صبر کنم تا تب سنتوری هم یک کمکی بخوابد و علایم حیاتی بیمار پایدار شود!چیز دیگر هم اینکه صادقانه این یک هفته بیمارستان سنتوری را کامل پراند! بی تعارف&lt;br /&gt;از قاچاق فیلم و جیزه یا نه و ما آقا دزده ایم و آیا سایر مسائل چگونه میگردد و ایناهیچ حوصله ندارم حرف بزنم.خسته م از این ملت مخالف خوان که بگی راسته میگن کجه ، بگی کجه میگن بابات کجه خیلی هم راسته.اینوریش کنی اونوریه و بالعکس.متخصص در گه مالی همه چیز.فلسفه فافی از دهانه تا فیها خالدون همه چیز.دوکلمه حساب من این بود که بابا جان از روی کنجکاوی و علاقه و اشتیاق و بیکاری و تعصب و هر چی که دوستش دارید بنامید ، خیلیا این فیلمو میبینن ، وقتی صاحب سود مالیش درخواستی رو داشته خوب داشته دیگه ، بله از لحاظ اجتماعی -هنری-فرهنگی -سیاسی -تئوریکی-هموروئیدی  قاچاق فیلم چیز اخیه و اصولآ مگه قیلم گرس و شیشه ست که قاچاق شه ولی حالا الان راه حل پیشنهادی اینه.من دارم با تو راجع به عدسی صبحونه امروز صحبت میکنم  و تو با من از افق های دوردست کانسپچوال آرت که توی نیمرو میبینی سخن میگویی جان من.پدر من و نمیفهمی که من گشنه ام است و میخوام دو لقمه کوفت کنم و برم پی بدبختیم.این ملت حالا حالا ها نمیخواهد یاد بگیرد که راه حل عملی را باید ارائه کرد ، انتخاب کرد ، رد کرد ، چیز کرد نه راه های علمی تخیلی را.ببخشید انقدر جفنگ گفتم.یک کمی قاطی میباشم و خیلی این مدت سر این موضوع بحث کردم.فکر میکنم عین بقیه چیزا باید شیرجه تو دموکراسی زده ، ول بدیم هرکی هرکار دلش میخواد بکنه&lt;br /&gt;خود فیلم...خوب دوست دارم بی تعصب بگم شوق و ذوقم که خوابید تالاپی خورد تو ذوقم.نتونستم عین حرف همیشه خودم این فیلمو فقط یه قیلم مستقل ببینم.خیلی جاها بی اختیار میگفتم : واه!مهر جویی و  اینجوری؟!صحنه ها و اپیزودا بهم نمیخوردیعنی ارتباط منطقی نداشت.انگر فیلم یه جایی میبرید!.رابطه علی و هانیه ، علی با خونواده ش ،سیر زوالی که این آدم طی میکنه هیچ کدوم به اصطلاح "در نیومده بود" ! بیسلیقگی هایی که از مهرجویی بعید بود تو دیالوگا، طراحی صحنه ، لباساراستش تو نقد یه فیلم زیاد وارد نیستم.بیشتر حسی چیزایی رو میبینم.ولی خطاها فاحش بود.جنس فیلم ، به مهرجویی نمیخورد.به نگاه دقیق و ظریفش، به دقتش رو ریزه کاریا و جزئیات.راست راستش دلم سوخت واسه اون نگاهی که تو سنتوری گم بود.نبود.&lt;br /&gt;.راستش من تا اونجایی که موسیقی رو میشناسم باید بگم از این نظر افتضاح بود.متاسفم ولی بود.اولآ سنتور با موسیقی پاپ جور نیست،هیچ جوره.اینو صرفآ از نظر جنس صدا یا محدوده نتی ساز نمیگم.این ساز انعطاف پذیر نیست.با هر ترانه و ملودی و ساز همراهی جفت نمیشه.ضمنآ موقعیت علی گنگه.معمولآ کسایی که توی یه ساز سنتی استاد و خبره هستن ژست و مدلشون با نوازنده های دیگه خیلی فرق داره.خوب و بدش بماند.علی سنتوری بین یه پاپ استار خفن و یه استاد سنتورموسیقی شناس گیج میزنه.وسط ورجه وورجه های روی سن و رقص نور و حبابایی که میریختن پایین و چه میدونم این اداها،عبا و سنتور چیزی مثل نخود و لوبیا تو شله زرد بود.اون مهمونی بدترین بخش فیلم بود.فضاسازی بد بود.ارکستر پارتی شامل دی جی ، کیبورد،گیتار کلاسیک و الکتریک ، ویولن سل!!! و سنتور؟؟!!یعنی چی اونوقت؟دیگه بیشتر از این بازش نمیکنم بگم اونقدر این چیزا حرصم داد که ترانه های دوست داشتنی فیلم اونقدر که باید بهم نچسبید.&lt;br /&gt;سنتوری رو تو چند دقیقه خلاصه میکنم:صحنه ای که علی توی سفره ابوالفضل دنبال مداد میگرده ، وقتی پدرش میاد خونه ش ، و نگاهی که به هانیه میکنه وقتی که میگه : کاش میشد بیای و به من دل ببندی...&lt;br /&gt;از گلشیفته چیزی نمیگم.با همه دوست داشتنش،ناامیدم کرد.نه فقط به خاطر بازیی که خوشم نیومد.به خاطر هانیه ای که به شدت درکش میکردم ، موندن و رفتنش رو ولی هم فیلمنامه و هم گلشیفته حسابی بی معنی و پا در هوا و نفهمیدنیش کرده بودن.&lt;br /&gt;نمیدونم چرا ولی این چند روز همه ش به فکر سارام.به فضای بی نظیر اون فیلم.به فکر خونه لیلا که حتی حمومشم خوشگل بود!! دلتنگ شدم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3981837448835376193?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3981837448835376193/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3981837448835376193&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3981837448835376193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3981837448835376193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post_27.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4202695315858343261</id><published>2008-02-22T12:54:00.001+03:30</published><updated>2008-02-23T13:11:36.301+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آلوچه خانوم مرسی از دعوتت.راستی مشترک هامون تقلب تو کارش نیست&lt;br /&gt;خوب ترانه هایی که من تقریبآ در هر شرایطی از خود بیخود می شوم ، حتی شده یک جایی تا مرز کتک خوردن از بقیه بارها و بارها و بارها شنیده باشمشان.ترتیب ندارند ، یا بیشتر و کمتر و تازه خیلیهاشان توی این لیست هفت تایی جا نمیشوند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر قصه این ترانه تلخه و این تلخی چقدر نکرار میشه:&lt;br /&gt;"زیر این سقف اگه باشه پر میشه از گرمای تو&lt;br /&gt;لختی پنجره هاشو میپوشونه دستای تو&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;سقفمون افسوس و افسوس&lt;br /&gt;تن ابر آسمونه&lt;br /&gt;یه افق یه بینهایت&lt;br /&gt;کمترین فاصله مونه"&lt;br /&gt;ترانه :جنتی عطایی – صدا: فرهاد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم&lt;br /&gt;اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره&lt;br /&gt;بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار&lt;br /&gt;همه دنیا منو همیشه تنها بذاره"&lt;br /&gt;ترانه : حسین منزوی – صدا : محمد نوری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از داریوش نوشتنی زیاد داشتم ولی الان یک سال داره میگذره از وقتی که اینو با پیانو برای بهادر میزدم و اشک امانم نمیداد ، الانم نمیده :&lt;br /&gt;"بد و خوبمون یکی دستمون تو دست هم بود&lt;br /&gt;خواهش هر تفسم با تو هم صدا شدن بود&lt;br /&gt;با تو هم قصه دردم همصدا تر از همیشه&lt;br /&gt;دوتا هم خون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه&lt;br /&gt;من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی... "&lt;br /&gt;ترانه : نمیدونم – صدا : داریوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"هم شب و هم قصه ای&lt;br /&gt;درد تو در منه&lt;br /&gt;بگو هم غصه بگو&lt;br /&gt; دیگه وقت گفتنه&lt;br /&gt;بغض ما نمیتونه&lt;br /&gt;این سکوتو بشکنه&lt;br /&gt;مردم از دست سکوت&lt;br /&gt;یکی فریاد بزنه"&lt;br /&gt;ترانه : نمیدونم – صدا : گوگوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قشنگ ترین شاید زندگی من:&lt;br /&gt;"تنهایی شاید یه راهه&lt;br /&gt;راهیه تا بی نهایت&lt;br /&gt;قصه همیشه تکرار&lt;br /&gt;هجرت و هجرت و هجرت&lt;br /&gt;اما تو این راه که همراه&lt;br /&gt;جز هجوم خار و خس نیست&lt;br /&gt;کسی شاید باشه شاید&lt;br /&gt;کسی که دستاش قفس نیست"&lt;br /&gt;ترانه : جنتی عطایی – صدا: ابی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی آقای ترانه برای این زنانه ترین غزل ! ولی ای کاش یک روزی نمیخواستم توی زندگی خودم باورش کنم... :&lt;br /&gt;"بگو با من بگو از درد و داغت&lt;br /&gt;بذار مرحم بذارم روی زخمات&lt;br /&gt;بذار بارون اشک من بشوره&lt;br /&gt;غبار غصه ها رو از سراپات&lt;br /&gt;بذار سر روی شونه م گریه سر کن&lt;br /&gt;ازاون شب گریه های تلخ هق هق&lt;br /&gt;بذار باور کنم یه تکیه گاهم&lt;br /&gt;برای غربت یه مرد عاشق"&lt;br /&gt;ترانه : جنتی عطایی – صدا : سیمین غانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منو نسپر به فصل رفته عشق&lt;br /&gt;نذار کم شم من از آینده تو&lt;br /&gt;به من فرصت بده گم شم دوباره&lt;br /&gt;توی آغوش بخشاینده تو&lt;br /&gt;به من فرصت بده برگردم از من&lt;br /&gt;به تو برگردم و یار تو باشم&lt;br /&gt;به من فرصت بده باز از سر نو&lt;br /&gt;دچار تو گرفتار تو باشم&lt;br /&gt;ترانه : نمیدونم – صدا : ابی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و چقدر موند که همین الان یکی یکی داره یادم میاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب...حالا میرسیم به مبحث شیرین جفنگیات&lt;br /&gt;راستش نمیخوام جفنگیات تکراری بنویسم ، خوب عباس قادری و جواد یساری و حجتی که دیگه معلومه چقدر کهیرن ، حتی واسه من جفنگ دوست داشتنی هم ندارن.من الان قصد دارن سبک خاصی از جفنگ رو ارائه بدم که فک رب النوع هنر از لاهوت به ناسوت سقوط کنه (اوجی جان عاشق این تیکه تم ، چشمکِ ناز!).این سبک ترکیبیه حاصل از خوابگاه ، بهادر ، سلیقه موسیقیایی دوست پسرای فرناز توی ماشین ، معاشرت با دوستای چت مخ ِ پویان که زیبایی شناسی شون چیزی در حد همون متال بازیه یعنی در حد جلبک،  وسایر دست اندر کاران و اینا:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول به جفنگ بامزه که آخر عشوه ست و خوراک مائه تو خوابگاه:&lt;br /&gt;"یادش به خیر روزایی که گل یاست بودم&lt;br /&gt;یادش به خیر قدیما هوش و حواست بودم&lt;br /&gt;تو یه قدم بذاری ، میام به پیشواز تو&lt;br /&gt;میشم مثل گذشته ، دلبر طناز تو&lt;br /&gt;بگو مگه دوسم نداشتی؟چرا رفتی تنهام گذاشتی؟&lt;br /&gt;دیگه بسه برگرد کنارم ، عزیزم آشتی آشتی"&lt;br /&gt;اینو داشته باشین که رودست نداره:&lt;br /&gt;"خودتو واسم لوس نکن ، منو مایوس نکن(2)&lt;br /&gt;خودتو واسم موش نکن ، منو فراموش نکن (2)&lt;br /&gt;خودتو واسم ، خودتو واسم ، خودتو واسم لوس نکن&lt;br /&gt;این عشق شیرینو نکن تو زهر مارم(2)&lt;br /&gt;تو اگه نگی دوست دارم، دوست ندارم&lt;br /&gt;قول بده دورم نزنی باشی کنارم(2) &lt;br /&gt;تو اگه نگی دوست دارم دوست ندارم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنین این:&lt;br /&gt;"وقتی با منی حواستو جم کن&lt;br /&gt;وقتی پیشمی شیطونیتو کم کن&lt;br /&gt;نه این ور ، نه اونور ، فقط خودمو نگا کن(2)&lt;br /&gt;وقتی که منم نیستم و تنهایی&lt;br /&gt;تو کوچه و خیابون و تو هرجایی&lt;br /&gt;نه این ور ، نه اون ور ، جلوی پاتو نگا کن(2)&lt;br /&gt;بگو چشماتو از غریبه میبندی&lt;br /&gt;بگو هیچ جا بلند بلند نمیخندی"&lt;br /&gt;(خداااااااااااااااااااست :))))) )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینو انتخاب کردم چون بهترین نمونه اعتماد به نفس کاذب مرد ایرونیه، بخونین بعد خود خواننده رو زیارت کنین میگیرین چی میگم: &lt;br /&gt;"میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنم؟(2)&lt;br /&gt;به کدوم بگم آره ، کدومی رو جواب کنم؟&lt;br /&gt;پریوش ، پروانه جون ، پریسا جون یا پریا&lt;br /&gt;نیلوفر ، نسرین و نازی ، نسترین یا آنینا&lt;br /&gt;کیو انتخاب کنم ، کدومو جواب کنم؟&lt;br /&gt;شادی ، شبنم یا شیرین&lt;br /&gt;نوشینو یا نازنین"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"عزیز دلم وای وای &lt;br /&gt;یار خوشگلم وای وای&lt;br /&gt;تورو که دارم وای وای&lt;br /&gt;عروس گلم وای وای&lt;br /&gt;تورو که دارم ، چه خوبه حالم&lt;br /&gt;سبزه بهارم"&lt;br /&gt;(حالا انگار مال بقیه خردلیه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اس ام اس میزنم جواب نمیدی&lt;br /&gt;بگو کلک واسه م چه خوابی دیدی&lt;br /&gt;حالا ناقلا شدی مارو میپیچونی&lt;br /&gt;به دنبال خوذت مارو میکشونی"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر تارک همه اینا هم رپ فارس میدرخشه که یه سور به همه جفنگ خونا زده&lt;br /&gt;الی آخر...آنیش زدیم به آبرومون رفت!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت : مشخصآ کسی رو ندارم دعوتش کنم دیگه ...فکر کنم &lt;a href="http://limbosis.blogspot.com"&gt;آزموسیس&lt;/a&gt; از بازی بدش نیاد ولی از دعوت بازی میدونم که بدش میاد !! خوندی اینجا رو و دوست داشتی پست نازی بذار&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4202695315858343261?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4202695315858343261/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4202695315858343261&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4202695315858343261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4202695315858343261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post_22.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7037906129193593676</id><published>2008-02-20T23:12:00.001+03:30</published><updated>2008-02-20T23:31:30.446+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یعنی عین بزی که بروسلوز و آنفلوانزای چچنی رو باهم گرفته باشه و افتاده باشه تو حوض حیاط مش کوکب مریضم.ای آقایی که توی جدول تناوبی عناصرعدل می روی سراغ استرانسیوم ، جایتان خالی که ببینید چه نام بامسمایی برگزیده اید ما را ،نظر ما را بخواهید شما خیلی هم ادیب فرهیخته ای هستید که هیچ اصلاحی هم نیاز ندارید. بز یا بزغاله ، مسئله این است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7037906129193593676?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7037906129193593676/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7037906129193593676&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7037906129193593676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7037906129193593676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post_20.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7720187519093153882</id><published>2008-02-18T23:42:00.000+03:30</published><updated>2008-02-18T23:51:04.887+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند وقت بود از کتاب و فیلم و نمایش و فوتبال و اینا نمی نوشتم.الان نمیتونم.میخوام طی یک پست هول هولی بگم که بعد یم سال علی سنتوری رو دیدم ، به همین کاملی اسمش!شنبه ، شب  ، ساعت 1.5الان نمیتونم راجع بهش حرف بزنم.فقط چندین و چند بار با همه کاری که رو سرم ریخته بود دیدمش و واضحه که زار میزدم.باورم نمیشه محسن چاوشی هم بتونه اینجوری به گریه م بندازه.لب زدن بهرام رادانه؟اونجایی که گلشیفته میگه چقدر صبر کنم،چقدر تلاش کنم که درست بشه؟ نمیدونم.فقط میدونم : من ، با زخم زبونات ، رفیقم...میدونم که اونقدر همزمان دلگرفته و خوشحالم که میفهمم اینهمه اشک واسه چیه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7720187519093153882?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7720187519093153882/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7720187519093153882&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7720187519093153882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7720187519093153882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post_18.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1005114073217961470</id><published>2008-02-14T16:28:00.000+03:30</published><updated>2008-02-14T17:27:20.074+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هیچ وقت شطرنج دوست نداشتم.هیچکس هم نفهمید چرا از بین همه کلاسهایی که من و بهادر با هم شروع کردیم و او ول کرد و من با عشق رفتم پیش ، این یکی را او سفت چسبید و ول نکرد و من بیزار شدم.روزی بود که استاد شطرنجمان – که اسم او هم یدک کش خدا بیامرز شده چند سالی-داشت آچمز را درس میداد.بعد کلی روضه خوانی عملی روی صفحه جلوی من نشان داد که آچمز یعنی این.یعنی شاهت را به در ببری و وزیر را بگذاری پیکش حریف.به همان روش همیشگی مهره ها را چید و کیش داد.دستم نمیرفت شاه بی خاصیت ترسو را که کارش فقط همین بود که پشت این و آن قایم شود و همه برای حفظ و نجاتش بال بال بزنند را حرکت بدهم.توی فکر وزیر سیاه خوشگلم بودم که نصف کلاهش هم توی دعوا با نیما کنده شده بود.همین جوری زل زده بودم به صفحه.استاد یکمی نگاهم کرد و گفت : گوش نمیدادی چی درس دادم؟ گوش میدادم. – پس باید بدونی که چاره ای نداری جز اینکه شاهت رو از کیش در آری و وزیرتو بزنم.نمیتوانستم درک کنم این فدای آن یعنی چی.اینکه هر جوری شده باید شاه را حفظ کنی وگرنه می بازی.کله کچل استاد عرق کرده بود.واضح داشت حرص میخورد.-به چی داری فکر میکنی ، راه دیگه ای نداری.نگاهش کردم.راه دیگه ای نداری ، راه دیگه ای نداری راه دیگه ای نداری...انقدر این جمله توی گوشم زنگ زد که دستم را آوردم بالا ، شاه را حرکت دادم و قبل هر چیزی ، وزیر سیاه را گرفتم توی مشتم و از کلاس دویدم بیرون.دیگر هیچ وقت شطرنج بازی نکردم.&lt;br /&gt;.یک وقتهایی هست که بیخود دنبال مقصر میگردی برای اتفاقی که از اساس ربطی به تقصیر و مقصر ندارد.انفاقیست که می افتد.مدل زندگی لعنتی است.کاری نمی شود کرد اما باز می گردی.نگردی هم بقیه برایت می گردند و پیدا هم می کنند.یک وقتهایی فکر میکنی مقصری ولی چاره ای نداشتی.چاره ای نداشتی.منطق ساده روزهاست.زمان است که پر شتاب عبور میکند و پوست  وخون و عضله که ویران میشود.آنچه را که دوست داری باید بدهی تا آنچه را که مجبوری نگه داری.حرف سرعت عقربه هاست ، اعصاب کشیده و ذهن منجمد که راهی به جایی پیدا نمی کند. حرف روزها و دست و بازو و نا و رمقی ست که برای خودت هم نمانده تا بخواهی فدایش کنی.کیش بزرگ زندگیست به همه راه هایی که فکر میکنی باید رفت ، میشود رفت ، شاید بشود رفت. و یکی یکی به چشم میبینی که بسته اند.میخواهی که نفهمی و میفهمانندت.یک وقتهایی چنان توی چنبر یک آچمز گرفتاری که کاری نمیتوانی بکنی جز با خود بردن آنچه اجازه اش را داری ، نه آنچه واقعآ می خواهی.ولی آنچه را هم که جا میگذاری تلخی خاطره ایست که با بقیه زندگی ات مفصل میشود .هرگز نمی توانی از سرزنشش بگریزی. از آن زخمها که جایش هیچ وقت خوب نمیشود.&lt;br /&gt;عزیز ، مادر بزرگ هشتاد و اندی ساله من ، دیروز خاموش شد.در آسایشگاهی ساکت و خلوت ، تنها و بیکس مرد.هرچند تا شب قبل بچه هایش کنارش بودند بی آنکه خیال رفتن داشته باشد ،اما لحظه رفتنش در غربت گذشت و میدانم که ترسیده بود.اما سپردنش به جایی که مناسب تر ولی دلگیرتر از خانه هرکدام ما بود داستانی دارد که امروز ، در نگاه کسی نمیخوانم که فهمیده باشدش.در چشم همه سرزنش میبینم یا حسرت که عقبه همان رسم بی دلیل پی مقصرو خاطی  گشتن است.اما من این زخم کهنه را میشناسم.کمی.زمانی اصرار میردم برای این کاری که نمیخواستم ولی ناچاری هلم میداد ، یاد روزی افتادم که وزیر را بیشتر از شاه دوست داشتم.کاش میشد وزیر سیاه را دوباره توی مشتم بگیرم و در ببرم ولی نمیتوانستم.هیچ کس نمی توانست.اطراافیان مستاصلی میدیدم که در سکوت ، انتظار تایید میکشیدند.این ، قانون بازی بود.فراری نداشت مگر باختن و هیچ کدام از آدمهای حسرت به دل امروز، آن روز باختن را نمی خواست.همه ، شاه روزمره ی  در گذر ِ لعنتی ِ بی رحم را کمی عقب و جلو کردیم و منتظر حرکت حریف نشستیم .حریف قدر است و خطا نمیکند!&lt;br /&gt;قصه دردآلودیست.فهمیدنش از آن هم دردناک تر است.از آن چیزهاست که نفهمیدنش بهتر است.قانونی ست که گزیر یافتن از اجرایش اقبال بلندی میخواهد.&lt;br /&gt;من به زخمی فکر میکنم که روزی قصه اش از یاد خواهد رفت ، جایش ولی خواهد ماند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1005114073217961470?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1005114073217961470/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1005114073217961470&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1005114073217961470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1005114073217961470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post_14.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4360820858012474996</id><published>2008-02-11T00:03:00.000+03:30</published><updated>2008-02-11T11:59:04.277+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوب...اولین دقایق سپیده دم 22 بهمن ماه ، بوم الله ، یوم الله میباشد و الان نمیدونم که چی میخوام بنویسم.از خدا که پنهون نیست از شما هم باشه یا نباشه،آخرش خودتون میفهمین،همینجوری محض آپیدن اومدم!حال خوبی دارم.اگه ازم بپرسی چرا خودمم درست نمیدونم.همینجوری واسه خودم میچرخم و لبخند ملنگانه مسخره بی دلیلی میزنم.به بچگی خودم میخندم.به دل خنک شدن خودم میخندم.به خودم میخندم.هیچچچچچ هم به خودم اندرز حکیمانه نمیدم که نه حالا چه کاریه اینجا از لحاظ فلسفی نباید شاد بود ، بخشنده باش و این خزعبلات.نه خیر من میخوام همینجوری یه وقتایی هاگولی از جایی که نباید ،خوشحال باشم.نباید نداریم که.کی میگه آدم باید در هر حالتی حتمآ خانومی به خرج بده،حتمآ چشم پوشی کنه،حتمآ بیخیال شه؟؟همیشه سعی میکنم ادعایی رو نکنم که نمیتونم.ادعا نمیکنم که خیلی کول و ریلکس هستم و هیچ خصوصیت پلیدانه ای ندارم و هیچ وقت دلم نمیخواد گونی بکشم سر یه سری افراد و هلشون بدم تو جوب.چرا ، میخواد.هیچ آدمی هم نیست که نخواد.خلاصه که خوبه&lt;br /&gt;پی.نوشت : خوب من الان واقعآ از این بی سر و ته گویی دارم خجالت میکشم.ولی دلم میخواست اون لحظه احساس گذرا و ته کشیدنی در اسرع وقت  رو ثبت کنم . بی تعارف به کلاس وبلاگ نویسی هم کاری نداشتم&lt;br /&gt;پی نوشت بعدتر: من خیلی با احتیاط خوشحالم یعنی زیادم نیستما ، یه کوچولو فقط ، لطفآ کسی هوس مردن نکنه یا اتفاقی هوس افتادن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4360820858012474996?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4360820858012474996/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4360820858012474996&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4360820858012474996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4360820858012474996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post_11.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2332450643781437421</id><published>2008-02-04T10:47:00.000+03:30</published><updated>2008-02-04T13:38:05.056+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمیدانم "نیمه پنهان" را دیده ای یا نه که با این جملات شروع و تمام میشود : از کودکی ام خاطره دلچسبی ندارم ، هر چه بود دریغ بود و حسرت.بچه هشتم یک خانواده سیزده نفری بودن کافی بود که ریشه هر استعدادی را بخشکاند...&lt;br /&gt;اگر بخواهم از خودم بگویم باید بگویم : از کودکی ام خاطره های دلچسب زیاد دارم ، راستش تنها دوران خاطره های دلچسب زندگی است ، اما ، بچه اول یک خانواده فول کمونیست متعصب کافی بود که مرا یا اینوری ِ اینوری کند یا اونوری اونوری و بدبختا من که بدجوری این وسط ماندم چون همیشه اعتقاد داشتم و گاهی هنوز دارم که تعادل اون وسط مسط ها بیشتر از دوقطب رادیکال هر چیزی پیدا میشود&lt;br /&gt;نسل دهه شصت همه چیزش چند دسته دارد : آدمهایش ، خاطره هایشان ، شرایطشان ، نسلی که سالهای آخر جنگ به دنیا می آمد و شرایط داشت بنا به عقیده و مرام و مسلک پدرانش کن فیکون میشد.که اگر زاده این نسل باشی بستگی داشت که بابایت داشت شیر خشک و لاستیک احتکار میکرد ، تفنگ دستش بود و میجنگید یا در بدر خانه های تیمی بود و توی اوین منتطر آزادی یا پایان حبس که هر دو به طناب داری بی سوال و بی جواب رسید.نسلی که هیچ جایش یکرنگی و یکدستگی دیده نمیشود.آدمهایش طیف ندارند و مطلقند و هیچ وقت هم میانه بودن را یاد نگرفتند.من از نسلی هستم که بلبشوی آخر جنگ و اوائل سازندگی در کودکی گذشت،آن موقع که به گردش های گاه و بی گاه پارک لاله راضی بودم وبه آدمک آرم برنامه کودک که هر روز ساعت 5 روی صفحه تلویزیون قدم میزد و نمیفهمیدم چرا باید چندین وچند ساعت با مادر در صف اتکا و سپه بایستیم ، همان شکلات " ما " یا تافی شیری های "میلک" برای آن چند ساعتم بس بود.هم نسل من که کودکی اش در دوری و عزای پدر گذشت (چه شهید و آزاده و چه فدایی و مجاهد) و آن هم نسل دیگر که لغت به لغت دشمنی با ما را آموخت یا آنکه اصلآ نفهمید ما هم هستیم و بچه هایی بدون "گرایپ میکسچر" و جایزه های دیسنی لند هم بزرگ میشوند ، امروز همه با هم غریبه ایم.هیچ کدام نمیفهمیم که آن دیگری کجا ها سیر میکند و چرا.&lt;br /&gt;آدمهای جدا افتاده که نه آنچه یک نسل قبل تر میگوبد یاد میآورند و نه زبان یک نسل آنطرف تر را که از بیخ این چیزها را ندیده و نشنیده میفهمد.این نسل ، نسل بی هیچی است.بی ادعای سختی کشیدن یا نکشیدن ، بی شعار ، بی هدف ، بی خاطره.نسل دویدن برای رسیدن به نمیدانم چی چی!همه چیز در حد به شدت! همه کار ها اگزجره و چشم در بیار ! نسلی که توی جزیره اعتقادات اطرافیان بزرگ شده و هنوز هم فکر میکند که توی جزیره خودش است و دیگرانی را نمیبیند یا اگر ببیند به رسمیت نمیشناشد یا اگر بشناسد برای کوبیدن و  محکوم کردن است.بچه هایی که بی دردشان عشق جردن نوردی و اسکان و برج آفتاب و شمشک و دیزین اول و آخرشان است و بقیه این لشکر هم باید یک جوری خودشان را برسانند به اینها ، با جیغ و هوار و چلاندن جیب بابا جان.آن دیگری ها که فکری دارند که بکنند یک برگ تاریخ نخوانده اند ، خودشان را به اسطوره ها چسبانده اند و توی قالب یک "ایسم " ی تپانده اند و دو خط تعریف شسته رفته از آنچه برایش سینه چاک میدهد ندارد.چپ و راستشان یک درد دارند.که 16 آذر پارسال پلاکارد سرخ بلند کردند و اپوزسیون خارج کشور ذوق کردند و برایشان کف زدند و من که آنجا بودم به خودم لرزیدم که وای از آن روزی که دور به دست اینها بیافتد .که فریاد دردشان آزادی و دموکراسی و آزادی عقیده است و مادر مرده ای را که میخواست بیانیه ابراهیم یزدی(بخوان آمریکایی برو گمشو!)را بخواند با فحش و دگنک کشیدند پایین و خفه اش کردند!اشتباه نشود!منظور این نبود که من جدا از این آشفته بازارم، من که ملغمه ای هستم از هر دو اینها، پا در هوا و وسط مانده ، و بدا به حال من و امثال من که از اول خودشان را به یکی از این دو قطب نرساندند.من اگر پلی کپی پدر و مادر میشدم باید الان هوار میکشیدم که بر پا خیز از جا کن و ته دلم ندانم که چی را و چجوری! واگر ضد این قطب بودم باید بالکل نفی میکردم هر چه را که یکی دیگر تایید میکند و از بیخ و بن منکر عمل اندیشیدن میشدم. و هیچ کدام نشدم.ماندم این وسط، وسط سرگردانیهای یک نسل سرگردان.با دوستانی که اردک آبی و تندیس را خوب میشناسند ولی نمیدانند کافه کتابی هم در این شهر خراب شده بوده که حالا بخواهد بسته شده باشد ، دوستانی که نئولیبرال و سوسیالیت و غیره اند و همدیگر را هم برنمی تابند و سیستم عملکردشان چیزی شبیه کمباین است!و من چقدر همه اینها را دوست داشته ام و بی آنها و با آنها چقدر تنهایم.من که هم "پستو" و"هات چاکلت" میروم هم "کافه نادری" و نشر ثالث، هم خاوران و هم استخر ارکیده و همه جا چقدر غریبه ام.من که کاری برای این خاک نکردم جز سکوت تا روزی که بگذارمش و بگریزم و برای این نسل همزاد جز غریبی.نسلی که همه چیزش ادا و افه است.از چه گوارایش گرفته تا "هخا" ، از صمد بهرنگی و سعید سلطان پورش تا سروش و شریعتی اش،از پروست و کافکا و بارگاس یوسا تا م.مودب پور و فهیمه رحیمی اش،از موسیقی کلاسیک تا بلک متال اش، همه برای ابراز وجود و خودنمایی است .چه اینوری و چه آنوری،چه آنها که همه چیز را چیپ و سطح پایین میدانند از سینمای ایران و تلویزیون و رقصیدن بگیر، تا آنها که دیگر اکس زدن برایشان خز شده و پز بزرگشان به بقیه کوکایین و شیشه است به جای هرویین.نسلی که از قبل و  بعد خودش فحش می خورد و به هر دو همزمان فحش میدهد،تنها خودش را قبول دارد چون هرگز قبولش نداشته اند.و برای چندمین بار که من از هیچ کدام اینها سوا  و رها نیستم!نسلی که بی سواد است، دل و دماغ مطالعه ندارد ، دغدغه یزرگش کنکور است ، حل ناشدنی ترین مسئله اش سکس است و شعار هایش پایه و اساس محکمی ندارد.همه چیز را خودش میخواهد تجربه کند زیرا تجربه پیشینیان و صلاحیت نصیحت کردنشان را دیناری قبول ندارد.نسلی که حرف زدن و نتیجه گرفتن را بلد نیست حتی اعتراض کردن را. نسلی که سکوتش نه از سر تدبیر که از بی خیالی و نادانی ست و فریادش هم.نسلی که اگر برای ابراز عقایدش سرکوب و سانسور میشود ، به راههای زیر زمینی پناه میبرد ، از موسیقی و ادبیات زیر زمینی که میتواند فریاد اعتراض باشد و آلترناتیو حرکتی رو به جلو، به حدی از ابتذال میرسد که انتهایش را نمیتوانی تصور کنی و در آخر میبینی که از اول هم جز این نمیخواسته ، مجاز و غیر مجازش توفیر چندانی نمیکند!&lt;br /&gt;.نسل ما نسل چندان نجیبی نیست، اما امید و فرصت اجتماعی هم ندارد و نمیجوید، اصلاحی را صلاح نمیبیند و تلاشی هم نمیکند.تو سری میخورد و میزند .به پدر و مادر خرده میگیرد نه به خاطر فریادی که بی پشتوانه محکمی زدند که نفس فریاد کشیدن و پایش ایستادن زیر سوال رقته و نسل بعدی را میبیند که مرفه تر و طلبکار تر است و همچنان بی هدف میرود.نسل ما چندان نجیب نیست.طلب نادانسته و گنگی را طلبکار است و  خودش هم نمیداند چرا و آنها هم که نجیبند و میدانند که کجا میروند پیدا کردنشان ساده و راحت نیست.&lt;br /&gt;روزهای غمگین و سختیست و روزهای غمزده تر و سخت تری در پیش.از همه این سرگردانی ها و عریبگی هاخسته و دلگیرم و این نا امیدی موروثی و مسری گریبانم را بیشتر از قبل میگیرد و میل به کندن و رفتن را بیشتر میکند و آخر قصه جوانی ما نمیدانم که کجا خواهد بود. اگر از بچه های سالهای آخر دهه شصت و دهه هفتاد هم سوال کنی آنها هم قصه ای برای گفتن دارند.حتمآ دارند.&lt;br /&gt;می دانی دلگیر ترین قصه این حوالی چیست؟اینکه هر نسلی برای خودش ، مرثیه ای دارد که بسراید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2332450643781437421?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2332450643781437421/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2332450643781437421&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2332450643781437421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2332450643781437421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post_04.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4966992877407191277</id><published>2008-02-03T12:23:00.000+03:30</published><updated>2008-02-03T13:02:32.153+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>عجب بامداد خماریست&lt;br /&gt;ما نخواستیم خوشحال باشیم&lt;br /&gt;عیشم تمام و کمال منقض شد&lt;br /&gt;صبح که بیدار میشوم اولین اس ام س روز رسیده است.نوید.نوید؟این وقت صبح؟کوتاه است: احمد بورقانی در گذشت ، روحش شاد&lt;br /&gt;شغل شریفمون شده بگردیم و ببینیم کی رفته و ما چه خاطره هایی ازش داشتیم که با خودش برده،از این کار هم خسته م&lt;br /&gt;ولی نمیدونم چرا نمیتونم که از این خاطره ها یاد نکنم ، ننویسم.&lt;br /&gt;اواخر سال 78 ، اوج طرفداری های آتشین از خاتمی و اصلاحات ، در سن بزرگ 14 سالگی.روزهای  نشاط و صبح امروز و مشارکت ، گفت  و گوی تمدن ها و بچه های زمین ،سلام و شلوغ بازی ، سوم راهنمایی،جوجه های سیاسی.انتخابات مجلس پنجم ، احمد بورقانی ،کاندیدای نمایندگی تهران.ابراهیم نبوی نوشته بود از همین الان می تونم اون آقای تپل مپل را ببینم که رای اول تهران رو آورده و روی دوش بقیه سواره،منظورش به بورقانی بود.پیچوندن زنگ آخر با فروغ فرخ نژاد(که همیشه غصه میخورد به جای اون نژاد چرا زاد نشده!) و تراکت پخش کردن تو سر بالایی های پر دار و درخت یوسف آباد ،که وسطشان عکس همین آقای تپل مپل با عینک گرد هم بود.فردای انتخابات 7 اسفند،دیر رسیدم مدرسه و بابا اومد که تاخیرمو موجه کنه،مدرسه مون حوزه رای گیری بود و دفتر ، شلوغ و پر از پلیس و صندوقای مهر و موم باز شده و من ، که با چه حظی سرم رو بالا گرفتم و از جلوی خانوم روستایی،مربی پرورشی عقده ای ، رد شدم که یعنی ما بردیم !! نشستم سر جام و رو یه کاغذ نوشتم : "برنده شدیم" و دادم عقب.برگشتم و دیدم الهه و هاله و مرجان و فرزانه عین خودم ، روی پا بند نیستن.چشمامون برق میزد ، انگار که شاهکار کردیم که حتی سن رای دادن هم نداریم ! انگار که من ،انگار که ما رای آوردیم&lt;br /&gt;چند وقتی ، بعد یا قبل انتخابات بود ، یادم نیست ، توی مصاحبه های آخر هفته "حیات نو" که منصور ظابطیان مینوشت، بورقانی از خورد و خوراک و تپل مپلیش  گفته بود که چه خوش اشتهاست و یه بار که یک دوست از حج برگشته مهمانی داشته ،  نشسته و به جای  چلو کباب ، پلو لای کباب ها می ریخته و میخورده!! و من همان موقع فکر می کردم حیف این آدم که با این وزن ،مریض شود و بیفتد! نمیدونم ، شاید هیچ فکر نحسی بی دلیل توی سر آدم نمیپرد&lt;br /&gt;بورفانی دیشب از دنیا رفت.صبح همه خاطره های انتخابات آن سالها یادم اومد.از بچه های اون سالها کسی نمانده ، با هاله سالهاست که قهرم ، الهه و مرجان زا نمی دانم کجان اصلآ و فرزانه ایران نیست.صبح هم که زنگ زدم بهش ، عین همه دفعه های قبل اشک بود و اشک و باز نفهمیدم از خاطره ها و خبر و یاد گذشته بود یا از دلتنگی و دوری همیشگی&lt;br /&gt;هجوم خاطره ها چیز بدیست&lt;br /&gt;دارم فکر میکنم که این رفتنهای پشت سر هم همیشه بوده و من حواسم نبوده؟ یا من بزرگ میشوم و خاطره های بزرگم پیر میشوند و خاطره های پیرم یکی یکی وقت رفتنشان میرسد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4966992877407191277?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4966992877407191277/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4966992877407191277&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4966992877407191277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4966992877407191277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/78-14.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7540630787528708827</id><published>2008-02-02T18:22:00.000+03:30</published><updated>2008-02-02T18:31:44.390+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خسته م ،درب و داغون،و...خوشحال&lt;br /&gt;نه فک کنی اتفاق خیلی مهمی افتاده ها،نه فک کنی وضع عوض شده ها،نه فک کنی از حمالیامون کم شده به خانومیامون اضافه ها...نه،هیچ کدوم از اینا نیست.فقط تکلیفمون معلوم تره ، جامون مشخص تر  اسم رشته مون با مسما تر.همین.جای معارف خوندن هم اخلاق اسلامی در پزشکی میخونیم و دیه سقط جنین وقتی گوشت بر استخوان روییده است.ولی خوب عوضش داریم یه وری میریم،نزدیک تر میشیم ، اولای آخراشه ، بخیه کشیدن یاد میگیریم از این خفت خواری در میایم و الی آخر&lt;br /&gt;امروز تو آموزش دادو بیداد کردیم،هوار هوار ، سر گروه بندی گیس  و ریش همو کشیدیم و خانوم باقی داد زد که انترن شین میخواین چیکار کنین و آخرشم قلدر بازی و هر کی رو نخواستیم انداختیم بیرون و گروه خوب با گردش خوب و این حرفا&lt;br /&gt;به پوست کلفت خودم و درس خوندنا و شب بیدار موندنا و از همه چی زدنا و بدو بدو کردنا و همه اینا تبریک،سلامتی همه چیزای کم خوب ِ کم این چند سال&lt;br /&gt;خلاصه که خوشحالم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7540630787528708827?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7540630787528708827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7540630787528708827&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7540630787528708827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7540630787528708827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-647385417550390946</id><published>2008-01-29T11:20:00.000+03:30</published><updated>2008-01-29T11:27:28.317+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد امتحان: خراب اندر خراب اندر خراب.فوقش 13-14 نمره خام&lt;br /&gt;نتیجه اخلاقی امروز در دانشکده شهید بابایی :والدین گرامی! لطفآ وقتی دارید به فرزندانتون یاد میدید که با دهن پر حرف زدن کار زشت و بدیه ، در کنارش لحاظ کنید که با کله خالی وادعای زیادی هم الکی نطق کردن کار خیلی زشت تر و بدتریه.پیشاپیش برای بیست و چند سال آینده از شما متشکریم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-647385417550390946?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/647385417550390946/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=647385417550390946&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/647385417550390946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/647385417550390946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_29.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5217500959091071306</id><published>2008-01-27T19:20:00.000+03:30</published><updated>2008-01-27T19:42:34.036+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>باز آب و هوای نفهم وقت نشناس حال ما رو گرفت.امروز می خواستم برای ملاقات با بانوی سالخورده برم تئاتر شهر.تا ظهر برف بند اومده بود ولی همون بارش رحمت از دیشب تا صبح کار خودشو کرد.فکر کردم حوصله کوبیدن و رفتن تو این گل و شل و بی ماشینی رو ندارم.باید سر فرصت برم و به جای روز فروش،پیش فروشش رو بگیرم.خدا رو شکر گویا تا اسفند ماه هم روی صحنه ست.دوست داشتم این رو هم ببینم ،کمی هم از این هاگیر واگیر امتحانا در بیام و هر چی دارم رو راجع به این  و "افرا" بنویسم&lt;br /&gt;فقط امیدوارم آسمون امشبه رو بیخیال شه که من بتونم فردا برم به قزوینم برسم،این 2 تا امتحان رو هم بدم شر رو بکنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5217500959091071306?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5217500959091071306/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5217500959091071306&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5217500959091071306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5217500959091071306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_27.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7604755797939071301</id><published>2008-01-24T16:34:00.000+03:30</published><updated>2008-01-27T19:32:52.506+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>قدیما خلق الله وقتی میخواستن سر جوب آب بخورن مثل بز پوزشونو میکردن تو آب و می خوردن.اگه جونورایی مثل زالو تو آب بوده میرفته ته حلقشون و خونشونو میخورده تا بیفته بیرون یا اینکه جون یارو در بیاد.خلاصه...از اونجایی که باید همه چیو واسه این ملت فهیم چپکی گفت که گوش کنن میرسیم به همین حکایت که به یکی میگن فلانی با دهن آب نخور که عقلت کم میشه،میگه عقل چیه؟! میگن هیچی بابا ،تو آبتو بخور!به حضور انورتون عارضم که یه وقتایی آدم به یه سری کوتوله های ذهنی جوابی نداره بده.خوب،اوکی،این مدلی زیاد دیدیم.آقاجان شما بخور! ولی یه وقتی بدبختی یکی از حدی که میگذره آدم واسه طفلکی بودن طرف دلش می سوزه.در حدی که:"جدیداً وارد هر وبلاگی که نویسنده زن داره میشم همه از پریودشون صحبت میکنن که این هم احتمالاً از روشنفکر بازیها و ژستهای چسکی جدیده..."این بود آخرین کامنت من بعد نود و بوقی&lt;br /&gt;.سلام بدبخت.خوبی؟ببین بدبخت فکر میکنم اشتباهی اومدی اینجا.من نه خروار تا ویزیتور و کامنت گذار دارم  که دق به دل کسی بذاره ، نه ادعایی دارم.اگرم داشته باشم (که اینجور موقع ها هر یقنلی بقالی وظیفه شرعی خودش میدونه یه اظهار نظری،متلکی،فضل فروشیی،چیزی ابراز کنه )، این راهش نیست.این مسلک که تو خودتو همه جا از جمله وبلاگ و نوشته و خونه و زندگی و عقاید و سلیقه کسی بتپونی ،انگار نذر حضرت رقیه داری که حتمآ زیر هر کلمه ش کامنت بذاری،واسه خودش چه تو اینترنت و چه بیرون گنده لاتای درست و حسابی داره که میتونی نوچگی شونو بکنی تا یاد بگیری که همه جا بی دعوت خودتو بندازی وسط و نظرتو به خورد بقیه بدی.ولی میدونی چیه بدبخت؟مسئله یه چیز دیگه ست که دلم واسه ت سوخت .ببین بدبخت جون،اولآ پریود یک مسئله فیزیولوژیکه،ربطی به روشنفکر بازی نداره.خانمها،نه تنها روشنفکرها بلکه معلم ها ، دکتر ها،مهندس ها،کارگرها،فروشنده ها و گداها،وحتی مامان جان سرکار که لابد فکر می کنی از اول یائسه به دنیا اومده و غیره ، در مدت معینی از ماه پریود میشن.به دلیل تغییرات هورمونهای هیپوفیزی و گنادی اتفاق می افته.حالا ژست چسکی باشه یا گوزکی در هر حال اتفاق می افته.راستش رو بخوای جدید هم نیست.تا اونجا هم که من میدونم خود حوا هم گرفتارش بوده.راست حسینیش رو هم بگم چیز قابل پز دادنی هم نیست.به هر صورت گفتم گپی بزنیم.زیاد خودتو ناراحت نکن،من بدبخت تر از تو هم زیاد دیدم&lt;br /&gt;این چهار تا آدمی که اینجا رو میخونن لابد حتمآ باید یکیشون به نمایندگی از قزوین باشه ، یکیش .... و این آخری هم ... تر از ...   شانسم چیز خوبیه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; پی نوشت بعدتر: خوب در واقع من الان باید یه توضیح فیزیولوژیک دیگه رو هم اضافه کنم که علاوه بر موارد قبل، عصبانیت و موضوع فلان هم هیچ ارتباط شیمیایی ، عصبی ، آناتومیک و ...با هم ندارن!! عیبی نداره.من آدمای مریضی رو که از تو شلوارشون فکر میکنن و تا قافیه تنگ میاد هم به همونجا پناه میبرن، بنا به تجربه ، خوب میشناسم.آدمی که عرضه و وجود داره ، حتمآ اسم هم داره&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7604755797939071301?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7604755797939071301/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7604755797939071301&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7604755797939071301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7604755797939071301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_24.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-8646338674997236088</id><published>2008-01-20T12:16:00.000+03:30</published><updated>2008-01-21T10:36:44.504+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>با تشکر از شما باید بگم...نمیدونستم که یه امتحان عملی هم فردا داریم و رفتم تو باقالیا+  یه جزوه هم گم کردم و الان فهمیدم.اینم نتیجه 20 روز تعطیلی.اصولآ آدم باید جنبه داشته باشه در زندگانی.ما که نداریم همون عین ساردین امتحان بدیم بهتره&lt;br /&gt;منو فروختن!منو به دوست پسر سال پایینیشون فروختن!منو به جزوه پاتولوژی فروختن!حالا نمیدونم چند فروختن!میترسم الان برم خوابگاه و ببینم تختمم اجاره دادن به آقای سلطانی نگهبان خوابگاه.این یعنی که منو فروختن.یعنی که هیشکی منو دوست نداره.رفتن قزوین منو نبردن.خوب آدم درد دلشو به کی بگه؟&lt;br /&gt;پی نوشت فردا:چیه؟خوب گند زدم دیگه!خوب من حق ندارم گند بزنم؟&lt;br /&gt;پی نوشت فردا 2 : خدایا دقیقآ انگیزه ت از این تلاطمات هورمونی چی بوده از اول؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-8646338674997236088?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/8646338674997236088/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=8646338674997236088&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8646338674997236088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8646338674997236088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_20.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5908184847195952729</id><published>2008-01-16T02:08:00.000+03:30</published><updated>2008-01-16T02:12:42.927+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>لعنت به این فضای مجازی که هیچ چفت و بستو امنیتی توش نیست و هرکی از راه میرسه میتونه یه گندی به آدم یزنه.یه موضوع احمقانه بیخودی عصبیم کرده.خیلی احتیاج دارم با یکی حرف بزنم ولی هیچ کس در حال حاضر در ساعت 2و15 دقیقه نصفه شب اینور دنیا بیدار نیست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5908184847195952729?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5908184847195952729/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5908184847195952729&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5908184847195952729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5908184847195952729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_16.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7615249508269303308</id><published>2008-01-14T11:35:00.000+03:30</published><updated>2008-01-14T12:43:18.253+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز صبح ساعت 10 پیکر احمد آشور پور از جلوی تالار وحدت تشییع میشود و خاکسپاری در لنگرود ، زادگاه خودش ،انجام میشه.این هم یک خاطره دیگه.آشورپور رو چند بار توی بازارچه های خیریه و به واسطه آشناهای سابقآ دوست دیده بودم.هرچند هیچ وقت صحبت خاصی باهاش نداشتم ولی چون آهنگای شمالی رو خیلی دوست دارم یه حس خوبی بهش داشتم.آهنگ "ساز و نقاره جمعه بازار"رو که محمد نوری خونده در اصل همون "جینگه جینگه ساز"هست که آشور پور به همون صورت محلی خونده و من مال نوری رو بیشتر دوست دارم.یه آهنگ "خروس خوان" هم داره که بابا خیلی دوسش داره و دوست داشتنشم این مدلیه که اینو که میشنوه میره تو دپ!دلیل اصلی نوشتنم آهنگ " نکن ناز"بود که باهاش خاطره دارم و دوسش دارم ، مخصوصآ پارسال، روزی که از کوه بر میگشتیم با یک عالمه آدم آشنا و غریبه،داشتم بعد یه مدت مدید یه نفسی میکشیدم و عمو کاظم اینو خوند ومن دوباره و دوباره ازش خواستم که بخونه و بخونه.یادش به خیر&lt;br /&gt;اینم از نکن ناز و خاطره ش &lt;br /&gt;...عاشق اون تیکه شم که میگه:تِرا می دل دُخانه،تی دوری دل نتانه،می چو ماند به دنبال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت :ای آدم های نزدیک و دور وآشنا و غریبه و غیره،اگر میخواید به صورت مسلسل وار  مارو با مردنتون مورد لطف و عنایت قرار بدین حرفی نیست،صاحب اختیارین ولی اَقَلِکندش! یه فرجه ای وسطش بدین خوب انصافتونو شکر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7615249508269303308?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7615249508269303308/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7615249508269303308&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7615249508269303308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7615249508269303308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/10.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3457398095085932539</id><published>2008-01-12T12:43:00.000+03:30</published><updated>2008-01-12T12:44:42.946+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>حال  من بد است.حال من خیلی بد است.حال من از خودم به هم می خورد همین الان.&lt;br /&gt;شاید من خیلی شر و ور میگویم که کسی نمیفهمد یا همه خنگ شده اند یک جوری.مثلآ همین آقای فرهنگی که نمیفهمد من چی میگویم و خاک بر سر من که نمیفهمم که این کلآ نمی خواهد بفهمد.آقای فرهنگی آدم طفلکیی است.آقای فرهنگی بچه خوبی است.مثل" م" که ارواح دلش بچه خوبی است.مثل همه که بچه های خوبی هستند ولی نمیدانم چرا به من که می رسند .....یشان می گیرد.پرت افتادیم.آقای فرهنگی خیلی چیزها را نمی داند و من هم انقدر آدم دورو و گهی هستم که تفهیمش نکنم و توجیهم این است که برایش همچین مهم هم نیست که چیزی را بداند نشان به همان نشان که بعد یک سال و خورده ای یک جوری پیدایش میشود انگار همین دیروز ور دل من بوده نه اینکه کلی قدر وقت پیش هم اگر دیده ام اش آن هم نه به خاطر چشم و ابروی خودش، فقط به خاطر این بودکه  به یک خر دیگر بفهمانم که اگر تو حتی تاس را قورت بدهی  و برینی باز هم دو و یک می آوری ، من هنوز هم مثل آب خوردن جفت شیش می آورم.آقای فرهنگی نمی داند که من حوصله سخنرانی هایش را ندارم و اگر با دقت گوش میدهم که یک تک حرف بزند فقط برای این است که خودم دیگر هیچ حرفی ندارم .برای هیچ کس ندارم چون مغزم پوک شده  و تهی از همه چی شده ام و حوصله اینکه اثبات کنم که اینجوری نیست و اونجوری است را هم ندارم.آقای فرهنگی نمیداند وقتی دارد از عمق عواطفش با من حرف میزند من مثل آدمهای نفهم به پارسال همین وقتها و پیرارسال همین وقتها و چس قدر سال پیش همین وقتها فکر میکنم واینکه حتی اگر از بی بنزینی وسط اتوبان گیر کند نمیگویم توی سردار جنگل دم گوشمان پمپ بنزین هست چون حتی همین پمپ بنزین هم برای من نوستالژیک است بسکه خرم.آقای فرهنگی نمی داند من دوست دارم وقتی میرویم رستوران چسان و فسان سر گردنه، پیتزای گوچه و پنیر بخورم و دوست ندارم پول میزم را کسی حساب کند وخوب کردم و به هیچم نیست اگر بهش بر بخورد و کیک تیرامیتسو که با هم سفارش دادیم هم مزه گه میدهد.آقای فرهنگی نمیداند که من هیچ خوشم نمی آید که وقتی بند نینداخته ام کسی صورتم را ناز کند و وقتی دست من را میگیرد همه خاطره های بدم یادم می آید و ترجیح میدهم به جای اینکه توی ماشین او باخ گوش کنم با همان هتل کالیفرنیا و حمید عسگری "م" بغلم کند.آقای فرهنگی نمیفهمد که من از آدمهای وسواسی حالم به شدت به هم میخورد و مثل اسمارتیز قرص خورده ام که وسواسی نشوم وهمین لحظه با عرق سگی بابا جانم بیشتر از شراب فرانسه او حال میکنم و بیجا میکنم که پا توی خانه هیچ خری بگذارم.آقای فرهنگی نمیداند همه اینها به خاطر این است که من از اول همه اینها را سعی کرده ام یک جوری خر فهمش کنم و نشده و تقصیر خودش است.تقصیر خودش است که همه اینها را نمیداند و نمیفهمد.که من همان" جاست فرند" دوغکی هم برایش نمیشوم و وقتی توی زندگی خودم گربه نره هم نشده ام چه جوری میشود که توی زندگی یکی دیگر فرشته مهربون باشم و این خودش است که نمی خواهد این نکته را بفهمد وگرنه تقی و نقی قبل از او چه طور به طرفة العینی این را فهمیدند و زدند به چاک؟ الان میفهمم که چه طوری ممکن است این شور و شعف(که من از اول هم نداشتم) یکهویی سگ شود و نون بخوردش و سعی میکنم دیگر کسی را فحش مفت ندهم و همه فحشهایم را برای خودم ذخیره کنم که اینجوری خودم خودم را گیر انداخته ام و گیر آورده ام و همه چی با هم و خودم مختصات دقیق اینکه دارم جه غلطی میکنم هم یادم رفته و چیزهای مهم دیگری هم یادم رفته مثلآ اینکه نمیشود یک بابایی را پیدا کرد که بدون دردسر باهاش سلام علیک کنی و به خودت و خودش امر مشتبه نشود.من فقط میشود یادم بیاید که قبلآ چه تاریخی و چه ساعتی چی شده که نباید میشده و چی نشده که ای کاش میشده و خدا هیچ وقت برای همین امروزکوکم نکرده و به جای یک جو عقل یک عالمه پرونده قدیمی خاک گرفته کپک زده توی سرم چپانده که صاحاب هایشان هیچ وقت هوس نمیکنند سراغشان بیایند چون مرده اند یا گم و گور شده اند و احمق تر از من گیر نیاورده اند که خاطره های بو گندویشان را چهار چنگولی نگه دارد پس چطوری میخواهم یکی دیگر را هم از خواب خرگوشی بپرانم.مثل همیشه میخواهم شیش تا هندوانه را با یک دستی که لمس شده بردارم.&lt;br /&gt;پی نوشت: پست اصلی که می خواستم بذارم پرید یعنی نمیدونم چی نوشته بودم و مهم نیست که چی نوشته بودم.این را همین جوری چند دقیقه ای نوشتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3457398095085932539?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3457398095085932539/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3457398095085932539&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3457398095085932539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3457398095085932539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_12.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3437829869711086969</id><published>2008-01-07T17:04:00.000+03:30</published><updated>2008-01-20T12:24:21.576+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>:گهر فشانی های جدید سخنگوی دولت در باره لایحه حمایت! از خانواده&lt;br /&gt; &lt;a href="http://www.hideany.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy53ZS1jaGFuZ2UuaW5mby9zcGlwLnBocD9hcnRpY2xlMTU1OA%3D%3D"&gt;دولت تاكيد دارد اجازه ازدواج مجدد را دادگاه به مردان بدهد &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من میگم یه کاری،شما برو کنار واستا بزار همون خانومت فاطمه خانوم رجبی بیاد صحبت کنه،بالاخره ما ضعیفه ها حرف همو بهتر میفهمیم.نه؟&lt;br /&gt;آخی &lt;a href="http://www.shadisadr.com"&gt;شادی جان&lt;/a&gt;!خوبه تو حداقل &lt;a href="http://www.hideany.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5tZXlkYWFuLmNvbS9TaG93YXJ0aWNsZS5hc3B4P2FyaWQ9NDIx"&gt;زل زده ای به مانیتور&lt;/a&gt; و فکر میکنی که چه استدلال جدیدی بیاوری،من خیلی وقتا دلم میخواد ماهیتابه چدنی مادر بزرگمو از ارتفاع پرت کنم تو سرشون بلکه زرزرشون بند بیاد (کاملآ غیر مدنی ! آقای خاتمی یادت بخیر!)میبینی توروخدا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هژیر پلاسچی رو دوست دارم.نه به خاطر عقاید و موضع گیری هاش ،با خیلی نظراتش موافق نیستم،آدم صادقیه و من صداقتو دوست دارم.یکی دو هفته پیش وفتی جلوه جواهری و مریم حسین خواه (که به سلامتی چهارشتبه پیش آزاد شدن)تو اوین بودن ، هزیر برای مریم مطلبی نوشته بود که حرفی توش داره که خیلی خیلی خیلی خیلی وقته دارم هوارش میزنم هرکجا و با هر کی که بحثش پیش میاد.اونقدر این قسمت ازمطلبش جالبه که علاوه بر &lt;a href="http://www.hideany.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy53ZS1jaGFuZ2UuaW5mby9zcGlwLnBocD9hcnRpY2xlMTUyNw%3D%3D"&gt;لینکش&lt;/a&gt;، کامل مبذارمش :&lt;br /&gt;من روشنفکری را می شناسم که برای تعریف از زنی که شجاعت بی نظیری به خرج داده بود از او با عنوان «زن نر» یاد می کند، باور کنید این لغزش زبانی نیست! به گمان من این فهمی است که در وجود ما ریشه دوانده و وارد سلول هایمان شده است. در درک ما از هستی، «شجاعت» امری مردانه است و زنی که این امر مردانه را از خود بروز دهد باید خط و ربطی به مردان داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگر همه ی اینها بخشی از ساختاری نیست که همان «نظم عمومی» را شکل می دهد؟ مگر چنین نظمی بر پایه ی چنین نخبگان و برآمده گانی بنا نشده است که به حضور بی وقفه اش ادامه می دهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مردسالاری پنهان در وجودم را که به عبث گمان می کردم با آن وداع کرده ام  دیدم و فهمیدم که این مبارزه تمامی ندارد. ریشه های تاریخی بهره کشی و اسبتداد و مردسالاری چنان در وجود ما ریشه دوانده که اگر هوشیار نباشیم خودش را بروز می دهد. در آن دوران همکاری قرار نانوشته یی با مریم داشتیم. ما سعی می کردیم ادبیات همدیگر را اصلاح کنیم. هر گاه که یکی از ما کلمه یی به کار می برد که متعلق به ادبیات مردسالار بود آن دیگری بلافاصله تذکر می داد. مچ مردسالاری من بیشتر و مچ مردسالاری مریم کمتر اما باز می شد. هنوز هم وقتی حتا در تنهایی مطلق کلمه یی به کار می برم و به ناگه می فهمم که از ادبیاتی مردسالارانه استفاده کرده ام، بلافاصله به خودم تذکر می دهم. و به همین دلیل بر ادعایی که در این مطلب داشته ام پافشاری می کنم. مریم توانست در همان چند ماهی که با هم همکار بودیم «نظم» حاکم بر جان من را بر هم بزند و چنین است که فعالان جنبش زنان شبانه روز مشغول بر هم زدن نظم عمومی اند. در محیط کار و خیابان ها، در خانه ها. حالا من لااقل می توانم رفتار حاکمان یا حافظان این نظم عمومی را درک کنم اما به دلیل آن چیزی که مریم و مریم های جنبش زنان به من آموخته اند این سوی بازی را برای ایستادن انتخاب می کنم. من در کنار مریم ایستاده ام و در سر هوای بر هم زدن "این نظم عمومی" را دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور از این "نظم" اتهام دادگاه انقلاب اسلامی و چه  و چه به  فعالین حقوقی زنان با عنوان "بر هم زدن نظم عمومی"است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تف به هرچی برفه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3437829869711086969?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3437829869711086969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3437829869711086969&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3437829869711086969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3437829869711086969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_07.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4219405697589854904</id><published>2008-01-05T11:11:00.000+03:30</published><updated>2008-01-05T12:18:38.543+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی &lt;a href="http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=naarenj8.persianblog.ir&amp;postid=7517719"&gt;این پست &lt;/a&gt;نارنج رو دوست دارم که خیلی خیلی اتفاقی خوندمش .فکر کنم منظ.ر آلوچه خانوم هم همین پست بود که اون موقع متوجهش نشدم. یه لبخند تلخ کش داری روی لبام بود که بند نمی اومد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4219405697589854904?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4219405697589854904/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4219405697589854904&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4219405697589854904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4219405697589854904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post_05.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4759131592942824947</id><published>2008-01-03T22:51:00.000+03:30</published><updated>2008-01-04T00:50:02.538+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشتم نوارهای کاست فراموش شده ام را زیرورو می کردم ، با همان حافظه لعنتی ثبت اولین ها و آخرین ها...اولین کاستی که از تویش صدای پیانو می آمد ،یک کاست سفید با عکس بتهوون،بی هیچ نام و نشان دیگری از نوازنده و غیره،به سبک کاست های قدیمی.این نوار را از خانه مادربزرگ پدری ام کش رفتم یعنی بی اعتراض کسی تصاحبش کردم.یک اجرای بازاری از سوناتهای مهتاب و پاته تیک که من مست و ملنگش میشدم!کاست دریاچه قو چایکوفسکی با یک روایت ساده و بچگانه که از کتابخانه کلاس موسیقی امانت آورده بودم و وزارت ارشاد که زد زیر کاسه کوزه مان و کلاس را که قاچاقی توی مهدکودکی برگزار میشد تعطیل کرد،چند ماه دیر تر از موعد بردم که پسش بدهم و معلم دل شکسته کلاس ارف پشت جلدش را برایم امضا کرد و دادش دست خودم،ناصر نظر ، آذر 75.همینطور که جلو می آمدم "انجیل به روایت لوقا"ی باخ که با اولین پس انداز خودم خریدم(دو هفته پفک و لواشک نخوردم)تا میرسم به اولین عشق هایی که با نوارهای بابا پیدا کردم.عشق شاملو با کاست "کاشفان فروتن شوکران"با صدای خودش و موسیقی فریدون شهبازیان.موسیقی پرطنینی که مسخم میکرد و صدای شاعر...عاشقش شدم بی اینکه هنوز سطری ازش خوانده باشم.فرهاد را با یک روی کاست کیفیت داغونی پیدا کردم با چند تا از آهنگهای "وحدت"که چند جا هم میپرید.فریدون فروعی را هم همینطور،یکطرفه! مهمان روی دوم هر دوی اینها،داریوش اقبالی بود ،خارج از قلمرو سی دی ها ی فول آلبوم.می رسم به دربه دری های 15 16سالگی و چیدن سپیده دم و سکوت سرشار از ناگفته هاست با موسیقی بابک بیات.شروع کردم نوشتن نکه پاره های همین مارگوت بیکل روی حاشیه کناب و دفترم برای چنگ زدن،برای آرامش: روزت را دریاب ، با آن مدارا کن...&lt;br /&gt;الان که نگاه می کنم خیلی چیزها را با تلنگر یک نوار کاست شروع کردم.خیلی از دلبستگی ها را.شاید با خیلی از اینها خوشی و شادی نکردم،شاید بیشتر یاد غروبهای جمعه ای می اندازدندم که با همه شان توی اتاقم گریه میکردم(الان درست خاطرم نیسیت برای چی!)،اما خیلی جاها هم به دادم رسیدند که پناه ببرم بهشان نه به هیچ چیز دیگر. هر چی بود شروع بود و تغییر، وشروع همیشه خوب است.حتی برای در هم گویی های بی ربط و آشفتگی های بی دلیل  ، اگر بشود امروزم که حداقل بدانم که دردم چیست و بعد سوگواری مفصل ، بگردم بلکه راهی پیدا کنم.&lt;br /&gt;به این نوارهای خاک خورده بدهکارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4759131592942824947?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4759131592942824947/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4759131592942824947&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4759131592942824947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4759131592942824947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-819420117827303499</id><published>2007-12-28T14:29:00.000+03:30</published><updated>2007-12-28T17:43:59.534+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_hZBRPlU4Fqc/R3UEeX39QJI/AAAAAAAAAAw/SuMG-oX8DLc/s1600-h/e96g7k.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_hZBRPlU4Fqc/R3UEeX39QJI/AAAAAAAAAAw/SuMG-oX8DLc/s320/e96g7k.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5149026668819333266" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه ،5 دی 86 ،ساعت 5/5&lt;br /&gt; بیدارم و توی هال خوابگاه درس میخونم.روماتولوژی که اینقدر قشنگه و من اینقدر دوسش ندارم.ساعت 5/5 روی یه جمله قفل کردم.علائم خارج مفصلی اسکلرودرمی...علائم خارج مفصلی اسکلرودرمی...جلوتر نمیتونم برم.یاد روزای تلخ اول دی 82 وزلزله بم افتادم.فرداش امتحان فیزیک داشتیم.با بچه های دبیرستان پتو و آب و تن ماهی وسط سالن مدرسه کوت کرده بودیم و نشسته بودیم کنارش و گریه میکردیم!چقدر زود گذشت.نمی خوام بگم که چقدر زود فراموش شد.چون شده و نمیشه کاریش کرد.اما میفهمم که گذشت زمان برای تماشاگرهای هر مصیبتی یه مرحمه و الحق که بهترین مرحمه ولی برای کسی که داغ دیده فقط مثل درد ته شرابه که به تلنگری بالا میاد و با همه زندگی قاطی میشه .اون شب ،(که بهادر واسه اینکه دلداریم بده زنگ زد واسه م از بیرون شام گرفت!)،دو روزی که جلو تلویزیون و مانیتور زار میزدم،کنسرت شجریان که نرفتم و پیامی که داده بود،سال بعدش،تابستون 83 ، اردوی بچه های بم بود با همه خاطره هاش،دوستیاش،درداش.روز کودک،اولین سالگرد،قبرستون،خونه ها و جادرا و کانکس ها....بچه هایی که یادم مونده بودن،بچه هایی که آدرس مشخصی داشتن یا توی ساختمون سیب(ستاد یاری بم که چند وقت پیش منحل شد)زندگی میکردن،رفتم و دیدمشون.چند تا از دخترای اردو رو نتونستم پیدا کنم.تو فاصله اون چند ماه شوهرشون داده بودنو یک دنیا چیزایی که گفتن نداره.همه میدونن.بم شهر غمگینیه.حس کردم حتی قبل زلزله هم شهر غمگینی بوده.خیلی چیزا که دیدم ،خیلی غصه ها و دردای بچه هایی که باهاشون بودم،مال لرزیدن زمین نبود.مال لرزیدن زندگیاشون بود.فقر و فحشا و اعتیاد،آزار و خشونت و نابه سامانی...مثل خیلی جاهای دیگه.مثل همه جا.مثل بغل گوش خودمون ،تهران ، جهنم،همین جاها.زلزله فقط خراب ترش کرد.ویران تر،ولی چیز جدیدتری نمیشد اونجا دیدکه جای دیگه مرز پرگهر اصلآ نباشه.زخمی بود که عمیق تر و چرکی تر شد.از همه سازمانهای غیر دولتی و گروه های مردمی،الان گروه یاری اونجا هنوز فعاله،با پولایی که به صورت خیریه و اینا جمع شده هنرستان بم رو ساختن که تو خیلی رشته های فنی حرفه ای هم به بچه ها آموزش میده و هم امکانات در اختیارشون میذاره که کار کنن و از سرنوشتی که شاید حتی قبل زلزله انتظارشونو میکشیده دور بشن.چه دختر و چه پسر.باغ هنر بم که محمد رضا شجریان با هزینه سود کنسرت هاش اداره ش میکنه هم فعاله.پست مفصلی مشد از حرفایی که خیلی مفصل تر از نوشتنه.میدونم که غروبهای ارگ بم بعد 4 سال،خیلی دلگیرتر از ویرانه های دیگه این سرزمین نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:دیر کرد دو روزه این پست به حساب دلمشغولی های همیشه من&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-819420117827303499?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/819420117827303499/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=819420117827303499&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/819420117827303499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/819420117827303499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/12/5-86-55.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_hZBRPlU4Fqc/R3UEeX39QJI/AAAAAAAAAAw/SuMG-oX8DLc/s72-c/e96g7k.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-8901367765504768031</id><published>2007-12-23T12:35:00.000+03:30</published><updated>2007-12-23T13:43:58.254+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.surfease.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5mYXJzbmV3cy5uZXQvbmV3c3RleHQucGhwP25uPTg2MDkzMDAxNDM%3D"&gt;جوایز هفتمين دوره جايزه گلشيري&lt;/a&gt; رو هم دادن.بهترین رمان"سالمرگی" اصفر الهی هست.توی مجموعه داستان ها "عسگر گریز" ازمحمد عاصف سلطان زاده برنده شده که من هیچ کدوم از اینا رو نخوندم.ولی برای مجموعه داستان ،"زنی با چکمه ساق بلند سبز" نوشته مرتضی کربلائی لو هم کاندیدا بود که انتخاب نشد.این یکی رو خوندم و به نظرم عالی بود.کار قبلی همین نویسنده "مادمازل کتی"بود که خیلی مورد توجه قرار گرفت و واقعآ عالی هم بود.همین مادمازل کتی باعث شد که دومین مجموعه رو هم بخونم که از اونم خوشم اومد هر چند موفقیت قبلی رو تکرار نکرد.می خوام در اولین فرصتی که برای کتاب خوندن میذارم سالمرگی رو بخونم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-8901367765504768031?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/8901367765504768031/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=8901367765504768031&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8901367765504768031'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8901367765504768031'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/12/blog-post_23.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7838773341031894718</id><published>2007-12-21T11:50:00.000+03:30</published><updated>2007-12-21T12:57:17.312+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>پاییز جان!&lt;br /&gt;چه تلخ ، چه درد آلود&lt;br /&gt;چون من تو نیز تنها ماندستی&lt;br /&gt;ای فصل فصلهای نگارینم&lt;br /&gt;سرد سکوت خود را بسراییم&lt;br /&gt;پاییزم! ای قناری غمگینم!&lt;br /&gt;آخر پاییزه.پاییزی که از پارسالی خیلی بهتر بود.که آخرش مثل اولش دلگرفته نبودم..پاییزکه داره تعداد گذشتناش زیاد میشه و هر سال بیشتر دلم برای رفتنش تنگ میشه.که بعضی سالا چقدر تلخ و سخت گذشت و امسال چه خوب بود که فقط گذشت.&lt;br /&gt;امشب یلداست.یلدای 21 با آدمهای از هم پاشیده و خسته.پارسال دو آدم بزرگ زندگی من یلدا رو کنار هم تو انتظار بیمارستان آریا بودن و امسال که تو خونه ن  قدر این کنار هم بودن و توخونه بودنو تمام و کمال میدونن!  و یلداهای قبل که هر کدوم یادم نمیاد چه خبر بود.یلدای پارسال یاد گرفتم دعا کنم.و از ته دل باور کنم اتفاق می افته و وقتی هم افتاد  چشمام برق بزنه که کار خود خودم بوده! یلدای پارسالم هیچ ربطی به یلدا نداشت و هر چی سعی کردم این روزا از حال و هوای اون روزای لعنتی یاد نکنم آخرش نشد.&lt;br /&gt;امسال همه هستیم.کسی مریض نیست.کسی جایی کار نداره.کسی جای دیگه دعوت نیست.کسی دم مرگ نیست. همه زنده ایم و نفس میکشیم و زیر یه سقفیم.و همه چیزایی که ممکنه سال دیگه نباشه.آدمایی که تا یلدای بعد زنده نمونن ، کنارمون نباشن یا نشه و نخوان کنار هم جمع شن. و چقدر سخته که اینو به آدمای دور و برم حالی کنم.چقدر سخته.اینکه واسه همه کارایی که الان میکنیم،واسه همه فهرا و بریدنا و ندیدنا و نخواستنا ، واسه همه زندگی رو سوزوندنا یه عالمه شبای طولانی دیگه وقت هست.شبای خیلی طولانی تر از یلدای امسال و پارسال و سالای قبل و بعد.همه کارایی که میشه با تنهایی و دلتنگی و افسوس و حسرت هم کرد.که میشه حداقل با هم بودنو خرجش نکرد.چقدر این کار سخته.اونقدر که میدونم نمیشه.واسه فهمیدنش ، خیلی بیشتر از یه عمر وقت لازم دارن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7838773341031894718?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7838773341031894718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7838773341031894718&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7838773341031894718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7838773341031894718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5803879013474892320</id><published>2007-12-14T20:11:00.000+03:30</published><updated>2007-12-15T10:03:29.229+03:30</updated><title type='text'>خیلی دلم گرفته از خیلیا</title><content type='html'>رفیق من سنگ صبور غمهام&lt;br /&gt;به دیدنم بیا که خیلی تنهام&lt;br /&gt;هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم&lt;br /&gt;چه دنیای رو به زوالی دارم&lt;br /&gt;مجنونم و دلزده از لیلیا&lt;br /&gt;خیلی دلم گرفته از خیلیا&lt;br /&gt;نمونده از جوونیام نشونی&lt;br /&gt;پیر شدم، پیر تو ای جوونی&lt;br /&gt;تنهای بی سنگ صبور&lt;br /&gt;خونه ی سرد و سوت و کور&lt;br /&gt;توی شبات ستاره نیست&lt;br /&gt;موندی و راه چاره نیست&lt;br /&gt;اگرچه هیچ کس نیومد&lt;br /&gt;سری به تنهاییت نزد&lt;br /&gt;اما تو کوه درد باش&lt;br /&gt;طاقت بیار و مرد باش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بیای، همون جوری که بودی&lt;br /&gt;کم میارن حسودا از حسودی&lt;br /&gt;صدای سازم همه جا پر شده&lt;br /&gt;هرکی شنیده از خودش بیخوده&lt;br /&gt;اما خودم پر شدم از گلایه&lt;br /&gt;هیچی ازم نمونده جز یه سایه&lt;br /&gt;سایه ای که خالی از عشق و امید&lt;br /&gt;همیشه محتاجه به نور خورشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موسیقی آخر فیلم سنتوری با صدای محسن چاوشی&lt;br /&gt;از &lt;a href="http://www.divshare.com/download/132933-722"&gt;اینجا&lt;/a&gt; میشه دانلودش کرد&lt;br /&gt;آی که زار میزنم با این آهنگه ، گریه کردن باهاش خیلی میچسبه! میخواین امتحان کنین&lt;br /&gt;بیشتر به خاطر از دست دادن سنتوریه فکر میکنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5803879013474892320?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5803879013474892320/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5803879013474892320&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5803879013474892320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5803879013474892320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/12/blog-post_14.html' title='خیلی دلم گرفته از خیلیا'/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5070256106402081355</id><published>2007-12-13T20:33:00.000+03:30</published><updated>2007-12-13T20:35:30.158+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یاد بعضی نفرات&lt;br /&gt;روشنم می دارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5070256106402081355?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5070256106402081355/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5070256106402081355&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5070256106402081355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5070256106402081355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/12/blog-post_13.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2925264140648642141</id><published>2007-12-06T21:34:00.000+03:30</published><updated>2007-12-08T10:42:36.702+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شده یه وقتی (گلاب به روتون)جیشتونو یه مدت طولانی نگه دارین؟دیدین یه وقتایی ،البته اگه شانس آدم بگه ،دیگه آدم یادش میره جیش داشته؟معمولآ هم وقتیه که دیگه به توالت رسیدی(حالا اگه نرسی عمرآ این اتفاق بیفته ها...)خوب هیچ توجیه فیزیولوژیک یا منطقی واسه این قصیه نیست ولی خوب پیش میاد.تو خوابگاه پر جمعیت ما ، گاهی پشت در دستشویی گیر میکنم خصوصآ پشت آدمایی که عین این پیرمرد مافنگیا سه ساعت و نیم اون تو گیر میکنن و تو باید در حالی که از زور جیش به خودت میپیچی اخ و تف و قرقره و فین کردن یارو رو تحمل کنی.حالا پیش اومده که به جای کولی بازی و قلدری کلآ بیخیال قضیه شدم و مثل آدم رفتم جلو آینه به کارام رسیدم وحتی به آدم نفهم مربوطه که کنده و اومده بیرون لبخند ژکوند هم زدم آخرشم نگین یا فرناز که رد میشدن پرسیدن پس چی شد؟؟؟ و من یاد فیزیولوژی و منطق و فلسفه افتادم و ریملو انداختم زمین و د بدو.این همه سر تو مکانیسم های دفاعی قضای حاجت کردم که بگم خیلی وقتا که فکر میکنین عجب گیری کردین بدتر از خر توی گل اندک تآملی بکنین شاید قضیه مربوط به شانتاژ مثانه باشه و بشه بدون دادار دودور  و آدمای دیگه رو شاش بند کردن، جلوی آینه واستین و ریملتونو بزنین.اگه اینجوری نبود میتونین طبق روال همیشه با مشت و لگد به در بکوبین و طرفو بکشین بیرون.موفق باشین&lt;br /&gt;پی نوشت غیر مهم : منظور از گیر کردن و تامل و شانتاژ و اینا مسائل بس مهم زندگی بود مثل وفتی که آدم به شدت احساس خود متالم بودگی روحی میکنه و فکر میکنه غم عالم به دلشه و بدبخته و اینا.اون موقع رو می گم.اینم از تنویر افکار عمومی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2925264140648642141?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2925264140648642141/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2925264140648642141&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2925264140648642141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2925264140648642141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/12/blog-post_06.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2931179502445623444</id><published>2007-12-04T11:03:00.000+03:30</published><updated>2007-12-04T11:05:17.772+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلتنگ نمیشد&lt;br /&gt;خواب نمیدید&lt;br /&gt;و آخرش عاشق هم نشد&lt;br /&gt;یک غم کهنه در دورترین جای آرزوهایم&lt;br /&gt;تنها چیزی بود که شد و ماند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2931179502445623444?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2931179502445623444/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2931179502445623444&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2931179502445623444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2931179502445623444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1930220996879986945</id><published>2007-11-26T12:33:00.000+03:30</published><updated>2007-11-26T12:37:17.253+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در روزهای اول اسفند &lt;br /&gt;وقتی بنفشه ها را&lt;br /&gt;با برگ و ریشه و پیوند و خاک&lt;br /&gt;در جعبه های کوچک چوبی جای می دهند&lt;br /&gt;جوی هزار &lt;br /&gt;زمزمه درد و انتظار&lt;br /&gt;در سینه می جوشد و بر گونه ها روان می شود&lt;br /&gt;ای کاش آدمی وطنش را&lt;br /&gt;همچون بنفشه ها &lt;br /&gt;میشد با خود ببرد هر کجا که خواست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1930220996879986945?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1930220996879986945/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1930220996879986945&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1930220996879986945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1930220996879986945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/11/blog-post_26.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4977041758709155887</id><published>2007-11-24T13:57:00.000+03:30</published><updated>2007-11-24T14:05:27.159+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز 2 آذر بود.اين پست را بايد ديروز مي ذاشتم که نشد.اينو براي فرجام نوشتم.خودش خيلي بهتر نوشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرجام عزيزم&lt;br /&gt;   الان که برايت مي نويسم شايد توي اتاق عملي.شايد هم نه.به هر حال ميدانم که حالت خوب است.روز تولدت است.چند روز مانده به اولين آشنايي تلفني مان.5 شنبه ، 2 آذز 85 ، ساعت 12.5 شب.يادت هست؟من خوب يادم هست.خيلي خوب.من فکر ميکردم تو هم مثل بقيه آدمها افتاده اي وسط روابط رمانتيک ! من و مضر اگر نباشي مفيد نيسيتي حداقل.تو هم فکر ميکردي من ديگر چه جور جانوري ام آخر؟! اين بود اولين باري که يک بهاران با يک فرجام حرف زد.&lt;br /&gt;   حالم اصلآ‌خوب نبود يعني خيلي بد بود.مثل قايقي که پارو ندارد، مثل ماهي مرده روي آب ، با هر تکاني همه زندگي ام تکان مي خورد.يک هفته اي طول کشيد تا هم را ديديم و حرف زديم.به دوستم زنگ زدم که : دست به يکي کرده اند که بيچاره ترم کنند! بلند شد و با من آمد ،‌دست به کمر و طلبکار ، تا لحظه اي که تو آمدي!يادت هست؟من خوب يادم هست.خيلي خوب.&lt;br /&gt;   اگر بگويم از همان فردايش حالم خوب شد ، اگر بگويم برنگشتم به روزهاي جهنمي از مرگ بدتر و آن حال خراب و ويران ديگر سراغم را نگرفت دروغ گفته ام.اما اينکه چه شد واين منحني نزولي تا منفي بي نهايت چه جوري عوض شد ، هيچ کس توي دنيا نمي داند ،‌شايد حتي خود تو.آن روزها ، آن تلفن و جلسه کذايي بعدش عوضش کرد.نمي دانم شما چي صدايش ميکنيد؟عطف منحني؟نقطه اوج؟ ما ميگيم : لحظه بحراني ،‌بين ايستادن يا سقوط ،‌بين زندگي و مرگ ، حتي بدتر از مرگ.افتاده بودم توي چاه ،‌جايي را نمي ديدم ،‌چيزي نمي شنيدم.کسي مرا نمي ديد ، صدايم را نمي شنيد.حسي بد تر از مرگ يعني از صدايت و گير افتادنت بالکل چشم پوشي کنند.نمي گويم يکهو نوري پيدا شد يا يکي سطل انداخت و نجاتم داد! فقط يادم آوردي توي چاهم ،‌توي قعر، زير صفر.وکمکم کردي که به توي چاه بودن و ماندن خو نکنم.که پشت ميله هاي قفسي که خودم ساخته ام براي خودم اشک نريزم.واين يعني خيلي.خيلي براي هميشه.خيلي حتي اگر مهرباني ات تا امروز ادامه پيدا نمي کرد شايد دين من به تو به همين سنگيني امروز بود.خيلي به اندازه همه عمري که با دوستي ات بگذرد.خيلي آدمها چندين و چند تاي همين عمر بي رفاقت را دارند و نمي دانند بهترين چيزي را که من توي بدترين روزها فهميدم.گم شده بودم.گير افتاده بودم توي ذهن خودم.آدمي را که سکته ميکند ديده اي؟ آب بدنش ميريزد به ريه اش.انگار دارد وسط خشکي خفه مي شود.به همه جا چنگ مي زند.کسي نمي تواند کار زيادي بکند.بايد بدن طاقت بياورد و به خودش غلبه کند.زندگي را انتخاب کند.من زندگي را انتخاب کردم.&lt;br /&gt;   سخت گذشت اما تمام شد.دلتنگي و تنهايي بود و جنگيدن مدام با غصه هايي که نمي خواستم عقده شوند و کينه اي که نمي خواستم ماندگار شود.کم کم خودم را کمي بخشيدم . نه خيلي.ياد گرفتم خودم را بيشتر دوست داشته باشم. نه خيلي.که من هميشه من بمانم، چه عاشق باشم و چه بيزار.&lt;br /&gt;   راستش را بخواهي دوستي ما دو تا اگر آناهيتا و باربد را نداشت چيز بزرگي نداشت که حالا دارد.وقتي فکرش را مي کنم انگار کسي آرشه اش را برداشته و روي تارهاي دلم مي کشد.انگار کسي ساز ميزند ، زندگي ام را آواز مي خواند.&lt;br /&gt;   خيلي نگذشته از آن روزها ، ولي به چشم من خيلي مي آيد.روزهايي که همه شان خوب و شاد نيستند اما همه شان يک جورهايي دوست داشتني اند.روزهايي که دعوا يم کردي ،‌داد و بيداد کرديم اما حرفم را فهميدي.حرف هم را فهميديم.از يک جايي به بعد ديدم که فهميده ام و اگر بزنم به نفهمي ، باخته ام.&lt;br /&gt;   اين روزها يک غصه اي داري که نمي دانم چيست.مال امروز و ديروز نيست.قديمي است.از آن زخمهاييست که هيچ وقت خوب نمي شود.وقتي خواستي که خواهرت باشم يک چيزي ته ته دلم لرزيد.وقتي ديدم مي شود جدا بشوم از اين همه آدمي که فقط تو برادر آنهايي نه آنها برادر و خواهر تو.من که تکليفم مشخص است برادر جان! خواهر يک جاي خالي بي خواهر بودن براي مني که تقريبآ هيچ وقت خواهر درست و حسابي براي کسي نبوده ام چيزي هست که من نخواهم؟ خواهر تو بودن چيز ديگريست!فکر نمي کردم بعد اين همه غصه اي که پيشت ريختم بخواهي نترسي از مستي و راستي پيش من ، کم که مي دانم هيچ وقت نمي آوري! از من نخواه همه حجم اين خواستن را بگويم يا بنويسم.فقط بدان خواهري کره خري هميشه هميشه همشه يک جايي همين دور و بر ها ، دوستي و برادري ات را مي ميرد ،‌خواهرت بودن را هم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                                                                          بهاران&lt;br /&gt;                                                                                                      26 آبان 86&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4977041758709155887?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4977041758709155887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4977041758709155887&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4977041758709155887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4977041758709155887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/11/2.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6673553811487430395</id><published>2007-11-24T08:36:00.000+03:30</published><updated>2007-11-24T08:39:50.275+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نشسته ام توی سایت دانشکده.دارم &lt;a href="http://aloochehkhanoom.blogspot.com/2007/11/blog-post_24.html"&gt;میخوانم&lt;/a&gt; و عین الاغ اشک میریزم.درست نمیدونم چی باید بگم.فقط الان که اینترنت دم دست هست چیزی رو که قولشو داده بودم بعد کلاس میذارم اینجا.همین خودش تقریبآ همه حرفهاییه که مشه زدشون.اونایی رو هم که نمیشه زد که میماند برای نگفتن اما شنیدن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6673553811487430395?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6673553811487430395/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6673553811487430395&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6673553811487430395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6673553811487430395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/11/blog-post_24.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-693251012897523810</id><published>2007-11-17T11:41:00.000+03:30</published><updated>2007-11-17T11:42:38.589+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>رفیق روز تنهایی&lt;br /&gt;یه روز دستاتو میگیرم&lt;br /&gt;فرجام عزیزم تولدت مبارک.امروز که تولدته برات چیزی نوشتم که بهت میدم.اگه هم اجازه دادی اینجا میذارمش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-693251012897523810?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/693251012897523810/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=693251012897523810&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/693251012897523810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/693251012897523810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/11/blog-post_17.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3954899371789655124</id><published>2007-11-11T12:39:00.000+03:30</published><updated>2007-11-11T12:44:19.154+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این روزها گاهی فکر میکنم که چه خوبه که فکر نکنم!بعد فکر میکنم که فکر نکردن چه شکلیه ، چه رنگیه.یاد آدمی میافتم که خواب نمیبینه یا آرزو نداره.یادمه یه بار از یکی شنیدم:آرزوی من آرزو نداشتنه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3954899371789655124?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3954899371789655124/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3954899371789655124&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3954899371789655124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3954899371789655124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7177429496942056332</id><published>2007-10-27T12:25:00.000+03:30</published><updated>2007-10-27T12:27:32.289+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک فریب کوچک و ساده&lt;br /&gt;آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را&lt;br /&gt;جز برای او و جز با او نمیخواهی&lt;br /&gt;من گمانم زندگی باید همین باشد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7177429496942056332?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7177429496942056332/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7177429496942056332&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7177429496942056332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7177429496942056332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7010475371178127689</id><published>2007-10-22T10:55:00.000+03:30</published><updated>2007-10-22T11:29:14.919+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هی هی هی ، ای بابا همه اذیتم میکنن&lt;br /&gt;بهاران عزیزم امیدوارم بعد 2 هفته اطراق کردن در قز و آسفالت شدن در ناحیه دهن امتحانتو خوب بدی فردا&lt;br /&gt;آره آلوچه جونم قلبم شکسته آخ آخ آخ غمخواری ندارم وای وای وای ، اینا به کتار ، شام و نهارم باید درست کنم ، اتاقم باید مرتب کنم ، هی هی هی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7010475371178127689?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7010475371178127689/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7010475371178127689&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7010475371178127689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7010475371178127689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/2.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4360170912696391430</id><published>2007-10-20T09:55:00.000+03:30</published><updated>2007-10-20T10:09:15.105+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خانه ام آتش گرفته ست &lt;br /&gt;آتشی جانسوز&lt;br /&gt;هر طرف می سوزد این آتش&lt;br /&gt;پرده ها و فرشها را &lt;br /&gt;تارشان با پود&lt;br /&gt;من به هر سو می دوم گریان&lt;br /&gt;در لهیب آتش پر دود&lt;br /&gt;وز میان خنده هایم تلخ&lt;br /&gt;و خروش گریه ام ناشاد&lt;br /&gt;از دورن خسته ی سوزان&lt;br /&gt;می کنم فریاد &lt;br /&gt;ای فریاد، ای فریاد&lt;br /&gt;خانه ام آتش گرفته ست &lt;br /&gt;آتشی بی رحم&lt;br /&gt;همچنان می سوزد این آتش&lt;br /&gt;نقشهایی را که من بستم به خون دل&lt;br /&gt;بر سر و چشم در و دیوار&lt;br /&gt;در شب رسوای بی ساحل&lt;br /&gt;وای بر من &lt;br /&gt;سوزد و سوزد&lt;br /&gt;غنچه هایی را که پروردم به دشواری&lt;br /&gt;در دهان گود گلدانها&lt;br /&gt;روزهای سخت بیماری&lt;br /&gt;از فراز بامهاشان ، شاد&lt;br /&gt;دشمنانم &lt;br /&gt;موذیانه خنده های فتحشان بر لب&lt;br /&gt;بر من آتش به جان ناظر&lt;br /&gt;در پناه این مشبک شب&lt;br /&gt;من به هر سو می دوم گریان &lt;br /&gt;ازین بیداد&lt;br /&gt;می کنم فریاد &lt;br /&gt;ای فریاد ، ای فریاد&lt;br /&gt;وای بر من &lt;br /&gt;همچنان می سوزد این آتش&lt;br /&gt;آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان&lt;br /&gt;و آنچه دارد منظر و ایوان&lt;br /&gt;من به دستان پر از تاول&lt;br /&gt;این طرف را می کنم خاموش&lt;br /&gt;وز لهیب آن روم از هوش&lt;br /&gt;زآن دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود&lt;br /&gt;تا سحرگاهان که می داند&lt;br /&gt;که بود من شود نابود&lt;br /&gt;خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر&lt;br /&gt;صبح از من مانده بر جا مشت خکستر&lt;br /&gt;وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب&lt;br /&gt;مهربان همسایگانم از پی امداد ؟&lt;br /&gt;سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد&lt;br /&gt;می کنم فریاد &lt;br /&gt;ای فریاد ، ای فریاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4360170912696391430?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4360170912696391430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4360170912696391430&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4360170912696391430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4360170912696391430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/blog-post_20.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5218871783317643590</id><published>2007-10-16T10:18:00.000+03:30</published><updated>2007-10-16T10:56:50.275+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>10  سال پیش دختری رو میشناختم که میخواست دیپلم که گرفت بره آمریکا بوکسور و سولیست پیانو بشه و با جرج کلونی ازدواج کنه. .بعد دو سه سال ارگ زدن و استاد کلاسشو به زور راضی کردن یه پیانوی دسته دوم خریده بود و عرشو سیر میکرد.بچه بدی نبود ولی چیزی به کسی نمیگفت و نمیدونست این "چیزها" ی نگفته کم کم زیاد میشه و دشمن جونش.یه کم پر رو و زبون دراز بود اما میگم ، در کل بچه بدی نبود.&lt;br /&gt;14   15 سالش که شد دیگه نمیخواست یره آمریکا ، زن جرج کلونی هم نمیخواست بشه.بوکسور که اصلا و ابدا.ولی هنوز عاشق پیانوش بود هرچند اسطوره هاش آهنگای سخت سخت داشتن که اون نمیتونست بزنه. میخواست دکتر بشه.به قصد خدمت به مملکت و مردم دردمند و این اراجیف.میشست رم فلینی میدید وبیگانه آلبر کامو میخوند و زور میزد تحلیلشون کنه ، بریزه ، بپاشه ، بسازه ، مرکز عاطفی وجود و مهار کنه ! بحث سیاسی میکرد.دوم خردادی دو آتیشه بود و 20 تیر 78 میخواست با پسرا از نرده های کوی دانشگاه بره بالا.&lt;br /&gt;18 سالش که شد یه روز ساکشو بست و رفت یه شهر نه خیلی دور واسه همون دکتر شدن منهای اراجیف.شد خوابگاهی و مهمون خونه.هنوزم دوست بودیم با هم .هنوزم بچه خوبی بود.فقط از قبل خسته تر بود.بیحوصله تر.تنها تر.نگفته هاش خیلی زیاد شده بود.گیج میزد ولی هنوز امیدوار بود..یهو گم شد.انگار غیب شده بود.یه جایی دستم و ول کرد و رفت.کجا؟نمیدونم.چرا؟نمیدونم.فقط میدونم رفت و دیگه برنگشت.&lt;br /&gt;الان یه دختر 21 ساله ای این دور و بر هست که داره دکتر میشه.آهنگایی رو که میخواد میزنه.کتابایی که میخوادو میخونه و فیلمایی که میخواد میبینه.نه همه شو ها !! تک و توک ، یکی در میون ، هر وقت دل و دماغی داشته باشه.گه گاه میبینمش.در کل بچه بدی نیست ولی...من نمیشناسمش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5218871783317643590?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5218871783317643590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5218871783317643590&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5218871783317643590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5218871783317643590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/10.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-429110614233819177</id><published>2007-10-16T09:51:00.000+03:30</published><updated>2007-10-16T10:07:37.333+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اوضاع شدیدآ قمر در عقربه.هر دو تا کورسم غیبت خارج از حد مجاز داره و داره حذف میشه یعنی اگه مشکل حل نشه هفته دیگه نمیتونم امتحان بدم.دیروز خونریزی معده داشتم و امروز اندوسکوپی و طبق معمول همیشه یه مرگیم هست.دوستم وسط هیر و ویری زنگ زد به محمد که بیاد بیمارستان و کاش میمردم و این کارو نمیکرد.همه لوله گذاشتن و شست و شوی معده و بدبختیاش یه طرف ، اون 5  دیقه ای که اون اونجا بود یه طرف.نمیدونم چرا نگین این کارو کرد.شاید چون وسط لوله گذاشتن حالم خیلی بد شد و زدم زیر گریه فکر کرد بهتره اون باشه.حالم از اخلاق گندش به هم میخوره.از اون نمایش لوث و مسخره ش که خیلی وقته رو شده...نمیتونم بشینم سر کلاس ، نمیتونم هیچ کاری بکنم.فقط امیدوارم حداقل تکلیف امتحانام مشخص شه.نمیتونم بگم هیچ وقت انقدر درگیر و بهم ریخته نبودم ولی میتونم بگم امیدوار بودم دیگه برنگرده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-429110614233819177?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/429110614233819177/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=429110614233819177&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/429110614233819177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/429110614233819177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/blog-post_16.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1309016725700709906</id><published>2007-10-14T12:14:00.000+03:30</published><updated>2007-10-14T12:38:58.992+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آدمی از آنچه بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد.در اوج تمنا نمیخواهد ، دوست میدارد اما میخواهد متنفر باشد.امید وار است اما میخواهد امیدوار نباشد.همواره به یاد میآورد اما میخواهد که فراموس کند.....بقیه شو باد اومد نفهمیدم چی شد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1309016725700709906?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1309016725700709906/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1309016725700709906&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1309016725700709906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1309016725700709906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/blog-post_14.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7539976927142279997</id><published>2007-10-08T10:34:00.000+03:30</published><updated>2007-10-08T10:40:24.604+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>کلاس نرفتیم ، یعنی نداشنیم.حوصله ندارم و وسط هیری ویری باید تا دوازده و نمیدونم چقدر علاف باشیم که جلسه هههههههههههههههههههه داریم.همین الان فهمیدم که وبلاگم فیلتر شده.نمیدونم شاید به خاطر سرور مزخرف دانشگاهه&lt;br /&gt;دیشب خوابشو دیدم.بهش اس ام اس دادم.نمیدونم نرسید یا جواب نداد&lt;br /&gt;داستان بلندمو تموم کردم.جالب نشده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7539976927142279997?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7539976927142279997/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7539976927142279997&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7539976927142279997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7539976927142279997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/blog-post_08.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3341426658400581130</id><published>2007-10-02T09:00:00.000+03:30</published><updated>2007-10-02T09:22:05.556+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیروز رفته بودم حسابای قرض الحسنه شونصد سال پیشمو ببندم همه رو یکی کنم و بیارم بانک نزدیک خونه.آقای صندوق دار یه نگاه مشکوکانه ای بهم انداخت گفت : این حسابو که خودتون باز نکردین.گفتم بله پدرم باز کرده حالا خودم میخوام برداشت کنم.باز مشکوکانه تر بر اندازم کرد و گفت : کارت شناسایی تون لطفآ.دادم بهش آخرش با اکراه پولمو داد و به آقای بغل دستی با یه حالت اندیشمندانه ای گفت آخه این روزا دیگه چیزای جدید مد شده دیدی دختره تو سریال گاو صندوق باباشو زد میخواست حسابشم خالی کنه ، آقاهه هم همچین سری تکون میداد.خنده م گرفته بود.برگشتم گفتم آخه پدر من ، دزدی هم کلاسی داره واسه خودش ، آدم که واسه صدو پنجاه تومن دخل نمیزنه ولی اگه بابای منم گاو صندوق و حساب چند میلیاردی داشت خیالت جمع که منم میزدم !! یارو همچین جا خورد برگشت گفت  نه دیگه این جوریا هم نیست ، ما هم حواسمون جمعه...گفتم آره باباجون ولی تا شما بیای حواستو جمع کنی من دارم تو برج العرب خودمو با حوله خشک میکنم لامبورگینیم هم تو کارواشه...جماعت زدن زیر خنده و چشمای پیرمرد گرد شد.پناه بر خدا میبینی واسه پول خودمونم باید جواب پس بدیم ، تقصیر  این سریالاست که متناسب با شعور و ظرفیت خلق الله ساخته نمیشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3341426658400581130?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3341426658400581130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3341426658400581130&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3341426658400581130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3341426658400581130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3004187058781415052</id><published>2007-09-28T21:37:00.000+03:30</published><updated>2007-09-28T22:11:08.273+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلتنگم.ته کناب قلب و عروق یه کاغذ چسبوندم و 3 دقیقه به اول مهر 86 چند خط نوشتم.قول دادم قول دادم قول دادم که خودمو برسونم.که از چرخ این زندگی سگ نمونم عقب.تازه فهمیدم کسی تا حالا نبوده که تنهایی منو پر کنه.اگه بوده توهم بوده.هر وقت به کسی گفتم دوست دارم واسه این بود که امید داشتم این تنهایی عمیقو از من بکنه و ببره و خودش بمونه پیشم.نه بیشتر.اتفاقی که هیچ وقت نیفتاد.هیچ کس اون قدم آخرو نتونست برداره و شایدم من نذاشتم.شاید این تلخ ترین اعترافی باشه که میکنم.اینکه هیچ وقت نفهمیدم عاشق بودن یعنی چی.دل دادن واقعی یعنی چی.به جای توهم داشتن واقعآ دوست داشتن یعنی چی.تا این لحظه هیچ وقت عاشق نبودم.اعتراف تلخیه&lt;br /&gt;تولدمه.دلتنگم.ته کتاب قلب و عروقم قول دادم که خسته نشم.که نبرم.شاید اولین پاییزیه که از خودم حتی اینقدر دلگیرم.شاید اولین پاییزیه که زیر لب نمیخونم جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.....پادشاه فصلها پاییز.یه چیزی کم داره هر سال بیشتر از سال قبل.یعنی دارم میشم عین ابله خفته که یکی بیاد تا دم در اتاقم همه چیو درست و مرتب کنه و با همه آدم بدای زندگیم بجنگه و بعد بیاد منو بزاره ترک اسبش و بره یه وری؟!منتظر اتفاقی مثل دیوانه وار خواستن ، بی قرار شدن . نپیدن توی هر لحظه ای که به دیدن و رسیدن نزدیکه یا یه چیزی مثل این.پا روی پا انداختن تا اتفاق بیفته.شاید بیمارگونه از آرامش و سکون دارم فرار میکنم&lt;br /&gt;دلیلی ندارم که خوشحال نباشم.دلیلی ندارم که بخوام روزای ملس فصل تولدمو زهر مار کنم و شاید این بی دلیلی از همه چی بدتره.کاش دلیلی برای یه سوگواری حتی طولانی داشتم و بعدش آروم آروم میشدم مثل بیدار شدن از یه خواب عمیق.مثل یه تولد دیگه.مثل شاد بودنی که راحت مثل آب روون باشه نه زور زدنی.نه به این و اون نشون دادنی&lt;br /&gt;دلتنگم.ته کتاب قلب و عروقم نوشتم بهار کوچولوی 22 ساله با کیف قرمز کلاس اول و دندونای جلوی افتاده و چتریایی که خودت کوتاه کوتاه کردی...پاییزت مبارک&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3004187058781415052?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3004187058781415052/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3004187058781415052&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3004187058781415052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3004187058781415052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6272651566996608014</id><published>2007-09-28T21:09:00.000+03:30</published><updated>2007-09-28T21:37:09.654+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>الان دارم از اول 22 سالگی مینویسم.هیچ اتفاق گه خاصی نیفتاده جز غمباد گرفتگی پره و پست تولد...حوصله پیر شدن ندارم&lt;br /&gt;خواب کرم دندون دیدم&lt;br /&gt;مرنیکه .... مطمئنی همجنس گرا نداریم؟ امتحانش مجانیه ها! میتونم بهت ثابت کنم خوبشم داریم،همچین که دیگه .... از یادت بره&lt;br /&gt;راستی امروز اخبار ساعت دو میگفت باید توی حسینیه ها و مساجد حاضر بشیم و به خاطر موفقیت رئیس بامبول عزیزمون سر به سجده شکر بساییم.شرمنده دکتر جون که ما دانشجوی قزوینیم&lt;br /&gt;راستی آلوچه جان جان بسیار خوجتیپ و جگر شده بودید با موهای کوتاه کوتاه ، کلی بر خودمان بالیدیم از حضورتان در جشن تفلدمان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6272651566996608014?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6272651566996608014/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6272651566996608014&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6272651566996608014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6272651566996608014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/09/22.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-708142231585952241</id><published>2007-09-18T18:42:00.001+03:30</published><updated>2007-09-18T19:08:32.925+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در ابعاد این عصر خاموش &lt;br /&gt;من از طعم تصنیف &lt;br /&gt;در متن ادراک یک کوچه&lt;br /&gt;تنها ترم&lt;br /&gt;بیا تا برایت بگویم&lt;br /&gt;چه اندازه تنهایی من بزرگ است&lt;br /&gt;و تنهایی من&lt;br /&gt;شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد&lt;br /&gt;و خاصیت عشق این است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-708142231585952241?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/708142231585952241/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=708142231585952241&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/708142231585952241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/708142231585952241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/09/blog-post_18.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3277888590057982650</id><published>2007-09-06T18:01:00.000+03:30</published><updated>2007-09-06T20:44:15.452+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>از رو دست ازموسیس:&lt;br /&gt;بار الها یاریم کن اعمال زیر را هرگز در افواه مرتکب نشوم&lt;br /&gt;پسرانه:&lt;br /&gt;1-درآ وردن اندام به صورت ناموزون در بعضی جاها قطور و بعضی جاها نحیف به صورتی که انگار تریلی در حال ریپ زدن از روش رد شده و پافشاری بی حد برای نمایش آن در انظار&lt;br /&gt; 2-پوشیدن شلور فاق کوتاه به صورنی که شورت مبارک و سایر جریانات قابل رویت باشد به هر دلیل اعم از خود مانکن دیدگی یا بی شعوری (که در واقع یکیست)&lt;br /&gt; 3-استعمال مواردی چون پاپیون،  بندیلک شلوار، کمر بند نگین دار و پولک دار و میخ طویله دار و... &lt;br /&gt; 4- اصرار در نادیده گرفتن شکم در آفساید و پوشیدن لباسهای استرچ بنفش سنگین در اوج اعتماد به نفس&lt;br /&gt; 5- حواله دادن دنیا و مافیها مربوط و نامربوط به برخی اعضا  به منظور یاد آوری به همراه داشتن آنها&lt;br /&gt; 6-بلعیدن مشروب 4 برابر و نیم ظرفیت عادی در عرض ثانیه برای نمایش شدت باحال بودگی&lt;br /&gt; 7-تراشیدن سر عین بزغاله و یا هر گونه ریش و سیبیل گذاری با طرح نگاری و مینیاتور و غیره&lt;br /&gt;• 8-فوق العاده مهم: وجود پدیده ای به نام سیبیل یا هر چه به آن تعبیر شود که در نوع خودش کمی از قتل نفس نداره&lt;br /&gt; 9-پا روی پا انداختن یه پاچه پریده بالا و در معرض دید قرار دادن پشم پا&lt;br /&gt;10-رژه رفتن با زیر پیراهنی رکابی و شلوارک مامان دوز جلو چشم بقیه در کوه و صحرا و جنگل و دریا&lt;br /&gt; 11- زر زیادی زدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخنرانه:&lt;br /&gt;1- خطاب کردن هر پسری که از راه میرسه با عنوان داداشی (غلط زیادی ) &lt;br /&gt;2-گذاشتن عکس با سوتین و مینی ژوپ و جنیفر لوپز روبه دوربین در 360 و  زیرش نالیدن که : من دوست پسر نمیخوام لطفآ اد نکنین و  پی ام ندین و این قبیل شکر خوری ها&lt;br /&gt;3-خط چشم کشیدن تو آفساید یا رژ لب زدن تا زیر دماغ، دو من و نیم کرم پودر زدن بدون بند انداختن پشمای صورت،خط لب قهوه ای سوخته با مانیک جیگری&lt;br /&gt;4-نمیتونم بگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدمانه:&lt;br /&gt;1-ترکیب صندل با جوراب (حالا پارزین رنگ پا یا مردونه قهوه ای )،شلوار پارچه ای گشاد با کتونی چینی&lt;br /&gt;2-گذاشتن آهنگای جوات موبایل روی اسپیکر در مجامع عمومی مخصوصآ 5 صبح تو اتوبوس تهران – قزوین&lt;br /&gt;3-صدا زدن همسر گرامی با نام فامیل یا عناوین دکتر ، مهندس و ... جمع&lt;br /&gt;4- پوشیدن هر زهر ماری که مد میشه اعم از مانتوی رنگ سبز اتاق عمل ، ربدشامبر پلبگی ، بلوز بامشادی ، کت شلواردامادی ساتن براق و غیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت  : شوخی بود لطفآ برداشتهای فلسفی نکنین&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3277888590057982650?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3277888590057982650/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3277888590057982650&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3277888590057982650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3277888590057982650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/09/1-2-3.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5157689085053833303</id><published>2007-09-05T18:05:00.000+03:30</published><updated>2007-09-05T23:02:28.646+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فردا میرم قزوین.فردا میام تهران.فردا آقای نه دوست نه همکار نه هیچی امتحان داره.قردا روز دیگریست.غر میخواهم بزنم امشب به جان ملت.ملتی در کار نیست خوب.همینجوری.یکی مهمونیه و اون یکی قهره و چه میدونم.حالا که فردا نشده و روز دیگری نشده تا وفت هست چرت و پرت بگویم.خیلی وقته ننوشتم گفتم یه چیزکی بنویسم، همین&lt;br /&gt;دوست دارم فردا برم صبح زود استخر بعد برم واسه خودم خوش خوشک انقلاب کناب فروشیا رو نگاه کنم و به کتابا ناخونک بزنم و بعد برم تالار مولوی باله با انگشتان شکسته ببینم.سر راه تو کافه فرانسه دونات بخرم برم زیر میز روی اون میله سردا بشینم بخورم.شب نرم خونه مثلآ برم یه جای خلوت روی درخت بخوابم.این بود یه روز ایده آل یه روشنفکر نمای اهل افه.کلی معافتون کردم کافکا و پیپ و مخلفاتو بهش اضافه نکردم :))))))امان از این ملت جو گیر! آی الاغن...یه روز تلویزیون و سینمای ایران کلآ رسانه های چیپی هستن دیگه حالا "رم" فلینی رو هم نشون بده نمیبینن.یه روز نامجو مد میشه همه واسه من ته دیگ موسیقی سنتیو با نون پاک میکنن یه روز دیگه تو خیابون تظاهراته سر قاطی شدن پوشکای مدل دخترونه و پسرونه در طرح بزرگ یهو چپ رادیکال میشن میرن اون وسط لامبادا میرقصن چه میدونم از همین کارا. قراره هفته ای یه بار نصف روز برن بیمارستان ختنه کردن یاد بگیرن ( توجه داشته باشین به این قسمت) هر جا میشینن میگن وای ما فلان روز بیمارستان کشیک داریم.(قابل توجه بعضیا که هم الان دارن از بقیه ایراد میگیرن)خلاصه...راستی آلوچه جان جان نشد سری  به شما بزنیم به دلایلی کمی تا قسمتی مبرهن ، ولی میام پیشت.راستی میخواستم خواهر مادر این یاروویی که اون کامنت گل و بلبل سنتوری رو گذاشته بود به پیوند زیبایی - ترمیمی بدم گفتم خوبیت نداره&lt;br /&gt;خلاصه که همه اینایی که گفتم جو گیری و افه نبودا جدی دلم میخواد و جالبیش اینجاست که همه اینا    رو تنهایی انجام بدم و  کسی نباشه زیر دماغم وز وز  کنه&lt;br /&gt;به جان خودم فردا این پستمو بر میدارم.قول هم میدم دیگه در حال ملنگولیت وبلاگ ننویسم،قول&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5157689085053833303?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5157689085053833303/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5157689085053833303&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5157689085053833303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5157689085053833303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1708282939764811238</id><published>2007-08-30T18:56:00.000+03:30</published><updated>2007-08-30T19:17:00.033+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>غروب یه روزی که اصلآ خوش نگذشته ، میرم توی اتاقم.کثیف و بهم ریخته. پیانوی خاک گرفته م، شمعهای بیحالم روش،کبریت بیکار اونور تر که خیلی وقته نه شمعی روشن کرده نه سیگاری.روی میز صد جور رنگ و وارنگ قاطی هم واسه اینکه خستگی که از چشمام میریزه بیرون رو قایم کنم. یه انار خشک که سر انتخابات واسه محمد درست کرده بودم و هنوز همون جاست. لوله ماتیک بدون در دمر شده روی گوش ماهیهای میز ، کرم ضد آفتاب که یه ساله تاریخ مصرفش تموم شده.مشماهای جعبه دکتر کوچولو که دو هفته پیش واسه باربد بردم همچنان یه گوشه افتاده. به اسکیتهای مزخرفم نگاه میکنم که این تابشتون همه لطفی که در حقم کردن این بود که صبحا و عصرا بزنم از این اتاق بیرون و جنازه ای برگرده که نه میتونه فکر وخیال کنه نه غصه بخوره.دانشگاه شروع میشه و من میرم تاوان کاری رو که به دلخوشی کسی که الان نیست شروعش کردم با نمره هام و جون کندنهام بدم.بی هیچ امیدی که از این خراب آباد بتونم بذارم و برم.&lt;br /&gt;  چیزای خوب لعنتی و زندگی کثافتی که نمیشه ازش دل کند و اگه کسی بگه میتونم دروغ گفته ، اما هست و باید بود.فکرای مزخرفو غرغرایی که اگه شروعش کنی تمومی نداره جز اینکه خودتو بقیه رو ذله و بیزار کنی.دوستایی که گاهی وقتا بعضیاشون بهم یادآوری میکنن هنوزم تو این دنیا آدمایی هستن که گوشت گردنتو به دندون نکنن.صدایی که پشت تلفن از همیشه ساکت تر بود و می گفت هنوزم قشنگ حرف میزنی  و همه اینا یه مخلوطی از احساسات مختلف میشه که تا به خودت میای هوا تاریک شده و غروب گذشته و دلتنگیش مونده.&lt;br /&gt;یادم میاد باربد موقع بازی با اسباب بازیاش میگفت "اختفار بدین...!".خنده م می گیره.فردا...فردا...فردا...فردا دختر بهتری میشم.&lt;br /&gt; از اتاق میرم بیرون و به خودم قول میدم فردا مرتبش کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1708282939764811238?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1708282939764811238/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1708282939764811238&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1708282939764811238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1708282939764811238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/08/blog-post_30.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3088850968114039716</id><published>2007-08-19T21:28:00.000+03:30</published><updated>2007-08-19T22:11:51.729+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>با دوستای قدیمی دبیرستان نشسته بودیم توی رستوران و از این بحثای صد من یه غاز میکردیم. بدون اینکه اصلآ متوجه باشم دقیقآ کی داره چی میگه رفته بودم تو بحر اینکه کی چطوری حرف میزنه و نظرشو میده.(البته بعد از تمرکز روی هدف گیری سیب زمینیای ظرف وسط میز که سس بهشون نخورده بود با چنگال).همینجوری الکی ویرم گرفته بود.&lt;br /&gt;  همیشه از آدمایی که نظرات و عقایدشونو میکنن تو بوق و کرنا و به زور به حلق همه می چپونن بدم اومده.یعنی نه اینکه از این کار بدم بیاد ها ، دقیقآ  از این آدما بدم میاد چون این قماش افراد نا محترم فقط تو بحثای دوغکی خانوادگی نیست که اینجوری اگزجره ابراز وجود میکنن بلکه تو خونه شون با خونوادشون و کلآ حتی تو خواب عادت دارن با فلاشر اعلام کنن و که کی ان و چی ان و به چی معتقدن و چی براشون مهمه و اینا.حتی تو محبت و دوستی و همه چی انقدر اغراق شده و مصنوعی ان.یعنی فکراشونو بکوبن تو صورت طرف مقابل و بهش امون ندن که خودش این عقیده رو تو رفتارشون ببینه.حالا چرا؟؟ آهااان چون اصولآ عقیده ای وجود نداره که کسی ببینه.کل ش ، سر تا ته ، اون چهار تا ادعاییه که خود طرف میکنه.چیزایی هم که واسه این هوار هوار شخصیتی انتخاب میکنن چهار تا کلیشه و سمبل معنی داره که طوطی وار تکرار میکنن ، آدمایی که وقتی میبینیشون انگار از روی یه برنامه کار میکنن که چیدمان مشخص داره  واسه این که من و توی مخاطب متوچه بشیم که این آدم این مدلیه.&lt;br /&gt;           توی روزگار گندی زندگی میکنیم.اینکه خودت باشی خیلی سخته.خیلی وقتا نمیشه.اینکه بتونی خودتو با همه ضعفا و اشتباها و ندونستن ها و نتونستن ها بپذیری از اونم سخت تره.همیشه باید زور بزنی تا با همه سختی ها بگی این منم و سعی میکنم بهتر باشم.حالا یه قومی این وسط زور میزنن چیزی رو نشون بدن که نیستن.بلکه اون چیزیه که دوست دارن به نظر بیان.این خیلی آدمو حقیر میکنه.من واسه آدمی که خودشه احترام قائلم.نه اینکه کاراشو یا حرفاشو قبول دارم ولی ازاین صداقتی که اول از همه با خودش داره خوشم میاد .همیشه دوست داشتم خود خود خودم باشم بی اینکه خجالت بکشم.شاید برای همین از این تلاش مضحک یدم میاد.&lt;br /&gt;خلاصه که غذا کوفتم شد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3088850968114039716?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3088850968114039716/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3088850968114039716&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3088850968114039716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3088850968114039716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6567158330076081580</id><published>2007-08-15T12:32:00.000+03:30</published><updated>2007-08-15T13:10:18.590+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img src="http://i15.tinypic.com/4xpea79.gif"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینو اتفاقی نوی یکی از سایتای در پیت جواد دیدم.اون قیافه ش موقع علامت سوال خیلی بانمکه، نیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6567158330076081580?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6567158330076081580/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6567158330076081580&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6567158330076081580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6567158330076081580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/08/blog-post_15.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i15.tinypic.com/4xpea79_th.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-8195058940670455861</id><published>2007-08-05T14:57:00.000+03:30</published><updated>2007-08-05T16:23:37.294+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هوا نه گرمه نه سرد.گه ترین حالتی که می تونه داشته باشه.نه خوب نه بد.نه بالا نه پایین ، مثل همین روزا که هیچ اتفاقی توش نیست.3 روز دیگه میشه دوماه که رفتی.یکی دو بار هم که دیدمت همچین ژست بی تفاوت به خودت گرفتی که حتی دوستای خرت هم باور کردن.نشسته بودی جلوی من و مزخرف میگفتی که منو اذیت کنی ، مثلآ شوخی بود. واسه چی؟ تو که به سنگ بودنت افتخار میکردی؟ دوست داشتم با مجله های خودمون که روی میز بود بکوبم توی صورتت و خون رو نگاه کنم که می ریزه پایین.نمیدونم چرا دلم اینو میخواست.به جای همه نمیدونم های احمقانه ای که بهم گفتی این یکی رو حق دارم که ندونم ،نه؟شاید تو اولین نمونه از آدمایی بودی که به موقعش همچین خودشونو می زنن به بی روحی و بی تفاوتی که خودشونم کم کم باورشون میشه و من باهاش رو به رو شدم.شاید به خاطر این.شایدم نه.احساس میکنم یه باری هست که با نوشتنش از دوشم برداشته میشه یا از چیزی خلاص می شم یا با چیزی کنار میام...کنار میام...یادته؟ " من اگه جای تو بودم قبول میکردم و کنار میومدم" آره تو اگه جای من بودی خیلی غلطها میکردی که من نکردم مثلآ به جای اینکه یه بار بهت بگم ، صد بار بگم که نه دوست داشتنو بلدی و نه زندگی کردنو و چقدر حیف که بلد نیستی...همین بلد نبودن و ندونستنت به همه بودنا و مهربونیا و دوستی هات میچربه.انگار که موقع دوستی کردن میخوای به جای سیسیل،هاریسون بخونی مثلآ یعنی که خیلی واسه فلان درس (بخون من)مایه گذاشتی.آخرشم خسته میشی و کتابو پرت میکنی یه گوشه و امتحانو می افتی. خودتم نمی دونی از چی فرار میکنی.آخرش تو فلسفه هایی که میبافی میپوسی و میمیری و من هیچ وقت نخواستم که تو بمیری.نه چون دوستت دارم ، چون برای اینجوری مردن حیفی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*** بخشی از داستان ای کاش آن روز توی باغچه(نا تمام،عین همه کارهای دیگه ام!)ئ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-8195058940670455861?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/8195058940670455861/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=8195058940670455861&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8195058940670455861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8195058940670455861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/08/blog-post_05.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1473182553716108740</id><published>2007-08-04T12:56:00.000+03:30</published><updated>2007-08-04T13:43:34.917+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز تو پیست اسکیت وقتی داشتم قدم برداشتنو تمرین میکردم نگاه کردم دیدم این بچه ای که کنار من داره تمرین میکنه دقیقآ تا زانوی منه(با توجه به اینکه من چندان هم رشید نیستم!)خیلی از بچه های اونجا 15 16 ساله بودن و متوجه شدم  یه جوری نگاه میکنن که یعنی : این پیر پاتاله با این سنش اینجا اومده چیکار؟!یه روز به بهادر گفتم چرا با دوستای دخترت میری بیرون به من نمیگی؟!یه نگاهی بهم کرد گفت: آخه ما همه سنامون 17 18 ست ، تو بزرگتری بقیه معذب میشن!!!وقتی داشتم بر میگشتم خونه فکر میکردم واقعآ سنم داره میره بالا  و حواسم نیست؟یا این جغله جات خیلی تو جو هستن؟! نمیگم یعنی درم پیر میشم هاااا ولی مثل اینکه وقتشه از تو فکر اینکه هنوز تو تین ایجری به سر میبرم بیام بیرون.یادمه تولد 40 سالگی مامانم من 10 سالم بود.تو تولد داشتم به این فکر میکردم که اووووووووووووووووووووووه 40 سالم بشه چقدر "پیر" م!واینکه اصلآ دوست ندارم به اون سن برسم.الانم همچین دوست ندارم ولی مثل اینکه چاره ای نیت! دارم فکر میکنم خود منم یه زمانی فکر میکردم آدمای 20 ،20و خورده ای ساله چقدر بزرگن ، کلی سن و سالشونه.حالا دارم میبینم بچه های 15 16 ساله دیگه تحویلم نمیگیرن،لابد فکر میکنن اینا نسل بالاترن!مارو درک نمیکنن!خوب دیگه دنیا دار مکافاته  :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این لوگوهای کنار صفحه رو با فیلتر شکن میذارم ، چون همینجوری باز نمیشه.بعد که فیلتر شکنه بسته میشه لوگو هم دیگه نمیاد من باید هی بیفتم دنبال باسن لینکها توی قالبم و هی با فیلتر شکن جدید بذارمشون :( هی هی هی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگز بدون هماهنگ کردن با افراد با تجربه تر ، که با کی و کجا داریم میریم پیک نیک ،با یه تعارف راه نیوفتین برین طالقان!!!ممکنه یه روز تموم بین طیف سنی بالای 60 و زیر 6 سال گیر بیفتین و خلاصه غفلت موجب پشیمانیست.ضمنآ هرجا خواستین از کلمات غیر شرعی استفتده کنین یه نگاهی به دور و برتون بندازین بلکه یه بنده خدایی داره میشنوه و آبروتون میره!از ما گفتن بود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1473182553716108740?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1473182553716108740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1473182553716108740&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1473182553716108740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1473182553716108740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/08/15-16-17-18.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3676915095849322482</id><published>2007-08-04T12:51:00.000+03:30</published><updated>2007-08-04T12:55:53.302+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگر چه مثل همیشه &lt;br /&gt;هزار و یک گله دارم&lt;br /&gt;برای از تو شنیدن&lt;br /&gt;هنوز حوصله دارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم براش خیلی خیلی تنگ شده.خودشم نمیدونه.همون بهتر که نمیدونه.امتحان انترنیشو بده یه خبری ازش میگیرم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3676915095849322482?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3676915095849322482/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3676915095849322482&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3676915095849322482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3676915095849322482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5884121530720966563</id><published>2007-07-30T19:11:00.000+03:30</published><updated>2007-07-30T20:59:01.252+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این روزا خیلی فکرای مزخرف میکنم.مثل قبل.تازه از شرشون خلاص شده بودم.اتفاق جدیدی نیافتاده ، تابستان گرم و تنبل و کرخت و بی تحرک میگذره.کل دلخوشیم به 3 مرداد و اکران سنتوری بود که فعلآ به  باد رفت.هر کار کردم نشد ساکنین باغ آلوچه همسایه دیوار به دیوارمون بشن ولی خوب بازم بهمون نزدیکن.چیز خاصی ندارم که بگم.فقط دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود.&lt;br /&gt;پی.نوشت:باز از اون پستای تنبلی و لوسی گذاشتم!واسه همین امروز رفتم نزدیک ترین کلاس ورزش اسم نوشتم ، میخوام برم اسکیت بخرم و در یک اقدام متحورانه برم کلاس که میدونم همگی سن و سال بچه های منو دارن !!! ولی میخوام این کارو بکنم.به اضافه اینکه کارمو با خانه کودک پامنار شروع کنم....خوووووووب الان که نگاه میکنم میبینم اوضاع همچین هم بد نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از 8 زندانی روز 18 تیر امسال 5 نفر آزاد شدن که &lt;a href="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5wZWlrbmV0LmNvbS8xMzg2LzA4bW9yZGFkLzA4L3BhZ2UvMzlkYW5lc2hqdS5odG0%3D"&gt;شرح شکنجه هایی &lt;/a&gt;که شدن روی سایتها هست. و سه نفر دیگه هنوز تو زندانن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5hdXRuZXdzLmluZm8vYXJjaGl2ZXMvMTM4NiwwNSwwMDA0MjU1"&gt;بهاره هدایت» مدلی قابل اتکا برای نسل جوان، نوشین احمدی خراسانی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5884121530720966563?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5884121530720966563/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5884121530720966563&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5884121530720966563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5884121530720966563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_30.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5994850233669811700</id><published>2007-07-23T01:59:00.002+03:30</published><updated>2007-07-24T23:56:48.257+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو شبه مرتضوی معروف تو کوله پشتی "من آنم که رستم بود پهلوان" میخونه.چه میدونم اراذل و اوباش و  بد حجابی با تعریف قانونی و اینا. بامبولای معمول  فرزاد حسنی که ایندفعه لابد واسه اعدامای گله ای علم کرده.فعلآ کاری به خود مرتضوی ندارم ، یا فلسفه اراذل و اوباش که میدون دارن و یه شبه گرگ در چنگال عدالت میشن یا حکم اعدام که از اساس باهاش مخالفم.تو یکی از مصاحبه هایی که با یکی از این اراذل دست پرورده میکرد،از یارو که اتهامش تجاوز به عنف بود پرسید :&lt;br /&gt;-  این خانومی که شما این کارو باهاش کردی چه سر و وضعی داشت؟&lt;br /&gt;- مانتوی تنگ پوشیده بود با شلوار کوتاه ، یه آرایش بدی! داشت&lt;br /&gt;- تحریک شدین؟&lt;br /&gt;- بله!&lt;br /&gt;خیلی وقت پیش این پست رو گذاشتم اینجا به اسم " قانون کرم از درخته " .قانونی که توش مردم فردی رو که مورد آزار و اذیت و غیره قرار گرفته رو به خاطر "سر و وضعش" مقصر میدونن.از اونجایی که قانون گذار و مجری و عادل مملکت ما از 90 درصد مردم عادی هم قشری تر و متعصب ترن و یه عرف گرایی عامیانه ای دارن تو نک نک اجزای حکومت این قانون نانوشته رو میتونین ببینین.تا جایی که تو برنامه ای که مثلآ برای معرفی این جور مجرما تهیه شده به طور غیر مستقیم دارن میگن یه مقداری از تقصیر هم متوجه پاچه شلوار خانومه نه عضو شریف آقا که به لطف حضرات شبانه روز به جای مغزش کار میکنه.یعنی که خواهر من ! مادمازل!سر کار علیه! حاج خانوم! دافی! شمایی که نشستی تنگ دل ننه ت داری خیار پوست میکنی و نچ نچ میکنی! شما اگه مثل آدم خودتو بپوشونی ، اگه حجاب برتر به خودت بپیچی ، جنب و جوش اضافی در بعضی نقاط مذکور به وجود نمیاد،از این اتفاقا هم  نمی افته.گور بابای غریزه و نیاز سرکوب شده و این حرفا.&lt;br /&gt;انگار نه انگار که این اراذل سالهاست دارن تو این محله ها زور گیری و تجاوز میکنن.قرق و بگیر و ببند و آدم و نوچه دارن.از مدرسه در نیومدن اشرار محله بشن.تو همین محیط پا گرفتن و شدن فلانی و بهمانی و لایق طناب دار.تا حالا کجا تشریف داشتین؟مشغول جفتک زدن یاد دادن به یگان ویژه؟یا تجهیز خواهران کماندو برای روسری یا تو سری؟ انقدر درد زیاده که نمیشه گفت.اینکه این آدم مجرمه ولی قربانی.اینکه این آدم غیر قابل توجیهه ولی قابل توضیح. و همه اینا هم تا وقتیه که من نوعی هیچ نفع و ضرری تو این قضیه ندارم و راحت میتونم تز بدم.فقط همین رو بگم که این توجیه تهوع آور تحریک کننده بودن سر و وضع رو امثال همین خزعبلات تلویزیونی و قانون های نانوشته کذایی تو دهن باصطلاح اراذل گذاشتن که آدم بد حجاب ! حرمت نداره و تجاوز بهش حلاله یا حد اقل قابل درکه. همین تلقین های هدف دار دست اینا رو باز گذاشته که فکر کنن هر جا یه مانتوی تنگ دیدن میتونن بپرن روش چون قانون حمایتی از یه بد حجاب نمیکنه.جالبه که خود مردم هم اینو عین طوطی هی تکرار میکنن.تقصیری هم ندارن ، مغزشون راه به استدلال دیگه ای نمیبره.منم قبول دارم که تجاوز به این دختر ها بیشتر از مثلآ زنای چادریه ولی مانتو روسری کوتاه داشتن توجیه تجاوز نیست قاعدتآ.بگذریم دارم توضیح واضحات میدم.احمقانه ست.کسی که میدونه خب میدونه دیگه.فقط میخوام ببینم اونایی که دماغشونو می گیرن بالا  و میگن میخواست فلانو نپوشه میخواست بهمانو نکنه، اگه پای  کس و کارشون بیاد وسط باز اینجوری بیانیه صادر میکنن یا نه.&lt;br /&gt;  نتیچه اخلاقی : عزیز دل و جان! اگر لباس شما مناسب چشم بصیرت ما نباشه حقتونه که تحت تجاوز با مخلفات قرار بگیرین.اگه نشد و قصر در رفتین خواهران عزیز هی علی الحجاب چند کوچه پایین تر و فرهنگ سازان خستگی ناپزیر صدا و سیما شب پای تلویزیون ها آماده و منتظر شما هستن تا اگه به جسمتون تجاوز نشده به شعورتون تجاوز کنن!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5994850233669811700?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5994850233669811700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5994850233669811700&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5994850233669811700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5994850233669811700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_5272.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5595258490755216773</id><published>2007-07-22T09:02:00.000+03:30</published><updated>2007-07-22T09:53:00.587+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خلاصه که من رفتم مسافرت.البته جز دور هم بودن و خندیدن تقریبآ هیچ مزیت دیگه ای نداشت ولی بد نگذشت.عروسی هم همینطور چون ما نه کسی رو میشناختیم نه زبونشونو میفهمیدیم. حتی ارکستر هم فارسی حرف نمیزد ولی خوب شکر خدا همه کردی رقصیدن بلد بودیم و عین این بی جنبه ها پریدیم وسط  و تا تونستیم شلوغ بازی در آوردیم با دختر دائی ها.چیزی که برای من جالب بود یکی تعداد مهمونها بود که حدودآ می شد 800 تا.خودمم باورم نمی شد این همه آدم یه جا جمع شن بعد بتونن تکونم بخورن و جمع و جورش کرد.فقط 200 تفر اون وسط میرقصیدن.به اضافه یه سری رسم و رسوم که تا حالا نمیدونستم.اولآ کرد ها هنوز عین تو قصه ها که میگن عروسی هفت شب و هفت روز،واقعآ یه هفته جشن میگیرن.تا سه چهار شب قبل عروسی که همه فامیلا خونه داماد جمع میشن و بزن و بکوب دارن.اگه عروس از یه شهر دیگه باشه (معمولآ این تعصبو دارن که حتمآ تو همون کردستان ازدواج کنن حالا از هر شهری) فامیلای نزدیکش اونجا مهمونن و به طور اتوماتیک چندین روز تو خونه انگار مهمونیه و برای 20 -30 نفر باید تدارک ببینی.یک شب قبل عروسی رو بهش میگن شب گرد.تقریبآ همون حنا بندون خودمون.تو رسم قدیم عروس تو خونه خودش جشن می گیره و داماد تو خونه خودش.وسطش از خونه داماد برای عروس یه سری وسایل و لباس و اینا میبرن ، بعدشم از خونه عروس برای دامادوهمه این تشریفات هم با همراهی ساز و دهل و رقص و آوازه.البته جون عروس ما کرمانشاهی بود و خونه ش اینجا نبود مراسم یه جا برگزار شد.ارکستری که برای این چند شب میارن پولی نمیگیره.مزدشون جمع کردن شاباش هاییه که مردم به عروس و داماد و فک و فامیلشون که دارن میرقصن میده و هر شبم بین 400 -500 تومنه!جالب اینکه هیچ کس رقصیدنو بد نمیدونه و زن و مرد خیلی راحت دست همو میگیرن و میرقصن حتی اونایی که حجاب دارن با روسری وسطن! تا اینجا شد ساعت 1 نصفه شب.بعد که همه خونه داماد جمع شدن دامادو آماده میکنن که بره حموم.دقیقآ به همین واضحی که گفتم! به این معنی که پسرا جمع میشن دورش و لباساشو (البته در حد شرعی) در میارن و میفرستنش حموم.وقتی داماد از حموم اومد به مهمونا دل و جگر میدن.یه چیزی حدود ساعت 3 ! این جزو رسومیه که رد خور نداره و از تاج و دسته گل عروس واجب تره. (واقعآ هم خیلی خوشمزه بود و خیلی چسبید) بعد مهمونا میرن میخوابن و فامیلا هم کماکان تشریف دارن تا فردا صبح که عقد کنون برگزار میشه(البته بعضیا همون قبل عروسی عقد میگیرن).بقیه ش مثل سایر نقاط مرز پر گهره.پاتختی هم در کمال پشتکار و جدیت 3 روز ادامه داره و بعدشم دید و بازدید عروس داماد تو خونه شون مگه اینکه عقل کنن و فرار کنن برن ماه عسل یه نفسی بکشن!&lt;br /&gt;     ما هی سر نک نک این رسما و تعریف کردنشو اجرا کردنش هرهر میخندیدیم.سر حنابندون عروس و داماد ظرف حنا رو میگردوندن و هر کسی یه ذره برمیداشت.حنا هم جزو اون چیزاییه که با شنیدن اسمش من کهیر میزنم ، خیلی بدم میاد.اونا هم این حنا رو خیلی با شگون میدونن و برنداری بدشون میاد . در واقع فکر میکنن بختو باز میکنه و اگه نزنی ممکنه بختت رو بگردونه و باز نشه ( میخوام صد سال نشه)خلاصه مونده بودم چه غلطی بکنم و میخواستم پا شم یه جوری در برم که همین بحثا پیش اومد و دختر دایی کوچیکم یه تپه از این حنا ها واسه شوخی گداشت رو دستش.در واقع این بشر اونقدر نادونه که نمیگه دستش رنگ میگیره.بهش گفتم میخوای کفگیر و ملاقه بدم بهت یه وفت نترشی!...این شرایطم در نظر بگیرین که قبل عزیمت همه مامان ها ی عزیز فامیل تذکرات لازمه جهت خودداری از پوشیدن هرگونه لباس با کمتر از 2 مترو نیم پارچه ، بلند خندیدن و قرتی بازی ونیکه انداختن به خلق الله و غیره رو داده بودن و ما حسابی از خجالتشون در اومدیم.دیگه یادم نیست به چیا خیلی خندیدیم ولی دیگه داشتیم میمردیم.حد اقل یکی دو روز مخ رو فرستادیم تعطیلات و با یه مشت نادون دیگه خوش گذروندیم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5595258490755216773?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5595258490755216773/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5595258490755216773&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5595258490755216773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5595258490755216773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_22.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-410291769010374985</id><published>2007-07-21T01:07:00.000+03:30</published><updated>2007-07-21T01:11:57.519+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو که اراده نداری بیجا میکنی می گی نمیرم مسافرت&lt;br /&gt;تو که جنبه عروسی رفتن نداری غلط میکنی میری خودتو میکشی از بس بالا پایین می پری&lt;br /&gt;تو که عرضه نداری خیلی محترمانه کسی رو دک کنی خیلی بلانسبت شکر می خوری نصفه شبی که عین کتلت از راه رسیدی میای تو مسنجر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا حالا املت آدم دیدین؟خداییش از خستگی در حال اضمحلال و فروپاشی هستم! فردا یه سفر نامه مینویسم البته بعد کلاس ورزش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-410291769010374985?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/410291769010374985/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=410291769010374985&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/410291769010374985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/410291769010374985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_21.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1191467998728440349</id><published>2007-07-17T09:39:00.000+03:30</published><updated>2007-07-17T15:35:02.552+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یه نیم ساعتی مونده به امتحان عملی نکبتی.از آزمایشگاه متنفرم.فقط خدا کنه گند نزنم.&lt;br /&gt;آخیششششششش راحت شدن و رفتن چه خوبه.به خاطر تعمیرات خوابگاه وسایل اتاقمونو کاملآ جمع و جور کردیم .وقتی می خواستم درو ببندم برگشتم و به اتاق لخت نگاه کردم.بدترین لحظه ها رو تو این اتاق گذروندم . خاطرات بدم به خوبا میچربه.حتی اگه اصرار نگین و فرناز نبود بدم نمیومد عوضش کنم.دلم گرفت.تنها جای این اتاق که شاید به اندازه یه لبخند محو وگم دووم داره دم پنجرشه با توری خاکی و کبره بسته که از توش ، یه تیکه از کوچه معلومه و آسفالتی که شبا با نور تیر برق جلو خوابگاه روشن میشه و یه سایه که یه شبی داشت از اونجا رد میشد(دروغ میگفت ، رد نمیشد) و زنگ زد و پنجره اتاقمو پیدا کرد.یه ماه و 9 روز پیش سایه نبود.الان هست.&lt;br /&gt;آخر هفته من نه حوصله مسافرت دارم نه عروسی.امتحان دارم و لباس ندارم و نمیشناسم و اینا کشکه.حوصله ندارم برم اونجا هی همه هیکلتو برانداز کنن و نظرات بدن و توضیح بدم برای یک میلیون امین بار که سال سومم  و ..بله 4 سال دیگه تموم میشه و نخیر یه سال دیگه میرم بیمارستان و نه این 7 سال عمومیه و اهم اهم طرح دو سال تخصص 4 سال ،خوب بله حق با شماست طولانیه و نه فکر ازدواج نیستم و نه نمی ترشم و...می مونم تنها تهران توی خونه.خوشخوشک واسه خودم کتاب میخونم و فیلم میبینم و رژیممو نمیشکنم و می رم استخرو واسه خودم خوشم.راستشو بگم...میخوام تنها باشم.&lt;br /&gt;از پستای اینجوری که همه ش گزارش کار روزانه یا هفتگیه خوشم نمیاد.ولی الان نه چیزی تو فکرمه ، نه حال دارم، نه وقت دارم ، نه آدمم....&lt;br /&gt;پی نوشت : کم کم نطرم عوض شد.نیست خیلی ظرفدار دارم همه اصرار دارن تشریف داشته باشم.منم فکر کنم تشریف ببرم.حالا مطمئن نیستم.قبلشم شاید یه سری به باغ آلوچه بزنم که دلم تنگ نشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1191467998728440349?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1191467998728440349/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1191467998728440349&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1191467998728440349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1191467998728440349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_17.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3417460654944640420</id><published>2007-07-15T12:09:00.000+03:30</published><updated>2007-07-15T12:35:55.757+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نشستن روی بالکن تو هوای نه گرم و نه سرد ، بعد خوندن یه کتاب خوب که حوصله نمیکردی تمومش کنی ، دیدن یه فیلم خوب که وقت نمی کردی ببینی ، پکهای آروم به سیگار توی دستت ،غوطه خوردن تو آرامشی که خیلی ساده به دست اومده و نگاه کردن هوایی که روشن میشه،روزی که با هیاهو ودردسراش از راه میرسه و آرامش دم سحر عین دود سیگار دوباره محو میشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3417460654944640420?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3417460654944640420/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3417460654944640420&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3417460654944640420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3417460654944640420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_15.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6625995275755728013</id><published>2007-07-11T12:05:00.000+03:30</published><updated>2007-07-11T12:31:14.571+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دارن می گیرن و میبندن دیگه...قبلی دلارام علی بود.الان نسیم سلطان بیگی.بعدی نمیدونم کی باشه.ویدا از دلارام کلی تعریف میکرد.من تا حالا ندیدمش.می گفت با  کودکان کار و خیابانم کار میکنه و بچه ها براش میمیرن.راستی تابستون میرم خانه کودک دوباره...دو نقطه دی...بالاخره یه نقطه روشن پیدا کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;a target="_blank"  href="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5tZXlkYWFuLmNvbS9wZXRpdGlvbi5hc3B4P2NpZD01MiZwaWQ9MTI%3D"&gt;&lt;img src="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5tZXlkYWFuLmNvbS9pbWFnZXMvbG9nby9sb2dvLXJhaGFlaS5KUEc%3D"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6625995275755728013?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6625995275755728013/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6625995275755728013&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6625995275755728013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6625995275755728013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_6682.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2163603168379229786</id><published>2007-07-11T11:48:00.000+03:30</published><updated>2007-07-11T11:59:34.951+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>برسان باده که غم روی نمود ای ساقی&lt;br /&gt;این شبیخون  بلا باز چه بود ای ساقی&lt;br /&gt;حالیا عکس رخ ماست در آیینه جام &lt;br /&gt;تا چه نقش آورد این چرخ کبود ای ساقی&lt;br /&gt;دیدی آن یار که بستیم صد امید در او&lt;br /&gt;چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی&lt;br /&gt;تشنه خون زمین است فلک وین مه نو&lt;br /&gt;کهنه داسی ست که بس کشته درور ای ساقی&lt;br /&gt;درببندم که چنان سایه در این خلوت غم&lt;br /&gt;با کَسَم نیست سر گفت و شنود ای ساقی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2163603168379229786?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2163603168379229786/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2163603168379229786&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2163603168379229786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2163603168379229786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_11.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4706469085605847679</id><published>2007-07-10T09:37:00.000+03:30</published><updated>2007-07-10T10:05:26.416+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>و اما اخبار خوب دیروز و امروز.دیروز کلی لینک داشتم که نمی خوام همه رو دوباره بذارم.فقط بعضیاشونو.واسه اینکه 18 تیرمون بی چاشنی نشه &lt;br /&gt;&lt;a href="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL2FzcmUtbm91Lm5ldC8%3D"&gt;در سالروز ۱۸ تیرماه:&lt;br /&gt;تمامی اعضای شورای مركزی دفتر تحكيم وحدت بازداشت شدند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این توی &lt;a href="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5hdXRuZXdzLmluZm8v"&gt;خبر نامه امیر کبیر&lt;/a&gt; بود.لینکای جدیدش خوندنیه هاااا&lt;br /&gt;&lt;a href="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5hdXRuZXdzLmluZm8vYXJjaGl2ZXMvMTM4NiwwNCwwMDA0MDg3"&gt;گزارش سالانه وضعيت دانشجويان در ايران به مناسبت سالگرد ۱۸ تیر(تیر ۱۳۸۵ تا خرداد ۱۳۸۶&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیز باحال بگم؟&lt;br /&gt;دانشجویان بازداشت شده: 70 مورد&lt;br /&gt;بازجویی از دانشجویان: 46 مورد&lt;br /&gt;احضار به دادگاه: 33 مورد&lt;br /&gt;محاکمات: 21 مورد&lt;br /&gt;احکام صادر شده توسط دادگاهها: 26 مورد&lt;br /&gt;احضار به کمیته های انضباطی: 217 مورد&lt;br /&gt;احکام صادر شده توسط کمیته های انضباطی: 202 مورد&lt;br /&gt;اخراج از دانشگاه: 344 مورد&lt;br /&gt;نهاد های دانشجویی منحل شده: 34 مورد&lt;br /&gt;نشریات دانشجویی توقیف شده: 44 مورد&lt;br /&gt;جلو گیری از مراسم دانشجویی: 15 مورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز 12 تیر درمورد حکم سنگسار یه زن و مرد تو تاکستان یه پست گذاشتم که قرار بود 31 خرداد اجرا بشه و نشد.این حکم روز 14 تیر اجرا شده.مردو اعدام کردن و زن هنوز منتظره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://gpass1.com/proxy/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5wZWlrbmV0LmNvbS8xMzg2LzA5dGlyLzE5L3BhZ2UvMzZzYW5nc2FyLmh0bQ%3D%3D"&gt;مرد سنگسار شد&lt;br /&gt;زن در نوبت سنگسار است  &lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عرض دیگه ای نیست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4706469085605847679?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4706469085605847679/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4706469085605847679&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4706469085605847679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4706469085605847679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_10.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3008358438361570782</id><published>2007-07-10T08:37:00.000+03:30</published><updated>2007-07-10T09:21:12.348+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اومدم دیدم پستی که دیروز برای 18 تیر گذاشتم پابلیش نشده بالکل.تاریخ پست قبلیشم غلط خورده.حالا باز چه مرگش شده نمی دونم ولی حالم خیلی گرفته شد.حس خاصی که موقع نوشتن یه نوشته داری هیچ وقت دوباره بر نمیگرده که دوباره بنویسیش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تیر 87 راهنمایی بودم.یه جوجه به معنی واقعی کلمه.الان که یادم به کارا و حرفای اون موقعم میاد خنده م میگیره.اینکه این دوران چقدر ما رو از سن خودمون دور کرد اونم به شکلی که اصلآ بد نبود یعنی من می پسندیدمش.یادمه چقدر سر برخورد خاتمی و اینکه باید چیکار میکرد و نکرد،باید استعفا میداد که نداد ، باید اعلان جنگ میکرد که نکرد با کلی آدم که با نگاه عاقل اندر سفیه من 14 15 ساله رو نگاه می کردن بحث کردم . آخرشم زیر بار نرفتم که نرفتم که نرفتم!دیروز 18 تیر بود.یادبود 8 ساله روزی که تو اولین ساعاتش ، آخرین حرمت و ارزش موجودیتی به اسم دانشجو زیر مشت و لگد و پنجه بوکس خورد شد.عکسای اون روزای صبح امروز و ایران فردا....دری که با لگد وسطش یه راه باز شده بود، دانشجویی که التماس کرده بود که منو بزنین ولی  کامپیوترمو نشکنین تازه قسطاش تموم شده...دیواری که پاش خون ریخته،شمع روشم کردن و پر دستنوشته ست:گل زرد و گل زرد و گل زرد،بیا با هم بنالیم از سر درد...دانشجویی که از پنجره پرت شد پایین،که چشمش تخلیه شد،که خورد شد و یادش رفت "دانش جو"یعنی چی،که آخرش هم مجرم شناخته شد.که تنها جرم علیهش این شد که ریش تراششو کش رفتن.که الام معلوم نیست کجاست چون پیرهن خونی رفیقشو بالا برد تا بگه.....یادم رفته چی میخواست بگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این 8 سال یعنی خیلی.یعنی یه عمر.یعنی اونقدر که من بزرگ شم و امروز جلوی حرفای خاتی واسه بزرگداشت روز زن فقط سرمو بندازم پایین!آدمای اون روزا کجان؟اونی که 6 صبح ترک موتور جلوی کوی دانشگاه بود،الان فیلم می سازه که مملکتو جنگ و فلان و بهمان مال همه ست.حرف زدن حق همه ست.مردم میرن سینما و از خنده کف مرگ میشن و کلی هم کف می زنن.از دانشجوای امروز می پرسم میدونی ده نمکی کیه؟میگه مگه کیه؟! دیگه میترسم ادامه بدم که کوی دانشگاه،18 تیر 87،چماق،کتک،چاقو...می ترسم بگه 18 تیر کیه!!راستی چماق به دستای اون روزا الان چی کار میکنن؟؟هنوزم برنده ن ؟آره حتمآ هستن.هنوزم بازنده های اون روزا بازنده ن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز 18 تیر بود.دانشگاه پرنده پر نمی زد.تک و توک بچه ها دنبال نمره هاشونن.گروه فیزیو لوژی یه سری از بچه ها رو انداخنه.جلوی برد خالی انجمن اسلامی  میستم.به همه دنیا حق می دم.نمیخوان بازنده باشن.حق دارن ندونن.حق دارن نخوان که بدونن.حوصله ندارم.نسترن زنگ میزنه که برو ترجمه مو از انجمن بگیر و من دارم میپلکم که یه جوری برم که چشمم به چشم کسی نیافته!صفحه اول شرق عکس بزرگ استقبال مردمی خاتمی تو شیرازه.روزنامه رو میندازم رو میز،زنگ میزنم به مریم که :میای بریم ناهار بخوریم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3008358438361570782?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3008358438361570782/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3008358438361570782&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3008358438361570782'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3008358438361570782'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/18.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6383106699456752818</id><published>2007-07-09T09:48:00.000+03:30</published><updated>2007-07-09T10:46:24.984+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیروز زدم به تیپ و تاپ مجله و سر دبیریش.تازه کلی جلو خودمو گرفتم و تیکه کم انداختم و ...با همه این حرفا باز زیاد ختم به خیر نشد.البته من به خاطر اینکه باز مثل فشفشه نرفتم هوا و دعواراه ننداختم یه آب طالبی خودمو سانازو مهمون کردم و کلی هم راه رفتیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون روز تو خونه داشتم درس میخوندم مامان و بهادر هم داشتن کشتی میگرفتن.آخه این دو تا شیوه ابراز احساسات کردنشون یه کمی خشنه.ولی جدی جدی با هم کشتی میگیرن و بهادرم خیلی وقتا وسط بحث ویدا رو بلند میکنه رو کولش دور خونه میچرخونه.خلاصه اون روز مامانم در سطل آشغالو برداشته بود و بهادر هم پشتی مبلو.منم داشتم میخندیدم به این دو تا که یهو بهادر داد زد"اکسپلیارموس" و در سطلوازدست ویداانداخت زمین.منم مرده بودم از خنده مامانمم هاج و واج داشت نگاه میکرد.یاد تابستون پیرار سال افتادم که هری پاتر و محفل ققنوس تازه اومده بود ولی هنوز ترجمه نشده بود.من و بهادر و رامین و آناهید عین خوره ها نشسته بودیم از پای اینترنت ترجمه می کردیم و میخوندیم.اونقدر خندیدیم که من دل درد گرفتم شب.هنوز قسمت آخر هری پاتر نیومده.اسمشم همه ش یادم میره چی بود.منتظر بودنم بد چیزیه هاااا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابام زده تو خط کتاب ممنوعه.عید که واسه م "آزادی یا مرگ " نیکوس کازانتزاکیس رو گرفت، اصلشو، فکر کنم از بس کتاب کپی گرفته بودم دلش سوخت! چند وقت پیش یکی دو تا کتاب شعر سعید سلطان پور و ب یه جزوه از انگلس (منشآ خانواده و دولت).اون روزم رفتم دیدم این دفعه دیگه گل کاشته.به ستون کتاب رو میز بود.دو تا از رومن رولان که بعد انقلاب اصلآ دیگه چاپ نشده."در باره ادبیات" سارتر و یه کتاب از پوپر که خوابشم نمیبینین اصلش جایی پیدا شه.خلاصه که بهاران جان خیلی شاد و شنگول و خجسته و منتظر که امتحانای زهرماری تموم شه.رو همه اینا یادواره شصتمین سال تولد (دقت کنین : تولد)صادق هدایت هست که تاریخ چاپش دقیقآ مال 50 سال پیشه.سال 1336 و توش مثلآ فریدون توللی چیزی نوشته.ها ها ها .بلا شده بابام.باید ببینم از کجا زیر آبی میره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونه مون حسابی در حال تحولات جاته.تغییر دکوراسیون دادیم و مبل خریدیم و میز فروختیم و خودمونو تحویل گرفتیم و اینا.اولین اقدام در دست ،خریدن یخچاله.چون یخچال پیرمون دیگه بوی الرحمن ازش بلنده.من این یخچاله رو خیلی دوست دارم.از وقتی دنیا اومدم پیشمونه.(بهادر میگه از همین جا معلوم میشه دیگه وقتشه ردش کنیم!)فکر کنم بگیرم بذارم تو اتاقم شبا توش بخوابم.از بچگی عاشق این بودم برم تو یخچال،چند بارم پس سری جانانه خوردم!میگم بابام بلا شده این اقدامات مهیج اونم با وضع مالیه از قرار خراب...نه واجب شد ته و توشو در بیارم!ضمنآ این تحولات به دکوراسیون محدود نگردیده به منم مربوط گردیده قرار شده از لین به بعد &lt;br /&gt;بیشتر تحویل گرفته بشم و این حرفا.آقا خلاصه ش میشه آشتی کردیم دیگه...دی دی دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه بقیه ش یادم رفته.آهان.چند تا صفحه ارکستر فیلارمونیک لندن و تو خرت و پرتامون کشف کردم.برم این هفته گرامافونمو راه بندازم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6383106699456752818?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6383106699456752818/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6383106699456752818&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6383106699456752818'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6383106699456752818'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_09.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1370030595535538170</id><published>2007-07-06T17:22:00.000+03:30</published><updated>2007-07-09T09:51:50.104+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگه بدونین با چه سلام صلواتی بالاخره تو خونه تونستم بلاگرو باز کنم؟ کف مرتب...!کامپیوترم قد یه سیر سنجد نمی ارزه.اونقدر حرف داشتم حالا که باز شده نمی دونم چی میخواستم بنویسم عین اینایی که گلاب به روتون 2 ساعت جیششونو نگه می دارن بعد دیگه شاش بند میشن کلآ !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی خیلی خجسته نشستم پای کامپیوتر در حالی که امتحان کورس خون از اون طرف منتظره خونمو بریزه و منم فعلآ اونقدر وقت دارم که یه علامت زشتی با دست بهش نشون بدم.یعنی واقعآ بی جنبگی چیز بدیه.ببین یه هفته قرار شد تو تهران درس بخونما. جدیدآ واسه درس خوندن جون میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه کانالی داشت اشکها و لبخند ها نشون می داد.من اینقدر با این فیلم خاطره دارم که نگو.خیلی دوسش دارم.همیشه خودمو مثل ماریا میدیدم البته یه میزانی چاق تر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز قرار شد بریم سینما و باز خر شدم گذاشتم به عهده بهادر که دیدم ای دل غافل،برای "رئیس" بلیت رزرو کرده.تعریفای جالبی از این فیلم نشنیدم.نه اینکه اصلآ نمی خواستم ببینمشا ولی نه اینکه بکوبم برم سینما اونم با بنزین سهمیه بندی(فکر کن؟!)خلاصه کلی غرغر کردم و آخر قرار شد من پول بلیط ندم.خداییش می خواستم وسط فیلم پاشم بیام بیرون.کیمیایی هیچ قابلیتی نداشته باشه روان آدمو خیلی خوب میتونه آَش و لاش کنه.هیچ نظری نمیدم.همین قدر بگم تنها نکته ای که تو فیلم نظرمو جلب کرد که بخوام بهش فکر کنم این بود که اون حیوونی که تو اکس پارتی کذایی با ماره تو آکواریوم انداخته بودن چی چی بود!ببین دیگه ابعاد فاجعه رو! یه چیزی بگم فحشم نمیدین؟از پولاد کیمیایی خوشم میاد!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم میهن بسته شده و فعلآ چیزی واسه خوندم نیست.هم میهن از نظر روزنامه نگاری سبک موفقی داره.خیلی منسجم و قویه.کاری به خط مشیش(خط مشی آن!) ندارم یا به قوچانی که نوکر فرصت طلب رفسنجانیه.از نظر ژورنالیسم(وای، بگیر منو!!)گفتم.ما از ایده " پرونده روز " ش تو مجلمون استفاده کردیم.قراره این شماره هم پرونده داشته باشیم.بگو چی؟ نه تورو خدا بگو،یه کم فکر کن.انرژی هسته ای؟سهمیه بندی؟مبارزه با بد حجابی؟گرانی گوجه فرنگی؟ نه داداش من، نه.موضوع این دفعه " ازدواج" هست با مخلفات! با پیشنهاد آقای جینگیله مستونیان......راستی ریش سیبیلشو زده بود شبیه پنگوئن شده بود!یعنی میگین اونم مثل سابقآ آقای سابقآ دوست سابقآ جون به حرف دوست دخترش! گوش داده؟؟&lt;br /&gt;قسم خوردم تا آخر تابستون لاغر شم.چه جوری و ایناش هنوز در دستس بررسیه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی تابلوئه از قحطی وبلاگ اومدم؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1370030595535538170?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1370030595535538170/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1370030595535538170&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1370030595535538170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1370030595535538170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_06.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3441690888813160089</id><published>2007-07-03T13:53:00.000+03:30</published><updated>2007-07-09T10:48:20.728+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اول اینکه دوست نسبتآ محترمی که اینجا بغلدست من تو سایت دانشکده نشسته بودن همین الان رفع زحمت کردن در نتیجه من تونستم راحت قوز کنم و لم بدم و زانومو تکیه بدم به لبه میز وناخن بجوم.پشتم خورد شد از بس سیخکی نشستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو هفته پیش ، 31 خرداد،تو تاکستان قزوین قرار بود دو نفر ، یه مرد و یه زن ، دوتا انسان سنگسار بشن.نمی نویسم چه جرمی داشتن و چرا و چجوری.چون مهم نیست.فرقی نمی کنه که چی کار کرده بودن.مهم اینه که قرار بود به دو تا موجود زنده به نام عدالت و به حکم قانونی که تو مملکت ما حکمرانی می کنه  اونقدر سنگ بزنن تا بمیرن.حتی چاله مخصوص این کارو تو بهشت زهرا کنده بودن و همه چیز آماده بود.تو اوج امتحانا بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم.کاری هم از دستم بر نمیومد.چند تا پتیشن بود که قبلآ امضا کرده بودم.لینک یکیشونو گذاشتم کنار صفحه م .اگه خواستی ی نظری بنداز.قرار بود یه هیئت بلند پایه(کوچیک که بودم و اینو مثلآ تو اخبار میشنیدم فکر می کردم اینا لابد خیلی درازن یا  از این چوبای بلند به پاهاشون میبندن راه میرن!)از بلژیک بیان ایران که گفتن اگه این حکم اجرا بشه سفرشونو لغو میکنن.تمام نهادهای مدافع حقوق بشر به این مسئله اعتراض کردن و... دیگه کشش نمی دم: همه اتفاقایی که هر دفعه سر این جور مسائل می افته دوباره افتاد تا بالاخره نمی دونم دولتی سر خارجکیا بود یا چی که حکم فعلآ متوقف شده.فعلآ.این زن و مرد از رابطه به اصطلاح نا مشروعشون! یه بچه دارن که الان دیگه 11 سالشه و همه این مدت پدر مادرش تو زندان بودن.داشتم فکر میکردم وقتی بخوان خبر این حکمو به بچهه بدن باید بگن ما میخوایم پدر مادر هیچ وقت  نداشته تو سنگسار کنیم چون 11 سال پیش تو رو به وجود آوردن بدون اینکه رو هیچ کاغذ پاره ای ثبت بشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3441690888813160089?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3441690888813160089/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3441690888813160089&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3441690888813160089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3441690888813160089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_03.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5168226822282384741</id><published>2007-07-02T15:42:00.000+03:30</published><updated>2007-07-02T16:02:45.853+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تازه یادش افتاده بهش میگفتم چرچیل و میگفت نه.از معدود بارایی بود که بهش بر خورد اصلا.منم عین خودش قصدمو شکستم و یه کامنت پدر مادر دار واسه ش گذاشتم که ...چقدر یخه.چقدر می تونه جلو خودشو بگیره،جلو چشماشو که نگاهم نکنه.خر احمق دیوونه چرچیل سیاست باز بدجنس بی رحم سنگدل، هنوز دوستت دارم یه کمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                  ___________________________________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بچگی یه چیزیو که نمیخواستم ، بغ میکردم و حرف نمی زدم.مدل لج کردنم بود.هنوزم این اخلاقو دارم.خیلی ضایع ست.عالم و آدم میفهمن.هنوزم زود عصبانی نیشم.هنوزم بی سیاستم.تو ذاتم نیست بعضی دوزو کلکا حالا گیرم دوست دختر لاو لاو بزرگترین چرچیل دنیا بوده باشم یه زمانی&lt;br /&gt;امروز تو جلسه آزاد فکر بعدی گند زدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                 _____________________________________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وسط هیر و ویر با ساناز و پروانه راجع به ختم 24 ساعته مهستی از طپش که گویا بعد از اینکه من و آناهیتا دیدیم یه 24 ساعت دیگه هم ادامه داشته ، تو تعاونی اونقدر خندیدیم که ترکیدیم و سگ سگی منم یه کم کمتر شد.خداییش هرکی هرچی بگه من هنوزم"خدا خواسته" رو از مهستی دوست دارم.من ز خدامه پیش تو بمونم....همینجوری خوشم میاد.کسی هم توهم نزنه،به قول آلوچه جونم گفته باشم...!! (دونقطه دی)ئ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5168226822282384741?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5168226822282384741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5168226822282384741&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5168226822282384741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5168226822282384741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post_02.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2874460292207920113</id><published>2007-07-02T12:32:00.000+03:30</published><updated>2007-07-02T15:55:36.863+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به دستي که شلاق مرگه &lt;br /&gt;به چشمي که فصل تگرگه&lt;br /&gt;به پرونده زرد پاييز&lt;br /&gt;که برگه که برگه&lt;br /&gt; همه اش برگ برگه&lt;br /&gt;به اعدام بارون بگو نه&lt;br /&gt;به تقدير گريون بگو نه&lt;br /&gt;به اين سال و ماه شکسته&lt;br /&gt;به اين سقف ويرون بگو نه!&lt;br /&gt;به رسمي که سرزندگي نيست&lt;br /&gt;به فصلي که بارندگي نيست&lt;br /&gt;به تاريخ تلخي که توش&lt;br /&gt; زندگي نيست&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;به قانون رسماً&lt;br /&gt;تني تو فقط تن&lt;br /&gt;به اين خط کشي ها &lt;br /&gt;به دنياي بي زن&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt; نه بگو نه بگو نه &lt;br /&gt;بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگونه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;نه بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;بگو نه بگو نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ترانه رو &lt;a href="www.mimnoon.com"&gt;معصومه ناصری&lt;/a&gt; آشنای قدیمی نوشته.اشکام داره میاد و صورتم باز رنگی رنگی شده و جلسه هم بالا شروع شده و من هنوز نشسته م .برای معصومه تو وبلاگش نوشتم:ترانه تو خوندم و یادم اومد که چرا اون روزا اونقدر دوستت داشتم...ئ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2874460292207920113?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2874460292207920113/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2874460292207920113&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2874460292207920113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2874460292207920113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-8081608034985641928</id><published>2007-06-27T10:23:00.000+03:30</published><updated>2007-06-27T11:12:20.168+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو روزه امتحان دادم و حس شروع کردن بعدی رو ندارم.همچنان آواره م .میخوام جا بزنم . کم بیارم ولی یه نفس راحت بکشم و از ته ته دلم بگم گور بابای همه.خیلی راه خوبیه.صبح خواب موندم .از غر غر راننده تاکسیه فهمیدم سهمیه بندی بنزین شروع شده.همه تاکسیای خط تهران - قزوین ریختن تو شهر دارن کار میکنن.گند جدید دولت فخیمه یه فایده واسه ما بی ماشینا داره اونم اینه که تو شهر جای پیکانای مسافر کش اوراق تو راه خوابگاه به دانشگاه سمند سوار میشیم و صبح نگوزیده " همه میدونن که چشات آخرشه" گوش میکنیم. به دلیل نا معلومی از شخص نا معلومی عصبانیم و سعی میکنم هیچ جا در اماکن عمومی آفتابی نشم.از پتانسیلهای بالای خودم در گند بالا آوردن وحشت دارم.خونه گرفتن هم گویا دیگه مالیده چون همه مبالغی که اینجا تا پارسال رهن کامل بودن الان تبدیل شدن به پول پیش و یه اجاره تپل اومده روش.چی باعث شده بود من احساس کنم مهرورزی دولت نهم هنوز این صد و خورده ای کیلومتر راه از پایتخت تا دارغوز آبادو طی نکرده و اینجا ارزونیه؟از هر چی مجله و نوشتنه دیگه حالم به هم میخوره. ارزونی پدر خونده های بی کرک و پر حالشو ببرن که تو قوری دارن پادشاهی میکنن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-8081608034985641928?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/8081608034985641928/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=8081608034985641928&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8081608034985641928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8081608034985641928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_27.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5778061038910545300</id><published>2007-06-24T10:35:00.001+03:30</published><updated>2007-06-24T10:35:30.615+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو اتاقم ، توی کمد لباسام روی جعبه کفشا ، یه صندوقچه چوبی دارم که یکی دو هفته ست گذاشتمش اونجا که زیاد تو چشمم نباشه.توش یه آویز سفالیه ، وقتی از نخش میگیری و بلندش میکنی ،از یه صفحه سفالی،چهار تا نخ نامرئی آویزونه که روش پروانه های نازک کوچیک نشستن.اگه تکونش ندی همینجور ساکت نگاهت میکنن.اگه یه ذره دستت بلرزه پروانه ها میخورن به هم و یه صدای جیرینگ جیرینگ کیف آور شکنجه گر میاد.یه صدا مثل ابهام،مثل یه تیکه از یه نامه که بقیه ش پاره شده، مثل یه سوال مهم که سر جلسه امتحان نوک زبونته ولی نمیتونی بنویسیش.هروقت میگیرمش تو دستم این صدا رو میده.چرا دستم اینقدر میلرزه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5778061038910545300?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5778061038910545300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5778061038910545300&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5778061038910545300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5778061038910545300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_8134.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-7930563750530488879</id><published>2007-06-24T10:12:00.000+03:30</published><updated>2007-06-24T10:35:08.626+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>رسمآ تو خونه دیگه نمیتونم وبلاگ بنویسم چون بلاگر رو به دلیل نا معلومی با هیچ سروری باز نمیکنه.دوهفته ای نمیرم خونه تا این امتحانا دست از سرم برداره و آروم تر بشم و ببینم که میخوام چیکار کنم.پست پایینی کمی مسخره شد و اصلآ شبیه اون چیزی که میخواستم در نیومد چون حوصله نداشتم زیاد بهش بپردازم.بیشتر شبیه شعر "نجات اسب تک شاخ " شل سیلور استاین شده!!&lt;br /&gt;تو &lt;a href="http://www.haftan.com/"&gt;هفتان&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-03/286.htm#7231"&gt;خبرای خوب خوب&lt;/a&gt; دیدم.چقدر از دوران تئاتر رفتنم میگذره....جوون بودیم یه زمانیا...یاد صف واستادن "مجلس شبیه در مصائب استاد نوید ماکان..."افتادم و خاطره ها.&lt;br /&gt;دیروز تولد ژان پل سارتر بوده گویا.تولدشون مبارک!!!جالب ترین چیز زندگی این فرد به جز نکات زندگی حرفه ای و سیاسیش نظرش راجع به رد کردن جایزه نوبل بوده.به اضافه داستان روسپی بزرگوار که دادمش به دوست جون.تو جاده خوند و تو جاده بهم پس داد ف به فاصله یک ماه.و تو این یک ماه و خورده ای انگار همه چیز زیرو رو شدوه بود و هیچ وقتم سر جاش بر نگشت....&lt;br /&gt;این پستم مثل نهار روزای جمعه شده : آشپز خانخ در هفته ای که گذشت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-7930563750530488879?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/7930563750530488879/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=7930563750530488879&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7930563750530488879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/7930563750530488879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_9291.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3910327324240728201</id><published>2007-06-24T09:29:00.000+03:30</published><updated>2007-06-24T10:12:49.598+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهی وقتا فکر میکنم بچه دار شدن جزو سخت ترین تصمیمای زندگی یه آدمه.حتی سخت ترینشون.از تصمیم برای ازدواج کردن یا نکردن یا کی رو انتخاب کردن هم سخت تره.تصمیم برای زندگی با یک نفر تا پایان عمر یا 2 ماه بعد یه تصمیم مشروطه و نهایتآ قابل خورد شدن.ولی تصمیم برای آوردن یه موجود دیگه یه دنیایی که ممکنه خودت نخوای ، یا نتونی تحملش کنی یا حداقل ازش لذت ببری چیزی نیست که خورد شدن باشه ولی قابل خورد کردنه.خورد کردن خود آدم و موجودی که مسئول موجود بودنشه.نمیدونم آدما با چه جراتی این کارو میکنن.واقعآ سنگینی این بار وحشتناک رو حس میکنن یا همینجوری چون سیر طبیعی زندگی تشکیل خانواده و بچه دار شدنه چقدر براش فکر و برنامه ریزی میکنن؟ چقدر قابلیتا و امکانت خودشونو میسنجن؟&lt;br /&gt;  جواب تقریبآ هیچه.کسی این کارو نمیکنه.خودخواهانه ترین کار دنیا : بچه دار میشم چون دوست دارم بچه دار شم.دوست دارم یکی بهم بگه مامان ، بابا (میخوام نگه صد سال) یه چیزی باشه که خودم یه وجودش آورده باشم (خوب برو مبل بساز)،چون تو پیریم تنها می مونم (به درک)،برای اینکه اسمم ادامه پیدا کنه و سلسله خانوادگی منقرض نشه یه وقت(برو بمیر)یه  جماعت زیادی یکی از این استدلالات رو میکنن و علی از تو مدد به جمعیت اضافه میکنن.نمیدونم کسی حق داره پدر مادرشو مسئول ورود به دنیایی بدونه که نمیتونه و نمیخواد توش باشه و بمونه؟ شک دارم.کسی با انتخاب خودش به دنیا نمیاد ولی با انتخاب خودش زندگی میکنه.اگه بتونه از پس زندگیش بر بیاد و ازش لذت ببره از پدر مادرش تشکر میکنه که این فرصتو بهش دادن؟آدمایی که از دنیا اومدن و زندگی کردن پشیمونن به جز تنبلی و بیحا لی و بی عرضگی خودشون و هزار چیز دیگه که ممکنه بهشون نسبت داده بشه یه گنگی و ابهام، یه سوال بی جواب یه جای دیگه زندگیشون هست که نمیشه چشم روش بست.جواب اون سوال نباید روزی که پدر و مادرش تصمیم به بچه دار شدن گرفتن داده میشد؟&lt;br /&gt;اگه یه روزی بچه م (!) روشو کنه بهم و بگه چرا منو آوردی تو این دنیای لجن که خودت عرضه کشیدن بار خودتو توش نداشتی چیکار باید بکنم؟اگه همه تلاشمو کردم  و بازم بعد 20 سال نشد؟&lt;br /&gt;قرار نگرفتن تو این سئوال رو به همه چی ترجیح میدم.به اینکه هرگز کسی متعلق به من بهم نگه مامان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3910327324240728201?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3910327324240728201/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3910327324240728201&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3910327324240728201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3910327324240728201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_24.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-1003142405821829815</id><published>2007-06-17T14:30:00.000+03:30</published><updated>2007-06-17T15:37:10.780+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگه پارک وی رو دیده باشین و مثل من حرص خورده باشین و خودتونو فحش داده باشین که چرا باز پاتونو گذاشتین تو سینما واسه دیدن فیلم جیرانی، مسلما از &lt;a href="http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-7-pid-9.html"&gt;این نقد نیما حسنی نسب &lt;/a&gt;هم خوشتون نمیاد.شخصآ نقدای حسنی نسبو نمیپسندم ولی توجیهایی که برای افتضاح جدید جیرانی آورده دیگه از همیشه بدتره.حتی بر فرض قرار گرفتن پارک وی توی ژانری که سینمای ایران و خود جیرانی تجربه ش نکردن و قدمای اول رو برمیدارن یعنی ژانر وحشت (که به نظرم فیلم بیشتر کمدی بود تا تریلر) بازم خطاهای فاحش و ایرادای اساسی فیلم رو کاور نمیکنه.چون کار فیلم از ایرادات تکنیکی توی سینمای وحشت ،مثل آبکی بودن پلان های باصطلاح ترسناک و استفاده از شربت به لیمو به جای خون و گریمای النگ دولنگی ، گذشته.ایراد خیلی قبل تر از ایناست.ضعف وحشتناک فیلمنامه ست (ایراد همیشگی جیرانی) و نبودن دو خط قصه معقول واسه دو ساعت فیلم.ایرادای سر دستی مثل دختری که یه هفته ای عاشق یه خل توی خیابون میشه ، خونواده ای که با وجود مادر مثلآ تحصیلکرده و بابای پولدار آنچنانی دخترشونو سه سوته شوهر میدن وعاشق ابلهی که برای فراموش کردن عشقش میاد شاهد عقدش بشه و ....دیالوگ بی نظیر فیلم اونجاست که دارن راجع به آقای خواستگار و پسر دایی دختره حرف میزنن مادره میپرسه : حالا صدرا و کوهیار چه فرقی دارن؟!! راستش مامان من دکتر روانپزشک نیست ولی اگه یه روز برم خونه و بگم همین امروز عصر یه بابایی که یه هفته پیش تو خیابون باهاش کورس گذاشتم و ممیخوام مزدوج بشم باهاش داره میاد خواستگاری ساطوریم میکنه میده گربه ها بخورن بقیه شم میریزه زیر درخت خرمالوی تو باغچه!حتی فیلمنامه برای توجیه روانپریشی های قاتل دلیلی دستمالی شده تر و بی منطق تر از روانی بودن او مثلآ چون تو بچگی مادرشو با 4 تا مرد دیگه دیده پیدا نمی کنه و الی آخر.حالا به همه اینا بازی های در پیت رو اضافه کنین،نیما شاهرخی که مثلآ قراره خوش تیپ خطر ناک باشه بیشتر شبیه سوسولهای عشق افه از آب در اومده،بازیگر نقش دختره (اسم شریفشون یادم نیست) موقعی که داره مثلآ انتقام میگیره با لحن حلزون آب پز حرف میزنه و موقعی هم که قراره یه دختر شوخ و شنگ و شیطون باشه بیشتر خل مشنگ به نظر میرسه.شریفی نیا رو نمیگم چون از قیافه ش خوشم نمیاد (!) بقیه هم که تکلیفشون  خیلی معلومه.خوب دیگه غرغر بشه.فقط با پول بلیط یه بسته گنده پاستیل ترش میشد خرید که به صرفه تر بود !!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-1003142405821829815?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/1003142405821829815/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=1003142405821829815&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1003142405821829815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/1003142405821829815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_4177.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4332006020937743554</id><published>2007-06-17T14:19:00.000+03:30</published><updated>2007-06-17T14:24:09.945+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اون روز تو خرت و پرتام کتاب تاریخ سوم دبیرستانمو پیدا کردم که نمی دونم چرا نگهش داشته بودم.ورقش زدم تو صفحه های سفیدش طبق معمول اون روزا شعر بود.ته کتاب نوشته بودم :&lt;br /&gt;نمی خواستم نام چنگیز را بدانم&lt;br /&gt;نام شاهان را&lt;br /&gt;محمد خواجه و تیمور لنگ را&lt;br /&gt;نام خفت دهندگان را نمیخواستم بدانم&lt;br /&gt;وخفت چشندگان را&lt;br /&gt;میخواستم نام تو را بدانم&lt;br /&gt;و تنها نامی را که میخواستم&lt;br /&gt;ندانستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون روزا که برای این "تو" ی خیالی هیچ تصویر و تصوری نبود چقدر خوب بود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4332006020937743554?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4332006020937743554/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4332006020937743554&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4332006020937743554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4332006020937743554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-8648378436634756779</id><published>2007-06-13T10:54:00.000+03:30</published><updated>2007-06-13T11:26:33.798+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام،روزه وبلاگی شکست، که من امنحان داشتم و اینترنت نداشتم و بلاگر ترکیده بود و اینا.خلاصه حالم خیلی گرفته ست.مشکلات مهمی توی زندگی دارم.اینکه میخوام حال یه مشت احمق تر از خودمو بگیرم.اینکه مجله شر و ور نامه ای که الان جلومه یه شاعر میشناسه به اسم "هوشنگ گل سرخی" که تصادفآ یه شعر گفته عین شعرگل سرخی که ما میشناسیم.اینکه باید برای والدین محترم توضیح بدم که تازه اول همین هفته حراست خواستنم و وقتی میبینن نیستم 60 بار زنگ میزنن خوابگاه چندان وضعمو بهتر نمیکن(تو خونه ای که 160 هزار تومن قبض تلفن پرداخت میشه و صرفه جوییاش به من میرسه) و اینکه باز دارم غر غر میکنم و بهتره که فعلآ برم.چه پست گهی...همون وبلاگ ننویسم بهتر نیست؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-8648378436634756779?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/8648378436634756779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=8648378436634756779&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8648378436634756779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/8648378436634756779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_13.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4452503098418908879</id><published>2007-06-03T21:52:00.000+03:30</published><updated>2007-06-03T21:53:49.757+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن&lt;br /&gt;هنگامی که هر غبار راه لعنت شده&lt;br /&gt;نفرین ات می کند؟&lt;br /&gt;تو را چه سود از باغ و درخت&lt;br /&gt;که با یاسها&lt;br /&gt;به داس سخن گفته ای&lt;br /&gt;آنجا که قدم بر نهاده باشی&lt;br /&gt;گیاه از رستن سر باز میزند&lt;br /&gt;چرا که تو &lt;br /&gt;تقوای آب و خاک را &lt;br /&gt;هرگز &lt;br /&gt;باور نداشتی&lt;br /&gt;فغان ! که سر گذشت ما&lt;br /&gt;سرود بی اعتقاد سربازان تو بود&lt;br /&gt;که از فتح قلعه روسپیان &lt;br /&gt;باز می آمدند&lt;br /&gt;باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد&lt;br /&gt;که مادران سیاه پوش&lt;br /&gt;داغدار زیباترین فرزندان آفتاب و باد&lt;br /&gt;هنوز از سجاده ها &lt;br /&gt;سر بر نگرفته اند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4452503098418908879?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4452503098418908879/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4452503098418908879&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4452503098418908879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4452503098418908879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_03.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6289588317302238741</id><published>2007-06-02T21:33:00.001+03:30</published><updated>2007-06-02T21:40:42.434+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>جمعه پیش تلویزیون لطف کرد ماتحت مبارک رو گرفت بالا سر دلشدگان مرحوم حاتمی،ولی چون اون هفته نمینوشتم نرسیدم چیزی بگم.نقطه ته خط قشنگ نوشته :&lt;a href="http://noqte.com/blogs/blog.php?code=250"&gt;ما ولشدگان...نامه زنده‌ياد علي حاتمي به صدا و سيما در باب پخش دلشدگان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تو همین نقطه ته خط تعریف یه وبلاگو دیدم که خوندمش و خیلی خوشم اومد.خندیدم و حالم بهتر شد.تازه "قلب بک داستان شکسته" جی.دی.سلینجر رو گذاشته&lt;br /&gt;&lt;a href="http://limbosis.blogspot.com/"&gt;Page Not Found ! Eternal Error&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6289588317302238741?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6289588317302238741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6289588317302238741&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6289588317302238741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6289588317302238741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post_02.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-2886696182555967297</id><published>2007-06-02T19:24:00.000+03:30</published><updated>2007-06-02T21:29:59.012+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این  چند روز صدای آمریکا خیلی به ما حال داده.یکی مصاحبه با فرج سرکوهی بود که من شخصآ خیلی ازش خوشم میاد و سوالاتی هم که میشد این دفعه استثنائآ به جا و خوب بود.&lt;br /&gt;امشب هم یه برنامه خیلی جالب راجع به یه محاکمه بود.محاکمه جان اسکوپس که چون تو شهر دایتون انجام شده به محاکمه دایتون معروفه و اونقدر جنجالی و تاثیر گذار بوده که بهش میگن محاکمه قرن.&lt;br /&gt;  خیلی مفصله اگه بخوام با جزییات بنویسم ولی به ط.ر کلی راجع به زمانیه که کلیسا و مذهب رو جامعه آمریکا سلطه زیادی داشتن.جان اسکوپس یه معلم مدرسه بوده که به جرم تدریس تظریه تکامل داروین خارج از شکل مصوب به دادگاه کشیده میشه.چون توی دهه 20 تدریس نظریه داروین ممنوع بوده و یه فرم خاصی برای بیان کردنش وجود داشته که همه باید رعایت میکردن.(چه گه هایی بودن اونا دیگه....)خلاصه اصولگراها از اسکوپس شکایت میکنن و وکالتشونو یه اصولگرای مذهبی به اسم جیمز برایان به عهده می گیره.در واقع اونا معتقد بودن که اسکوپس نه تنها بک تجاوزگر به داستان مقدس خلقت به روایت انجیل و یک ملحده بلکه خلاف قانون هم عمل کرده. معروف ترین وکیل پرونده های جنایی به اسم کلارنس دارو هم که منکر خدا و طرف دار استدلالات علمی و منطقی برای آفرینش بوده وکالت اسکوپس رو به طور رایگان قبول میکنه.کاری که تا اون موقع برای کسی نکرده بوده.در واقع اون می خواسته پیروزی علم نو پا در برار مذهب حیفا رو ثابت کنه.جالب این جاست که دو تا وکیل دوست و همکار قدیمی و صمیمی بودن.&lt;br /&gt;   محاکمه 10 جولای 1925 شروع میشه و یک هفته طول میکشه.اتفاقات مختلفی می افته  از جمله اینکه برایان سعی میکرده اعضای هیئت منصفه از کارگران و دهقانان و مزرعه دارانی انتخاب بشن که هیچ تصوری از نظریه داروین نداشتن و به وعظ کشیش محلی شون بسنده میکردن.دارو هم تلاش میکنه دانشمندای مختلفی رو به دادگاه بیاره که نه تنها اثبات کنن که اسکوپس فقط شواهد علمی و عینی رو که به نظریه داروین مربوطه مطرح کرده و جرمی مرتکب نشده، بلکه از خود نظریه هم دفاع کنن.&lt;br /&gt;   مهمترین بخش محاکمه مربوط به مجادله دارو و برایانه. دارو از پذیرفته شدن استدلالات علمی در دادگاه نا امید میشه و تصمیم میگیره از برایان به عنوان یک کارشناس انجیل سؤال کنه.دادستان به این کار اعتراض میکنه ولی برایان میپذیره که به سؤالات دارو جواب بده.اون فکرشو نمی کرده که دارو دوستی قدیمی شونو فدای بحث بر سر یه اختلاف نظر شخصی کنه و توی دام دارو می افته.ولی دارو این کارو میکنه و باحمله به شخص برایان  و اعتقادات اون سعی میکنه توانایی مذهب در پاسخ گویی به برخی عینیات علمی رو زیر سؤال ببره.&lt;br /&gt;  بعد 2 ساعت بحث ابن دوتا در باره علوم برایان از دارو شکست سختی میخوره.البته هیئت منصفه اهمیتی به نتیجه این مجادله نمی ده و در 9 دقیقه رایشون رو اعلام میکنن.اسکوپس گناه کار شناخته شده و به جریمه 100 دلاری محکوم میشه.&lt;br /&gt;  ظرف 5 سال  هرگونه اشاره ای به نظریه داروین از کتب درسی مدارس سراسر ایالات مختلف حذف شد و در سال 1968 ، با اعلام جدایی حکونت از کلیسا به متون درسی برگشت.&lt;br /&gt;   همین الانم داره با شجاع الدین شفا درباره میراث خمینی مصاحبه میکنه که بدک نیست.جالبه.&lt;br /&gt;   من که امتحان ندارم که...مفید ترین کارم همینه در حال حاضر...قزوینو پیچوندم که بیام درس بخونم.چند تا فیلم از آناهیتا گرفتم که به عنوان جایزه استراحت وسط خوندنم استفاده کنم.یاد این کارتونا می افتم که یه انسان اولیه سوار دایناسور شده و یه چوب با نخ  که سرش یه هویج بسته بود میگیرفت جلو دهن دایناسوره که به هوای هویجه راه بره.به خدا همون دایناسوره رو ببرم سر جلسه امتحان عرعر کنه بیشتر از من نمره میاره.(دونقطه دی)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-2886696182555967297?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/2886696182555967297/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=2886696182555967297&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2886696182555967297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/2886696182555967297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-5267468185543625532</id><published>2007-05-31T17:30:00.000+03:30</published><updated>2007-05-31T17:42:22.709+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>زندگی به معنای واقعی کلمه سگی...&lt;br /&gt;مهم ترین رویداد این هفته م قهرمانی سایپا در لیگ برتر کشور بوده...و خوردن پوز استقلال و هر چی استقلالیه...دیگه ببین چه بدبختی م.دوم خردادی که گذشت روزی مثل همه روزها در دانشگاه،بدون اینکه بتونم حد اقل اقدام رو انجام بدم یعنی برم به سخنرانی مردی که 10 سال پیش در حد پرستش دوسش داشتم.برم تا دوباره صدای مردی رو که اسطوره سیاسی سالهای تو جوونیمه بشنوم.بعد 10 سال هنوز تو دوستای اون موفعم به خاتمی چی معروفم که 18 خرداد 80 با همه دعوای جانانه کردم وروز قبل آخرین میتینگ امتحان ترم عربی بهترین بهانه واسه تو خونه نگه داشتن من شد. جقدر چیزا داشتم که با حرارت ازشون دفاع کنم.خرداد 86 جفدر از اون روزا دوره.شبش با محمد دعوای مفصل کردم و فرداش زیر سرم بودم،آقای دوست جون بالای سرم تا برم گردونه خوابگاه تا دوباره کله پا نشم.این هفته انتخابات شورای صنفی بود،پارسال این موقع چی بود و حالا چیه.بعد کار یدی و 3 4 ساعت رو صندلی نشستن و  قبض پر کردن و علافی تو همه روز شماره ای که چند روزه قابل دسترسی نیست و آخر همه اینا، یه صدای سرد و نیش دار، تو 5 دقیقه تتمه کارت نلفن...بار همه ناراحتیا و دق دلیا و تصفیه حسبا افتاد رو دوشم،بی دلیل.بی منطق.بی انصافی بود.نا مردی بود. و حالا که د ارم می افتم تو دست انداز امتحانای جهنمی بدون مجالی برای نفس کشیدن،تنهام.چرا نمیدونم.باز تو کدوم ترس و پس کشیدن و ندونستن و شک کردن داره سر منو میبره نمی دونم.این تنهایی و نبودن بیشتر از هر درس و امتحان و سختی و یکنواختی آزارم میده.دو روزه از محمد خبر ندارم.قرار بود دیروز بره تهران.همین.این آخرین خبریه که ازش دارم.نه دیروز بهم زنگ زده ، نه امروز، و نمیخوام به این فکر کنم که حتمآ اتفاق بدی افتاده و باید نگران بود، چون میتر سم همین موقع ها خونسرد و بی خیال زنگ بزنه و یه بهانه زپرتی بتراشه و از کوره یه جوری به درم ببره که دیگه جبران نشه.باربدی ، خاله،  دلم خیلی برات تنگ شده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-5267468185543625532?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/5267468185543625532/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=5267468185543625532&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5267468185543625532'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/5267468185543625532'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/05/blog-post_5813.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3046443879644545542</id><published>2007-05-31T16:37:00.000+03:30</published><updated>2007-05-31T17:10:22.540+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من&lt;br /&gt;آسمان تو چه رنگ است امروز؟&lt;br /&gt;آفتابیست هوا یا که گرفته ست هنوز؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من درین گوشه که از دنیا بیرون است&lt;br /&gt;آسمانی به سرم نیست&lt;br /&gt;از بهاران خبرم نیست&lt;br /&gt;آنچه میبینم دیوار است.&lt;br /&gt;آه، این سخت سیاه&lt;br /&gt;آن جنان نزدیک است&lt;br /&gt;که چو بر میکشم از سینه نفس&lt;br /&gt;نفسم را بر میگرداند.&lt;br /&gt;ره چنان بسته که پرواز نگه&lt;br /&gt;در همین یک قدمی می ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کورسویی ز چراغی رنجور&lt;br /&gt;قصه پرداز شب ظلمانیست&lt;br /&gt;نفسم می گیرد&lt;br /&gt;که هوا هم اینجا زندانیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه با من اینجاست&lt;br /&gt;رنگ رخ باخته است.&lt;br /&gt;آفتابی هرگز&lt;br /&gt;گوشه چشمی هم&lt;br /&gt;بر فراموشی این دخمه نینداخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندرین گوشه خاموش فراموش شده،&lt;br /&gt;کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،&lt;br /&gt;یاد رنگینی در خاطر من&lt;br /&gt;گریه می انگیزد:&lt;br /&gt;ارغوانم آنجاسن&lt;br /&gt;ارغوانم تنهاست&lt;br /&gt;ارغوانم دارد می گرید&lt;br /&gt;چون دل من که چنین خون آلود&lt;br /&gt;هر دم از دیده فرو می ریزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارغوان &lt;br /&gt;این چه رازیست که هر سال بهار&lt;br /&gt;با عزای دل ما می آید؟&lt;br /&gt;که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است&lt;br /&gt;وین چنین بر جگر سوختگان&lt;br /&gt;داغ بر داغ می افزاید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارغوان پنجه خونین زمین&lt;br /&gt;دامن صبح بگیر&lt;br /&gt;وز سواران خرامنده خورشید بپرس&lt;br /&gt;کی بر این دره غم می گذرند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارغوان خوشه خون&lt;br /&gt;بامدادان که کبوتر ها&lt;br /&gt;بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند،&lt;br /&gt;جان گلرنگ مرا&lt;br /&gt;بر سر دست بگیر،&lt;br /&gt;به تماشاگه پروار  ببر.&lt;br /&gt;آه، بشتاب که هم پروازان&lt;br /&gt;نگران غم هم پروازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارغوان بیرق گلگون بهار&lt;br /&gt;تو بر افراشته باش.&lt;br /&gt;شعر خونبار منی&lt;br /&gt;یاد رنگین رفیقانم را&lt;br /&gt;بر زبان داشته باش.&lt;br /&gt;تو بخوان نغمه ناخوانده من&lt;br /&gt;ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادته آخرین بار کی اینو خوندیم؟ میدونم که یادت نیست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3046443879644545542?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3046443879644545542/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3046443879644545542&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3046443879644545542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3046443879644545542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/05/blog-post_31.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-4009472804682444069</id><published>2007-05-29T08:38:00.000+03:30</published><updated>2007-07-17T15:36:35.994+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هفته های مزخرفی میگذره.تا چشم به هم می زنم تموم میشه در عین حال کش میاد و نمیگذره.عین سگ باید درس بخونم تازه تو فکر کار هم هستم که بعیده از اول تابستون زودتر بتونم.به هیچ کاری جز سگ دو زدن نمیرسم.دلم برای محمد خیلی تنگ شده.نه همو میبینیم نه میتونیم درست حرف بزنیم.خیلی وضع خوب بود موبایلشم از پریشب قطعه.اونم که اهل تلفن بازی نیست زیاد،چی بشه روزی یه بار زنگ بزنه.این هفته که درگیر انتخابات شورای صنفی بودیم،گذری تو انجمن دیدمش و رد شدیم،رسمی رسمی.هفته قبلشم که من همش کلاس بودم اونم همش کار دشت،مجله چاپخونه نمیرفت،بحث،بحث،بحث،اعصاب خوردی الکی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-4009472804682444069?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/4009472804682444069/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=4009472804682444069&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4009472804682444069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/4009472804682444069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/05/blog-post_29.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-3775806963183325838</id><published>2007-05-18T12:36:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T13:56:44.946+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیروز بعد مدتها (مدتها یعنی 2 ماه)رفتم خرید واسه خودم.می خواستم یه خورده روحیه م عوض شه و سر حال و دماغ بیام.خرید عید امسال خیلی گند بود.روزای آخر و هول هول،بی حوصله و برای رفع تکلیف...اصلآ هم چیزای خوبی نخریدم.دیروز یه روز کاملو وقت گذاشتم و رفتم از عابر بانکم پول برداشتم تا تتمه پس اندازمو یه کم خرج هیکل قناسم کنم.البته که یه کوچولو موچولو لاغر شدم.حالم خوی و خوش بود البته که چون ماشین نداشتم یه کم سخت گذشت.ولی آخرش همه روز و ذوقم از دماغم در اومد چون یکی از بسته های خریدمو که محتوی کلی از بودجه فرتوتم بود گم کردم.بدبختی اینکه تو هیچ مفازه ای جا نذاشتم و تو خود پاساژ گمش کردم :(((( خرید کردن شده یه جنون،عین مریضی های بدتر شونده که یه سر سیکل معیوبش فروشنده ها و کاسبا و تاجران که میخوان از این بازار مکاره حداکثر سودشونو بکنن و تا قطره آخرشو بمکن و یه سر دیگه ش خریدارا،بچه ها و جوونا،،دخترا و پسران از هر رنگ و شکلی که فکر کنی.از خر مایه سوسول بگیر قرتی و قر و اطواری و آخرین مدل و امل و جواد و خز،کار کن و کار نکن بابا رو بدوش و  اوا خواهر زیر ابرو برداشته و منم وسط همه شون اون وسط مسطا وول میخوردم ودرست نمی دونم که تو کدوم گروهم.توی رسیدن به ریخت و ظاهرم خیلی مودی و متغیرم .میدونم ننه بابامو نمی دوشم ولی نمیدونم جلوی جنون خرید چقدر مقاومم.گاهی هوس چیزای گرون خوشگل میکنم و صبر میکنم و سر و ته چند تا خرید و هم میارم و میکنمشون یه دونه ولی توپ.گاهی مدتها یه چیزیو میخوام و نمیخرم و گاهی چیزیو میخرم که فعلآ واجب نیست ولی میخرم چون دوست دارم بخرم.دانشگاهمون با اینکه خیلی دانشگاه جینگولی نیست ولی باز به دلیل خاله زنک بازیهای موجود که چشم همه تو پر و پاچه ته خیلی وقتا باید به وقت و پول و انرژی حروم کردن واسه اینکه چی بپوشم و چی رو با چی بپوشم  و چه رنگی باشم، تن داد و من هم مثل هر آدم معمولی دیگه،بی هیچ ادعایی تن میدم.این وضعو اضافه کنین به موج جدیدی که از حضور بچه سوسولای انتقالی که قلاب پول باباشونو یه جوری از تفرجگاه های دبی و امارات و ارمنستان و صد تا جهنم دره دیگه به دانشگاه سراسری وصل کردن و ماها رو که بابامون نه پول قلنبه داشت ماهی 2000 دلار پول تو جیبی درس خوندنمون تو مجارستانو بده،نه صد جا بزنه بیارتمون ایران ور دل مامی جون و نه حالا سر تا پا مونو با مارکای مختلف کاغذ دیواری کنه که اینجوری بدهکارای مفت خور طلبکارمون نشن.آدمایی که خوش گشتن و خوردن و خوابیدن و چه میدونم چی کار کردن و نکردن و الان که هوای مام وطن کردن به قول محسن معمولآ میان دندانپزشکی میخونن که نه کشیک داره و نه هاریسون،نه عین سگ درس خوندن و از زندگی موندن&lt;br /&gt;منم یه دخترم بین همه بچه های دیگه.دوست دارم سر و وضعم مرتب باشه،خوش تیپ باشم و قشنگ.همه اینا با همین پولی که در می اوردم و الان نمی ارم ممکن بود.ولی تو مسابقه افتادن با زرورق پیچیده های مفت خور سر بهتر پوشیدن و بهتر تور کردن حماقتیه که منم با همه حرفام و داد و بیدادام و کارام و نوشته هام توش می افتم.خیلی غریزی و بدوی و طبق حس رقابتی دخترانه و یا بهتر بگم بچه گانه و حس مرموز و وسوسه کننده بهتر بودن حتی تو سر و ظاهر . خیلی وقتا مانتو رو مانتو میخرم و کفش رو کفش.کلی پول کار کرده رو میدم بالای مانتو روسری که به زور و با فحش و کتک بهمون تحمیل کردن.حالا خدا برکت بده به دانشگاه آزادیا که دیگه آباد کردن با اون تیپ و قیافه هاشون.حد اقل اون حضراتی رو که من تو رفت و آمدم میبینم که خیلیاشون خر میان و گاو میرن و تحقیر از سر چشای کودن و دماغای سر بالای عمل کرده شون سر میخوره و رو سرووضع آدمای معمولی تر چکه میکنه.ما ها رو که حالا یه چند ماهی از فشن و ماهواره عقب تریم،یه مشت گری گوری میبینن که سهممون از فرهنگ و تمدن و مدرنیته زپرتی اونا هیچه&lt;br /&gt;اینا رو که میبینم،اون وقت این حرص زدن برای خریدن و خریدن و خریدن،بهتر و بیشتر و گرون تر از همه، واسه م توجیه پیدا میکنه.همه این آدما که همراه من،تو پاساژا میچرخن  ،کنار من جلو ویترینا وایمیستن  و با من به ردیف اجناس تموم نشدنی و پول تموم شدنی زل میزنن،توی همین محیط یا یه مشابهی از اون دارن زندگی میکنن و در یک کلام حاضر نیستن که کم بیارن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-3775806963183325838?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/3775806963183325838/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=3775806963183325838&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3775806963183325838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/3775806963183325838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/05/2.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-6964284377009480702</id><published>2007-05-18T01:36:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T02:09:15.449+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شب از نیمه گذشته ست.شب بدیه.از اون شبهایی که پر از فکرای موذی و خاطره های بده که هیچ جور یقه آدمو ول نمی کنه.هر جوری میخوای بی خیال قضیه شی و فکر نکنی و کپه مرگتو بذاری نمیشه که نمیشه که نمیشه.هر چی میخوای آدمای مختلفو که میان تو ذهنت با جانم و عزیزم و الان نه و گور بابات دک کنی و راحت شی نمیشه.هر چی میخوای فکرای کثافت نکنی و اوقاتتو بی خود به گند نکشی نمیشه.اینه که انرژیتو هدر نمیدی و ول میدی تا یه شبم اینجوری بگذره. و می شی یکی مثل امشب من&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-6964284377009480702?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/6964284377009480702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=6964284377009480702&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6964284377009480702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/6964284377009480702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/05/blog-post_18.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12851766.post-645329465577450045</id><published>2007-05-16T21:15:00.000+03:30</published><updated>2007-05-16T21:36:57.682+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد دو هفته اومدم تهران.خسته تر و داغون تر از قبل.راست میگه دوست جون که گیر میدی؟شایدم میدم و خودم خبر ندارم.دارم بی حوصله میشم. و اصلآ خوب نیست.چون کلی کار دارم که باید انجام بدم.یه چند روزی نفس می کشم،امتحانام تموم شده.خوابم کم شده و یه خستگی هست که تموم نمیشه.از چشمام میریزه بیرون و با هیچ سرخاب سفیدابی نمیشه پوشوندش.با همه خستگی و بیخوابی و بیحوصلگی و غرغر و گیردادن،دست مهربونی هست که آرومم میکنه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12851766-645329465577450045?l=tallkhoon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tallkhoon.blogspot.com/feeds/645329465577450045/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12851766&amp;postID=645329465577450045&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/645329465577450045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12851766/posts/default/645329465577450045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tallkhoon.blogspot.com/2007/05/blog-post_16.html' title=''/><author><name>baharan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08287242669764942812</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
